تبليغاتX
به وبلاگ بین الحرمین خوش آمدید

درباره وبلاگ
به نام خدا . در این وبلاگ با موضوعات مختلف در مورد نهضت امام حسین علیه السلام در خدمت شما دوستان هستیم . برای دسترسی راحت به تمام موضوعات از طریق آرشیو موضوعی اقدام بفرمائید .
پيوندهاي روزانه
وبلاگهای عاشورائی
پشتیبانی
Powered By
BLOGFA.COM
شرح حال اصحاب امام حسین علیه السلام _ 6

 

 

6ـ حبيب بن مظاهر

 

 

 

حبيب را بايد يكي از آگاهان به علوم اهل بيت(عليهم السلام) و از ارادتمندان به آستان ولايت و امامت دانست. وي يكي از ياران برگزيده اميرالمؤمنين(عليه السلام) و امام حسن(عليه السلام) بود، و پس از آن بزرگواران، يكي از سربازان پاكباز كربلا شد كه در ياري فرزند رسول خدا(صلي الله عليه وآله) در درياي ناجوانمردانه آتش و آهن، شجاعانه فرو رفت و سينه خود را در برابر شمشيرهاي آب ديده سپر ساخت.

 

حبيب همچنين از راويان و ناقلان حديث است. به عنوان نمونه، زماني وي از حضرت امام حسين(عليه السلام) پرسيد كه شما پيش از آفرينش آدم چه بوديد؟ حضرت(عليه السلام) فرمود: «ما اشباهي از نور بوديم كه دور عرش مي چرخيديم و فرشتگان را تسبيح و تحميد و تهليل مي آموختيم»[47].

 

زماني كه ميثم از كنار قبيله بني‌اسد عبور مي‌كرد، در حالي كه افراد قوم براي شب‌نشيني، گرد هم جمع شده بودند. «حبيب بن مظاهر» كه از رؤسا و بزرگان قبيله بود، با ديدن ميثم‌ به سرعت به سوي او شتافت و با صميميت خاصي با او مشغول به گفتگو شد. در پايان اين گفتگو، حبيب روبه ميثم كرد و با لبخندي گفت:

 

«پيرمردي را مي‌بينم كه موي سر او ريخته، و شكمي بزرگ دارد، نزديك باب الرزق، خربزه مي‌فروشد، در محبت خاندان پيغمبر خود، به دار كشيده مي‌شود و در بالاي دار شكم او را مي‌شكافند» ـ كه منظورش ميثم بود ـ.

 

ميثم نيز پس از آن‌كه سخنان حبيب به پايان رسيد، گفت:

 

«من هم مردي را مي‌شناسم، با موهاي بلند و بر شانه ريخته. كه براي ياري پسر دختر پيامبر، قيام مي‌كند و در اين راه كشته مي‌شود و سرش را در كوفه مي‌گردانند» ـ كه منظورش حبيب بود ـ .

 

 

 

پيرمرد جوانمرد

 

با توجه به اين كه حبيب، يكي از بزرگان و سرشناسان كوفه و قبيله خويش بود، پيش از بروز جنگ و در ميان كشاكش جنگ، بارها از سوي سپاه دشمن برايش امان گرفتند و حتي در قبال رها كردن امام حسين(عليه السلام) به او وعده هاي فراوان دادند. اما ايشان هيچ گاه به آن پيشنهادهاي خائنانه، پاسخ مثبت ندادند و پيوسته در جواب آنان مي گفتند: چگونه ديده من مي تواند شاهد كشته شدن آن امام مظلوم باشد؟ و در اين صورت براي ما در نزد خدا چه عذري باقي خواهد ماند؟.

 

مطمئنا حبيب، اين سخن پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) را از قول انس بن حارث اسدي، ـ يكي از صحابه كه او نيز در جريان كربلا در راه ياري امام حسين(عليه السلام) به شهادت رسيد ـ شنيده بود. آن جا كه حضرت رسول(صلي الله عليه وآله) در حالي كه ميوه دلش امام حسين(عليه السلام) را در كنار خود مي ديد و به او اشاره كرد، فرمود:

 

«همانا اين پسر من در زميني از زمين هاي عراق كشته مي شود، پس هر كه در آن زمان او را درك كرد، به ياري او بشتابد».

 

پس از آن كه لشكر عمرسعد رو به فزوني نهاد، حبيب با كسب اجازه از امام(عليه السلام) ميان قبيله بني اسد شتافت و ضمن سخنراني مفصلي از آنان براي امام حسين(عليه السلام) درخواست ياري نمود. وي سخنان خود را چنين آغاز كرد:

 

«من براي شما بهترين ارمغان را آورده ام و درخواست مي كنم كه به ياري فرزند پيامبر(صلي الله عليه وآله) بشتابيد. چه آن كه وي هم اكنون با گروهي از دليرمردان با ايمان در محاصره عمرسعد با بيست و دو هزار تن قرار گرفته است. شما از خويشان و نزديكان من هستيد، بنابر اين به پندهاي من توجه كنيد تا به شرافت دنيا و آخرت نايل آييد. سوگند به خدا هر كس از شما كه در راه فرزند پيامبر(صلي الله عليه وآله) آگاهانه شهيد شود در اعلي عليّين همدم پيامبر خواهد بود[48].

 

نخستين كسي كه در آن جلسه به حبيب پاسخ مثبت داد، واظهار وفاداري كرد، عبدالله بن بشر بود. وي وشماري ديگر، گرد حبيب جمع شدند تا به لشكر امام بپيوندند. ولي ازرق بن حرب صيداوي با چهار هزار نفر به آن ها حمله ور شد و آنان را پراكنده ساخت، حبيب به نزد امام(عليه السلام) بازگشت و واقعه را خبر داد[49].

 

عصر تاسوعا، آن گاه كه امام حسين(عليه السلام) از دشمن مهلت گرفت كه تا فردا صبر كنند، حبيب در مقام موعظه و پند به آنان چنين گفت:

 

به خدا سوگند بد قومي هستند آنان كه فرداي قيامت در پيشگاه خداوند در حالي حاضر شوند كه فرزند پيغمبران او را با ياران و خاندان وي و بندگان سحرخيز و ذكرگوي اين شهر كشته باشند[50].

 

نقل شده است كه شب عاشورا، حبيب با «يزيد بن حُصَين»، مزاح و شوخي مي كرد. يزيد گفت: حالا چه وقت شوخي و خنده است؟ پاسخ داد: چه وقتي بهتر از الان؟! به خدا سوگند ديري نخواهد پاييد كه نيروهاي دشمن با شمشير به ما حمله خواهند كرد و ما در بهشت، حورالعين را در آغوش خواهيم گرفت[51].

 

همچنين در شب عاشورا، وقتي حبيب از «هلال بن نافع» شنيد كه حضرت زينب(سلام الله عليها) از اين كه مبادا فردا ياران امام(عليه السلام) وفادار نمانند و او را تنها بگذارند، نگران است. همگي اصحاب را نزد خيمه آن حضرت، گرد آورد و در آن جا همه ياران، از صميم قلب اظهار وفاداري و اخلاص خود را بيان نمودند، تا بلكه نگراني را از دل آن بانوي بزگوار برطرف سازند[52].

 

 

 

شهادت حبيب

 

صبح روز عاشورا، امام حسين(عليه السلام) مشغول آراستن نظامي لشكر خود شد، جناح راست را به زهير و جناح چپ را به حبيب و قلب سپاه را به برادرش حضرت ابوالفضل العباس(عليه السلام) سپرد. پس از آن حضرت(عليه السلام) به خواندن خطبه مشغول شد، كه ناگهان شمر براي توهين و جسارت، فرياد زد: خدا را بر يك حرف مي پرستم ـ يعني با شك و ترديد خدا را مي پرستم ـ اگر بدانم چه مي گويي؟!

 

حبيب با ديدن اين جسارت شمر رو به او كرد و گفت: سوگند به خدا مي بينم كه تو خدا را بر هفتاد حرف مي پرستي و من هم شهادت مي دهم كه در اين گفتارت كه سخن او را نمي فهمي صادق هستي، چون نمي داني وي چه مي گويد، زيرا خداوند بر قلب تو مهر زده است[53].

 

بعد از ظهر عاشورا بود كه حبيب بن مظاهر با رجزهاي حماسي خود صحنه نبرد را در دست گرفته بود و مانند ستوني استوار در ميان لشكر امام حسين(عليه السلام)، شيرازه لشكر عمرسعد را به هم ريخته بود. از اين رو پيمان شكنان كوفه دريافتند كه اگر بخواهند به هدف و مقصود خائنانه خود در كشتن فرزند رسول خدا(صلي الله عليه وآله) دست يابند، ناگزيرند كه ابتدا حبيب را كه از بزرگان و رهبران قبايل كوفه بود از پا درآورند.

 

حبيب بن مظاهر همچنان در حال رجز خواندن و مبارزه بود و به روايتي شصت و دو تن از كوفيان را به خاك هلاكت انداخت. تا اين كه ديگر خستگي و فشار سنگين جهاد، وجودش را فرا گرفت و در اين زمان نامردي از قبيله بني تميم كه او را «بديل بن صريم» مي ناميدند به سوي ايشان حمله كرد و با شمشيرش ضربه اي به سر مبارك حبيب وارد ساخت و بلافاصله پس از آن نامرد ديگري از قبيله بني تميم با نيزه اش ضربه به ايشان زد. و زماني كه حبيب خواست از زمين برخيزد و با همان حال به ادامه نبرد بپردازد، «حصين بن تميم» با وارد كردن شمشيري، ديگر كاملاً حبيب را از كار انداخت.

 

حصين بن تميم همان كسي است كه در ظهر عاشورا، هنگامي كه ياران ابي عبدالله(عليه السلام) براي خواندن نماز، از سپاه كوفه مهلت گرفتند، فرياد زد و گفت: براي چه مي خواهيد نماز بخوانيد؟! زيرا نماز شما مقبول درگاه پروردگار نخواهد بود. و حبيب بن مظاهر با شنيدن اين سخن گزاف، در پاسخ او گفت: اي حمار غدّار، يعني مي خواهي بگويي، نماز پسر رسول خدا(صلي الله عليه وآله) قبول نمي شود ولي نماز تو مقبول است.

 

در اين هنگام حصين با شنيدن اين پاسخ دندان شكن، به سوي حبيب بن مظاهر حمله ور شد و طي جدالي كه بين آن دو واقع شد، ناگهان از اسب خود سرنگون شد، اما پيش از آن كه به دست حبيب به درك واصل شود، ياران و اقوامش با زيركي او را از دست حبيب نجات دادند.

 

از اين رو حصين براي توجيه ناكامي و شكستش در برابر حبيب، به آن مرد تميمي كه حبيب را به قتل رسانده بود گفت: بدان كه من در كشتن حبيب، شريك تو هستم. به همين جهت سر او را به من بده تا به گردن اسبم بياوزيم و در ميدان جنگ جولان دهم، تا همه بدانند كه من در قتل او شركت كرده ام. و مطمئن باش كه پس از آن سر حبيب را به تو بازپس مي دهم تا آن را نزد عبيدالله ببري و در ازاي بردن آن از او جايزه بگيري. و با موافقت آن مرد تميمي به نيت شوم خود جامه عمل پوشاند و اين لكه ننگ را تا قيامت بر دامن خويش نهاد.

 

پس از شهادت حبيب بن مظاهر، امام حسين(عليه السلام) در حقيقت يكي از بزرگترين پشتوانه هاي خود را از دست داد همان گونه كه خود ايشان، در شهادت حبيب فرمودند: «عند ذلك احتسب نفسي و حماة اصحابي». با كشته شدن حبيب، ديگر حساب كار من و همه يارانم به پايان رسيد. همچنين در عبارات ديگري فرمودند: اي حبيب! همانا كه تو مردي صاحب فضل بودي و در يك شب ختم قرآن مي كردي.

 

 

 

  نوشته شده توسط سيده رقيه عمادي |  
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
آرشيو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنيد!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!   لينک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by binolharamain.Blogfa.com