|
درباره وبلاگ
![]()
به نام خدا . در این وبلاگ با موضوعات مختلف در مورد نهضت امام حسین علیه السلام در خدمت شما دوستان هستیم . برای دسترسی راحت به تمام موضوعات از طریق آرشیو موضوعی اقدام بفرمائید .
پيوندهاي روزانه
وبلاگهای عاشورائی
پشتیبانی
Powered By
BLOGFA.COM |
13ـ عابس بن ابي شبيب شاكري
او از ياران باوفاي امام حسين(عليه السلام) و به قولي از خاصان امام علي(عليه السلام) بود. عابس از دلاوران، سخنوران، عابدان و شب زنده داران شيعه بود[96]. او از قبيله «شاكر» تيره اي از «بني همدان» بود. امام علي(عليه السلام) درباره اين قبيله ـ بني شاكر ـ در جنگ صفين فرمود: اگر شمار آنان به هزار نفر مي رسيد، خداوند متعال به شايستگي عبادت مي شد. آن ها از دليران و جنگجويان عرب بودند كه در قبيله «بني وادعه» از همدان سكونت داشتند[97].
به گفته برخي از معاصرين، هنگامي كه امام حسين(عليه السلام) مي خواست نماز ظهر عاشورا را اقامه كند، وي مقابل آن حضرت ايستاد و بدن برهنه خود را سپر تيرهاي بلا ساخت[98].
عابس نخستين كسي بود كه در منزل مختار، زماني كه نامه امام حسين(عليه السلام) قرائت مي شد، به پاخاست و پس از حمد و ثناي خداوند متعال خطاب به حضرت مسلم گفت:
من درباره مردم به شما خبر نمي دهم، و نمي دانم نيّتشان چيست. و از جانب آن ها وعده فريبنده نمي دهم. به خدا قسم از چيزي كه درباره آن تصميم گرفته ام سخن مي گويم. هنگامي كه دعوت كنيد مي پذيرم، و همراه شما با دشمنانتان مي جنگم و با شمشير از شما دفاع مي كنم تا به پيشگاه خداوند بروم و از اين كار جز ثواب چيزي نمي خواهم[99].
پس از بيعت كوفيان با حضرت مسلم(عليه السلام) عابس به همراه «شؤذب» به عنوان پيك، نامه آنان را به امام حسين(عليه السلام) رساند.
دلاور شهيد
روز عاشورا، زماني كه آتش جنگ شعله ور شد، و برخي از ياران ابي عبدالله(عليه السلام) به شهادت رسيدند. عابس به شؤذب گفت: مي خواهي چه كار كني؟ گفت: همراه تو در كنار پسر رسول خدا(صلي الله عليه وآله) مي جنگم تا كشته شوم. عابس گفت: ... امروز بايد با تمام توان براي سعادت خويش تلاش كنيم. زيرا فردا روز حساب است نه روز عمل. آن گاه عابس به خدمت امام(عليه السلام) رسيد و گفت:
اي اباعبدالله! هيچ كس در روي زمين نزد من از شما عزيزتر و محبوب تر نيست. اگر مي توانستم با چيزي بهتر از جانم از شما دفاع كنم، دريغ نمي كردم. درود بر تو اي اباعبدالله! خداوند را گواه مي گيرم كه در راه تو و پدرت استوار هستم. سپس با پيشاني مجروح و با شمشير بركشيده به سوي ميدان شتافت.
عاشق عريان
«ربيع بن تميم همداني»، از سران سپاه عمر سعد مي گويد: «زماني كه عابس را ديدم شناختم. زيرا او را در جنگ ها ديده بودم. فرياد زدم، اي مردم! اين شخص، شير شيران است، او فرزند ابي شبيب است. هيچ كس از شما سوي وي نرود. عابس مكرّر فرياد مي زد، آيا مردي وجود ندارد كه با مردي مبارزه كند؟ (اما) كسي به ميدان نرفت، تا ابن سعد فرمان داد او را سنگ باران كنند. عابس چون ديد (كه كسي جرأت مبارزه و روياروي با او را ندارد و تنها) از هر طرف به او سنگ پرتاب مي شود، زره از تن بيرون آورد و كلاه خود از سر بيفكند و بر آن ها حمله كرد.
به خدا قسم ديدم او بيش از دويست تن را هلاك كرد. سرانجام در قلب ميدان و محاصره دشمن به درجه شهادت نايل گشت. سر او را در دست چند نفر ديدم كه هر كدام ادعا مي كرد، وي او را كشته است. تا اين كه سرانجام عمر سعد گفت: مشاجره نكنيد. هيچ كس نتوانست او را به تنهايي بكشد. شما همگي با هم توانستيد او را بكشيد. با اين سخن نزاع و كشمكش آن ها خاتمه يافت»[100].
مرحوم شيخ عباس قمي، درباره او گفته است:
درود بر تو اي عابس بن ابي شبيب شاكري! گواهي مي دهم آن چه (از مصائب) بر رزمندگان بدر و مجاهدين راه خدا گذشت بر تو نيز وارد شده است[101].
14ـ عبدالله بن عفيف ازدي
عبدالله، از شيعيان امام علي(عليه السلام) بود كه در جنگ جمل و صفين همراه آن حضرت شركت داشت. وي چشم چپش را در جنگ جمل و چشم راستش را در جنگ صفين از دست داده بود. عبدالله در مسجد اعظم كوفه تا شب هنگام سرگرم نماز بود و پس از فراغت از نماز به خانه باز مي گشت.
پس از شهادت مظلومانه ابي عبدالله(عليه السلام)، روزي در مسجد كوفه نداي نماز جماعت داده شد و مردم در مسجد اعظم اجتماع كردند. ابن زياد به منبر رفت و گفت: سپاس خداي را كه حق را آشكار و اميرالمؤمنين يزيد و پيروان او را ياري نمود و دروغ گو پسر دروغ گو، حسين بن علي، و شيعيان او را كشت.
عبدالله با شنيدن اين سخنان گزاف عبيدالله طاقت نياورد و برخاست و گفت: اي پسر مرجانه! دروغ گو و پسر دروغ گو، تو و پدرت و آن كسي است كه تو را والي كوفه كرد و پدر او است. اي پسر مرجانه! فرزندان پيامبران را مي كشيد و سخن راستگويان را مي گوييد[102]؟
ابن زياد با شنيدن اين سخنان بسيار خشمگين شد و گفت: گوينده اين حرفها چه كسي بود؟
عبدالله گفت: من بودم، اي دشمن خدا! فرزندان پاك (رسول خدا) را كه خداوند آن ها را از هرگونه آلودگي پاك و منزه گردانيده، مي كشي و به گمانت هنوز مسلماني!
كجايند فرزند مهاجر و انصار كه از اين ناپاك، كه رسول خدا(صلي الله عليه وآله) او و پدرش را لعن كرده، انتقام بگيرند[103]؟!
اين سخن بر خشم ابن زياد افزود و گفت: وي را نزد من آوريد. در پي اين ماجرا عده اي از جوانمردان قبيله ازد برخاستند و عبدالله را نجات دادند و نزد خانواده اش بردند[104].
پس از آن، ابن زياد فرمان داد: برويد اين نابيناي ازدي را، كه خداوند دلش را همانند چشمش كور گرداند، نزد من بياوريد. لذا جمعي بدين منظور مأمور شدند. چون خبر به طايفه ازد رسيد، جمع شدند و قبيله هاي يمن به آنها پيوستند تا مانع دستگيري عبدالله شوند. چون خبر اجتماع آنان به ابن زياد رسيد قبيله «مُضَر» را به همراهي محمد بن اشعث به جنگ آن ها فرستاد. در پي اين تحركات، جنگ سختي بين آن ها برپا شد و گروهي از اعراب كشته شدند، تا آن كه طرفداران ابن زياد به خانه عبدالله رسيدند. درب خانه را شكستند و وارد شدند. دختر عبدالله فرياد زد: پدر، دشمن به تو نزديك شده است، مواظب باش. عبدالله گفت: نترس، شمشيرم را بده. دختر عبدالله شمشير را به وي داد و او به دفاع از خود پرداخت.
دختر عبدالله گفت: اي پدر كاش من مرد بودم و در كنار تو با اين مردم زشتكار كه كشندگان عترت پيامبرند مي جنگيدم.
سپاه از هر طرف بر عبدالله هجوم آوردند و او آن ها را از خود دور مي كرد و هيچ كس نمي توانست بر او پيروز شود. از هر طرف كه حمله ور مي شدند، دخترش او را با خبر مينمود. تا آن كه بر فشار حملهها افزوده شد و از هر سو وي را محاصره كردند، عبدالله شمشير خود را مي چرخانيد و در شعري مي گفت:
سوگند ياد مي كنم! اگر چشم داشتم راه دسترسي به من بر شما تنگ مي شد.
برخي آورده اند: با آن كه او نابينا بود پنجاه سوار و بيست و سه پياده را از پاي درآورد [105].
دشمنان پيوسته با عبدالله جنگيدند تا آن كه در نهايت وي را دستگير نموده و نزد ابن زياد بردند، چون ابن زياد او را ديد گفت: سپاس خداوندي را كه تو را خوار گردانيد!
اي دشمن خدا، درباره عثمان چه مي گويي؟
عبدالله او را دشنام داد و گفت: اي غلام بني علاج و اي پسر مرجانه! تو را با عثمان چه كار است؟ خوب يا بد و اصلاح يا افساد كرده باشد، خداوند وليّ خلق خويش است و ميان آن ها و عثمان به عدل و حق حكم خواهد كرد، وليكن تو از خودت و پدرت و از يزيد و پدرش از من بپرس.
ابن زياد گفت: از تو چيزي نخواهم پرسيد تا آن كه تو را به كام مرگ فرو افكنم.
عبدالله پس از حمد و ثناي الهي گفت: پيش از آن كه تو از مادر متولد شوي، من از خداوند درخواست شهادت را به دست ملعون ترين و مغضوب ترين افراد مي نمودم. ولي آن وقت كه چشمم را از دست دادم، نوميد گرديدم و اينك سپاس مي گويم خداوندي را كه پس از نوميدي مرا به مقصودم رساند و به من نشان داد كه دعاي گذشته ام به اجابت رسيده است[106].
آن گاه قصيده اي 29 بيتي در مدح امام حسين(عليه السلام) و ترغيب مردم به ياري و خونخواهي آن حضرت(عليه السلام) و نكوهش بني اميه با فصاحت كامل خواند. آن قصيده چنان زيبا و جالب بود كه ابن زياد در حالي كه هر بيت آن تيري بر قلبش بود، به دقت گوش ميكرد. چون اشعار وي به پايان رسيد[107]، ابن زياد دستور داد او را گردن زدند و بدنش را در مكاني به نام «سبخه» و به نقلي در مسجد به دار آويختند.
در «منتخب طريحي» آمده است: كسي كه در مجلس حاضر بود، چنين گفته است: در آن هنگام آتشي از كاخ ابن زياد به بيرون شعله كشيد كه ابن زياد از ديدن آن بيمناك شد و از تخت پايين آمد و به يكي از خانه هايش رفت[108].
15ـ عبدالله بن عمير كلبي
ابووهب عبدالله بن عمير، از اصحاب اميرالمؤمنين و امام حسين(عليهما السلام)، مردي شريف، قهرمان، شجاع، ستبربازو، بلند قامت، سيه چرده و فراخ چشم بود. وي و همسرش، ام وهب، از تيره «نمر بن قاسط» كنار چاه «جُعد» در محله بني همدان كوفه ساكن بودند.
چند روز قبل از واقعه عاشورا، عبدالله بن عمير ديد كه گروهي در «نُُخيله» رژه مي روند. چون سبب آن را جويا شد، گفتند كه آن ها را براي جنگ با امام حسين(عليه السلام) فرزند فاطمه(سلام الله عليها) دختر پيامبر(صلي الله عليه وآله) مي فرستند. گفت: به خدا سوگند، من جنگ با مشركان را بسيار دوست مي داشتم و هم اكنون اميدوارم كه ثواب جنگ با اين مردمي كه براي كشتن پسر دختر پيامبر(صلي الله عليه وآله) مي روند، بيش از ثواب پيكار با مشركان بوده باشد.
آن گاه نزد همسرش آمد و آنچه را شنيده بود به همراه تصميم خود با وي در ميان نهاد. همسرش گفت: هدف خوبي در پيش گرفته اي، خداوند تو را به آن برساند و به بهترين راه راهنمايي نمايد! اين كار را انجام بده و مرا نيز همراه خود ببر.
عبدالله با همسرش شبانه (از كوفه) بيرون آمد و خود را به امام حسين (عليهالسلام) رساند. و نزد آن حضرت ماند[109]. به نقلي هم شب هشتم محرم خود را به امام حسين (عليهالسلام) رساند و تا روز عاشورا در كنار آن حضرت ماند[110].
شيرمرد كربلا
روز عاشورا پس از آغاز جنگ با پرتاب تير توسط عمر سعد و سپس تيزاندازي لشكر او به سوي ياران امام حسين(عليه السلام)، «يسار» غلام زياد بن ابي سفيان (ابن ابيه) و «سالم» غلام عبيدالله بن زياد بيرون آمدند و گفتند: چه كسي حاضر است با ما به مبارزه برخيزد؟ حبيب بن مظاهر و برير بن خضير، برخاستند. امام حسين(عليه السلام) فرمود: بنشينيد. در اين هنگام عبدالله بن عمير برخاست و عرض كرد: اي اباعبدالله! رحمت خدا بر تو باد! اجازه فرما من به جنگ آن ها بروم. امام حسين(عليه السلام) كه وي را مردي سيه چهره، بلند قامت، ستبربازو و فراخ چشم مشاهده كرد، فرمود: «به گمانم براي حريفان هماوردي كُشنده باشد».
عبدالله به سوي آن ها رفت. آن دو گفتند: تو كيستي؟ عبدالله نسب خويش را بيان كرد. گفتند: ما تو را نمي شناسيم. (بگو) زهير بن قين يا حبيب بن مظاهر به جنگ ما بيايند. عبدالله به يسار كه جلوتر از سالم و آماده نبرد بود گفت: اي زنازاده! تو ميل مبارزه با ديگري را داري؟، حال آن كه كسي كه به جنگ تو آمده از تو بهتر است! (پس از آن) عبدالله حمله كرد و با شمشير يسار را از پاي درآورد.
در آن هنگام كه مشغول شمشير زدن به يسار بود، سالم به وي حمله كرد و او را صدا زده، گفت: «برده به سوي تو آمد». ولي عبدالله اعتنايي به او نكرد. سالم نزديك شد و با پيشدستي، ضربه اي زد كه عبدالله با دست چپ خويش جلوي آن را گرفت، و در پي آن انگشتان چپش قطع شد. پس از آن عبدالله بر او نيز حمله كرد و با ضرباتي چند به هلاكتش رسانيد. سپس در حالي كه آن دو را كشته بود، رجزي خواند و به سوي سپاه ابي عبدالله(عليه السلام) باز گشت.
در اين هنگام، ام وهب عمود خيمه را برداشت و به طرف همسرش رفت و خطاب به وي گفت:
پدر و مادرم به فدايت! در راه فرزندان پاك پيامبر(صلي الله عليه وآله) جنگ كن.
عبدالله به سوي وي آمد تا او را به خيمه بازگرداند. اما ام وهب پيراهن وي را گرفت و گفت: رهايت نخواهم كرد تا به همراه تو جان بسپارم.
امام حسين(عليه السلام) با ديدن اين صحنه، آن زن را صدا زد و فرمود: خداوند به شما خاندان، پاداش نيك عطا فرمايد و تو را رحمت كند! نزد زنان برگرد و در كنار آن ها بنشين كه بر زنان جهاد [واجب] نيست. و ام وهب نزد زنان بازگشت.
در اين هنگام «عَمرو بن حجاج زبيدي» به جناح راست (سپاه امام حسين عليه السلام) حمله كرد. اصحاب در برابر وي به ايستادگي پرداختند و او را زخمي نمودند.عبدالله بن عمير كه در سمت چپ بود، جنگ سختي كرد و در آن جناج دو تن ديگر از (سپاه) دشمن را نيز از پاي درآورد. تا اين كه در نهايت «هاني بن ثبيت حضرمي» و «بكير بن حيّ تميمي» به وي حمله كردند و او را به شهادت رساندند[111].
پس از آن سواره و پياده نظام دشمن از جناح چپ و راست به ياران امام حسين(عليه السلام) حمله ور شدند و جنگ سختي ميان آن دو درگرفت و در پي آن بسياري از ياران امام(عليه السلام) كشته شدند و شمار كمي باقي ماندند. پس از فروكش شدن گرد و غبار ميدان، زن عبدالله از خيمه بيرون آمد و به طرف همسرش رفت و بالاي سر او نشست و گرد و خاك ميدان را از چهره او پاك نمود و در همان حال مي گفت: بهشت بر تو مبارك باد!.
شمر ناپاك با ديدن اين صحنه به غلامش، رستم، رو كرد و به او دستور داد تا آن زن را نيز از پاي درآود. غلام نيز در پي دستور اربابش، با عمود خيمه به آن زن پاكدامن حمله كرد و سر او را شكافت، و آن زن در جا، جان سپرد[112].
|
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
قرآن و امام حسین (ع)
احادیث امام حسین (ع) سیره امام حسین (ع) اصحاب امام حسین (ع) کتاب درباره امام حسین (ع) مقالاتی پیرامون نهضت حسینی دانلــــــود مداحی و سینه زنی آرشيو مطالب
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387 هفته اوّل دی 1387 هفته چهارم آذر 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته چهارم اردیبهشت 1387 هفته سوم اردیبهشت 1387 هفته دوم اردیبهشت 1387 هفته اوّل اردیبهشت 1387 هفته چهارم فروردین 1387 هفته دوم آبان 1386 هفته اوّل آبان 1386 هفته چهارم مهر 1386 هفته اوّل مهر 1386 امکانات
|
Copyright © 2006 All Rights Reserved by binolharamain.Blogfa.com