تبليغاتX
به وبلاگ بین الحرمین خوش آمدید

درباره وبلاگ
به نام خدا . در این وبلاگ با موضوعات مختلف در مورد نهضت امام حسین علیه السلام در خدمت شما دوستان هستیم . برای دسترسی راحت به تمام موضوعات از طریق آرشیو موضوعی اقدام بفرمائید .
پيوندهاي روزانه
وبلاگهای عاشورائی
پشتیبانی
Powered By
BLOGFA.COM
شرح حال اصحاب امام حسین علیه السلام _8

 

 

9ـ برير بن خضير

 

برير مردي زاهد و عابد بود، تا آن جا كه او را «سيد القراء» مي ناميدند، زيرا پيوسته در مسجد جامع كوفه مي نشست و به تدريس و تعليم قرآن مشغول بود. او از افراد سرشناس كوفه به حساب مي آمد و از قبيله «همدانيان» بود.

 

برير در روزگار امامت اميرمؤمنان علي(عليه السلام) از اصحاب و ياران نزديك آن حضرت به شمار مي رفت[69] و پس از آن در زمره حماسه سازان و ياران باوفاي امام حسين(عليه السلام) درآمد. همچنين شماري از رجال نويسان، كتاب «القضايا و الاحكام» را به او نسبت داده اند. اين كتاب كه مجموعه اي از روايت هاي برير از اميرالمؤمنين و امام حسن(عليهما السلام) است، يكي از اصول معتبر شيعي به شمار ميرود.

 

برير از كوفه راهي مكه شد و در آن جا به كاروان حسيني پيوست. از مجموع گزارشات و نشانه هاي موجود در كتب تاريخي، تاحدودي جايگاه و موقعيت رزمي او در لشكر امام(عليه السلام) روشن مي شود. او از پيشگامان سپاه و در زمره سواره نظام بود، كه گاه به صورت پيك و گاه به نمايندگي از امام(عليه السلام) با فرمانده و سپاهيان دشمن به گفت و گو مي پرداخت.

 

در گزارشي چنين آمده است: پس از آن كه حرّ و يارانش از حركت امام(عليه السلام) به سوي كوفه جلوگيري كردند، آن حضرت ياران خود را گرد آورد و با آنان از تصميم نهايي خود سخن گفت، و آنها را آزاد گذاشت تا درباره ماندن و كشته شدن، يا رفتن و رهايي از مرگ تصميم بگيرند. در آن لحظه هر يك از ياران پاسخي دادند، و از آن جمله برير بن خضير بود كه خطاب به آن حضرت(عليه السلام) گفت:

 

«به خدا قسم! اي فرزند رسول خدا(صلي الله عليه وآله) پروردگار به بركت وجود شما بر ما منت نهاد، تا براي ياري شما كشته شويم و پيكر ما قطعه قطعه گردد، تا در قيامت از شفاعت جدت برخوردار شويم، گروهي كه فرزند پيامبر(صلي الله عليه وآله) را تباه گرداند روي رستگاري را نخواهد ديد. واي بر آنها! هنگام رستاخيز، خداي را چگونه ديدار مي كنند؟ آنان در آتش جهنم فرياد هلاكت و مرگ سر مي دهند»[70].

 

از آنجا كه برير براي كوفيان شخصيتي آشنا و شناخته شده بود و اميد مي رفت كه گفت و گوي او با مردم كوفه موجب هدايت و بيداري آنان شود، امام (عليه السلام) به او فرمود تا با سپاه ابن سعد سخن بگويد. وي نيز در برابر سپاه دشمن قرار گرفت و خطاب به آنان چنين فرمود:

 

«اي مردم! از خدا بترسيد، اكنون فرزندان و عترت پيامبر(صلي الله عليه وآله) در مقابل شما قرار دارند، بگوييد كه مي خواهيد با آنان چه كنيد». به دنبال اين سخنان، عده اي از سربازان فرياد برآوردند: «مي خواهيم آنان را نزد عبيدالله ببريم تا درباره شان حكم كند.» برير گفت: «آيا نمي پذيريد كه به مكه باز گردند؟ آيا نامه ها و عهد و پيمان هاي خود را فراموش كرده ايد؟ واي بر شما، اهل بيت پيامبرتان را دعوت كرديد تا جانتان را در راهشان فدا كنيد، ولي اينك كه نزد شما آمده اند، آن ها را به عبيدالله بن زياد تسليم مي كنيد و آب را بر آنان مي بنديد و موهبتي را كه يهود، نصاري و مجوس از آن برخوردارند و پرندگان و چرندگان در آن رفت و آمد مي كنند از آنان دريغ مي كنيد؟ درباره فرزندان پيامبر(صلي الله عليه وآله) چه بد عمل كرديد، خداوند شما را در قيامت سيراب نكند، واي بر شما، اين همان حسين(عليه السلام) است كه سروَر بهشتيان است»[71].

 

در روايت ديگري آمده است: برير از امام(عليه السلام) تقاضا كرد تا نزد ابن سعد، فرمانده لشكر دشمن رود و او را نصيحت كند، شايد از گمراهي نجات يابد. امام(عليه السلام) به وي فرمود: هرچه صلاح مي داني انجام ده. برير خود را به خيمه ابن سعد رساند و بي آن كه به او سلام كند نشست. ابن سعد خشمگين شد و گفت: من مسلمانم و خدا و رسول را مي شناسم، چرا سلام نكردي؟ برير گفت:

 

«اگر مسلمان بودي و به خدا و رسولش ايمان داشتي با فرزندان و خاندانش نمي جنگيدي و آب را بر روي آنان نمي بستي. اي عمر، تو ادعاي مسلماني مي كني، ولي در حقيقت با محمد مصطفي(صلي الله عليه وآله) دشمني. اين چه ديني است كه تو داري، آب فرات در برابر حسين(عليه السلام) و فرزندان و اهل بيت او مي درخشد و آنان صفاي آب را مي بينند ولي بچه هايشان را تشنگي هلاك كرده است. در حالي كه لشكر تو و حيوانات بيابان از آن مي نوشند، انصاف بده چگونه تو را مسلمان بدانم. زهي بي تقوايي و سنگدلي و جفاكاري».

 

ابن سعد كه تا آن هنگام خاموش مانده بود، با بياني كه بيانگر دلبستگي شديد وي به مقام دنيوي بود گفت:

 

مي گويي از حكومت ري دست بكشم تا ديگري آن را تصاحب كند، هرگز نمي توانم خود را بر اين كار راضي كنم! [72].

 

 

 

چگونگي شهادت

 

در آغاز جنگ سربازي از سپاه كوفه به نام «يزيد بن معقل» رودر روي برير قرار گرفت و به او گفت: اي برير! فكر مي كني كه خدا چگونه با تو رفتار كرد؟ گفت: خداوند سرنوشت مرا نيك و سرنوشت تو را بد رقم زد. يزيد دوباره گفت: اي برير! تو پيش از اين دروغگو نبودي، ولي اكنون دروغ گفتي. آيا به ياد داري كه در محله «بني لوذان» راه مي رفتيم و تو مي گفتي كه عثمان بر خود ستم مي كند، معاويه گمراه و گمراه كننده است و پيشواي راستين و هدايت گر حقيقي تنها علي بن ابي طالب است. برير گفت: آري، شهادت بده كه اين رأي و نظر من بود. يزيد گفت: گواهي مي دهم كه تو از گمراهاني.

 

برير براي اثبات درستي اعتقاد خود به يزيد  پيشنهاد «مباهله» داد. ـ به اين معني كه هر دو از خدا بخواهند هر كس در اين جنگ بر باطل است به دست ديگري كشته شود ـ در ميان اين مبارزه، يزيد ناگهان ضربه اي به بُرير وارد كرد، اما با دفاع او روبه رو شد و هيچ آسيبي بر او نرسيد. در همين زمان، يزيد با ضربه مهلكي از طرف برير مواجه شد، به گونه اي كه سرش شكافت و از روي اسب واژگون شد و به دَرَك واصل شد.

 

پس از اين رخداد، برير شروع به رجزخواني كرد و فرياد برآورد كه اي قاتلان يادگاران پيامبر(صلي الله عليه وآله) بياييد. و پس از آن كه سي يا چهل تن از سپاه دشمن را از پاي درآورد، با «رضي بن منقذ» مشغول مبارزه شد. در اين بين ناگهان برير، رضي را واژگون كرد و بر روي سينه او نشست، رضي از لشكر كوفه دادرسي كرد و در پي اين اقدام او، «كعب بن جابر» به طور ناجوانمردانه اي از پشت برير، نيزه اي بر كمر او فرود آورد و او را به شهادت رساند.

 

پس از اين ماجرا زماني كه كعب بن جابر به خانه اش بازگشت، خواهرش «نوار بنت جابر» به او گفت: سيد قراء را به قتل رساندي!، هرآينه به بزرگي دست زدي، به خدا سوگند! ديگر تا آخر عمر با تو صحبت نخواهم كرد.

 

 

 

10ـ انس بن حارث كاهلي

 

انس بن حارث، از صحابه بزرگوار پيامبر(صلي الله عليه وآله) بود و در جنگ هاي «بدر» و «حنين» در ركاب ايشان حضور داشت[73]. آري، انس از آن رو به همراهي و بَزر جان در ياري امام حسين(عليه السلام) شتافت كه خود از پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله) شنيده بود كه فرمودند:

 

«فرزندم ـ اشاره به حسين(عليه السلام) نمود ـ در سرزميني به نام كربلا كشته مي شود، هر كس تا آن هنگام زنده بود و او را درك كرد بايد ياري اش كند».

 

انس پس از حضور امام حسين(عليه السلام) در صحراي كربلا و هجوم مردم پيمان شكن كوفه براي كشتن او، از كوفه به كربلا آمد. و پس از مشاهده گفت گوي امام(عليه السلام) با «عبيدالله بن حر جعفي» در «قصر بني مقاتل»، خدمت آن حضرت رسيد و با اداي سوگند اظهار داشت كه هدف وي از خروج از كوفه آن بوده است كه همانند عبيدالله بن حر، به نفع هيچ كدام ـ امام(عليه السلام) و دشمن ايشان ـ وارد جنگ نشود، و در ادامه افزود: « ـ ولي ـ خداوند ياري كردن تو را در قلب من افكند و به من جرأت بخشيد تا در اين راه با تو همگام شوم».

 

از اين رو، امام حسين(عليه السلام) نيز به وي نويد هدايت و امنيت داد و او را با خود همراه ساخت[74].

 

انس در كربلا مأموريت يافت تا پيام امام حسين(عليه السلام) را به عمر سعد برساند و به او اندرز دهد، شايد به خود آيد. هنگام رسيدن نزد عمرسعد به او سلام نكرد. عمر پرسيد: چرا سلام نكردي؟ آيا ما را كافر و منكر خدا پنداشته اي؟ گفت: چگونه منكر خدا و پيامر نيستي، حال آن كه براي ريختن خون فرزند پيامبر دامن همت به كمر بسته اي! عمر سعد لحظه‌اي سر به زير افكند و آن گاه گفت: به خدا سوگند مي دانم كه كشنده اين گروه در دوزخ است ولي فرمان عبيدالله بايد اطاعت شود[75].

 

انس، اين صحابي بزگوار، در روز عاشورا همچون ديگر ياران امام حسين(عليه السلام) پس از كسب اجازه از محضر آن حضرت در حالي كه با بستن شالي به كمر، قامتش را راست نگه داشته بود و ابروان سفيدش ـ كه بر اثر كهولت بر چشمانش افتاده بود ـ را با پيشاني بند بسته بود، عازم ميدان شد.

 

اين جا بود كه امام حسين(عليه السلام) با مشاهده حالت او، اشك در چشمان مباركش حلقه زد و فرمود: خدا از تو قبول كند، اي پيرمرد[76].

 

انس، هنگام ورود به ميدان شروع به خواندن رجز كرد ،

 

و سپس به كارزاري سخت و كشتن چهارده يا هجده تن از سپاهيان دشمن پرداخت و پس از مدتي به درجه رفيع شهادت نائل آمد.

 

مقبره وي در بارگاه دسته جمعي شهدا پايين پاي امام حسين(عليه السلام) واقع است. «كميت» شاعر مشهور عرب در سوگ وي و حبيب بن مظاهر چنين سروده است:

 

سوي عصبة فيهم حبيب معفّر                   قضي نحبه والكاهلي مرمل[77]

 

«جز گروهي كه در ميانشان حبيب جان سپرد و پيكرش به خاك غلطان شد، و كاهلي كه جسم او به خون آغشته است».

 

 

 

11ـ جَونِ بن حُوَيّ

 

جون، غلامي سياه و اهل «نوبه» بود. اميرالمؤمنين(عليه السلام) او را از فضل بن عباس بن عبدالمطلب به مبلغ 150 دينار خريداري نمود، و به ابوذر هديه نمود. وي تا هنگام تبعيد ابوذر و نيز در تبعيدگاه او «ربذه» در كنار او بود. پس از وفات ابوذر در سال 32 هـ. ق، جون به مدينه برگشت و در خدمت اميرالمؤمنين(عليه السلام) و سپس در خدمت امام حسن(عليه السلام) و امام حسين(عليه السلام) و سرانجام در خدمت امام سجاد(عليه السلام) بود. او همراه امام حسين(عليه السلام) از مدينه به كربلا آمد و در زمره ياران آن حضرت قرار گرفت[78].

 

در روز عاشورا، زماني كه جون، از امام اجازه مبارزه خواست. امام به او اجازه نداد و فرمود:

 

من به تو اذن مي دهم كه از اين سرزمين بروي و جان خود را حفظ كني، زيرا تو همراه ما آمدي تا به عافيت و خوشي برسي، پس در گرفتاري ما خود را مبتلا مساز.

 

جون كه از مكتب بزرگترين انسان هاي عالم درس آموخته بود پاسخ داد:

 

آيا سزاوار است كه من در زمان خوشي و نعمت، نان خور شما باشم، ولي در سختي ها شما را تنها بگذارم. درست است كه بوي بد، نژاد پست و رنگي سياه دارم، ولي شما بر من منت بگذاريد و مرا به آسايش جاويدان بهشتي برسانيد تا بدنم خوشبو، نژادم شريف، و رويم سفيد شود. نه، هرگز! به خدا قسم كه از شما دور نمي شوم تا اين كه خون سياه خويش را با خون پاك شما درآميزم.

 

با شنيدن اين سخنان جون، سرانجام امام(عليه السلام) به او اجازه داد و جون با خواندن رجز شروع به نبرد نمود. كه مضمون رجزهاي او اين چنين است:

 

چگونه مي بينند گنه كاران، ضربت شمشير مشرفي هندي و بران غلام سياه را، كه با دست و زبان، از فرزند پيامبر دفاع مي كند؟ من با انجام اين كار اميد شفاعت و نجات از يگانه شفيع ـ پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) ـ را نزد خداي يكتا دارم[79].

 

جون پس از آن كه 25 نفر از سپاه پيمان شكنان كوفه را به هلاكت رساند. خود نيز به شهادت رسيد. در آن هنگام امام(عليه السلام) مانند ساير ياران خويش، در كنار او ايستاد و گفت:

 

«خدايا صورتش را سفيد گردان، بوي او را پاكيزه و خوشبو گردان، او را با محمد(صلي الله عليه وآله) محشور كن و ميان او و خاندان پيامبر آشنايي برقرار ساز».

 

امام باقر(عليه السلام) از پدرش امام زين العابدين(عليه السلام) نقل مي كند كه پس از گذشت ده روز از شهادت جون، از بدن او رائحه مشك به مشام مي رسيد[80].

 

 

 

روزي نسيم از خاك دشت كربلا پرسيد اي دوست

گفتا كه اين مهر حسين و بارش خون غلام است

 

 

 

 

 از چه شميم كوي تو بيش از هزارن ياس خوش بوست؟

آميزش عشق و شهادت زير باران به چه نيكوست

 

 

 

 

 

 

 

  نوشته شده توسط سيده رقيه عمادي |  
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
آرشيو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنيد!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!   لينک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by binolharamain.Blogfa.com