تبليغاتX
به وبلاگ بین الحرمین خوش آمدید - شرح حال اصحاب امام حسین علیه السلام _ 3



 

 

 

 

 

3ـ حر بن يزيد رياحي

 

حُرّ كه از بزرگان و اشراف كوفه به شمار مي‌رفت، از طرف ابن زياد به فرماندهي هزار سوار مأموريت يافت تا براي مقابله با امام حسين(عليه السلام) از كوفه خارج شود. او هنگام ظهر در مكاني به نام «ذو حُسُم» برابر كاروان ابي عبدالله(عليه السلام) قرار گرفت. امام(عليه السلام) پس از نوشاندن آب به سپاه او و حيواناتشان فرمود: شما كه هستيد؟ گفتند: ما ياران عبيدالله هستيم. فرمود رهبر و فرمانده شما كيست؟ گفتند: حرّ. حضرت از او پرسيد: آيا به كمك ما آمده اي يا براي دشمني ما؟ گفت: براي مقابله و دشمني با شما.

 

حضرت فرمود: لا حول ولا قوّة الاّ بالله العليّ العظيم[22].

 

زماني كه وقت نماز ظهر فرا رسيد، امام(عليه السلام) به حر فرمود: آيا تو با اصحاب خود نماز مي گزاري؟ حر گفت: خير، به شما اقتدا مي كنيم.

 

امام حسين (عليه السلام) نماز را به جا آورد، سپس به خواندن خطبه مشغول شد. پس از حمد و ثناي الهي فرمود: من به سوي شهر شما نيامدم مگر پس از آن كه نامه هاي شما به من رسيد. و فرستادگان شما آمدند و از من خواستند كه به سوي شما بيايم. حالا اگر به عهد و پيمان خود پايبند هستيد، مي آيم و اگر دوست نداريد برمي گردم.

 

حرّ گفت: من از اين نامه ها هيچ اطلاعي ندارم و از نامه نويسان نيستم[23]. در همين گير و دار، نامه عبيدالله به حرّ رسيد كه به او فرمان مي داد، حسين(عليه السلام) را در تنگنا قرار دهد و از او جدا نشود تا او را به كوفه برساند[24]. حرّ جريان را به اطلاع امام(عليه السلام) رسانيد.

 

ايشان لبخندي زد، و گفت: اي پسر يزيد! مرگ به تو از اين پيشنهاد نزديك تر است[25]. آن گاه رو به ياران خود كرد و فرمود: برخيزيد و سوار شويد، آن ها سوار شدند و اهل بيت نيز سوار گشتند. امام به همراهانشان فرمود: بازگرديد! چون خواستند بازگردند، حرّ و همراهانش مانع شدند. امام حسين(عليه السلام) فرمود: مادرت به عزايت بنشيند! چه قصدي داري؟ گفت: اگر جز شما در اين حال با من چنين سخني مي گفت، از او نمي گذشتم! ولي به خدا سوگند نمي توانم از مادر شما جز به نيكي ياد كنم[26].

 

امام گفت: چه مي خواهي؟! حر پاسخ داد: بايد شما را به نزد عبيدالله ببرم. فرمود: به خدا سوگند به دنبال تو نخواهم آمد. حرّ گفت: به خود سوگند، من نيز هرگز شما را رها نمي كنم. و تا سه مرتبه اين سخنان بين آنان رد و بدل شد[27].

 

حرّ گفت: من مأمور جنگيدن با شما نيستم. ولي مأمورم از شما جدا نگردم، تا شما را به كوفه برم. اگر شما از آمدن خودداري مي كنيد راهي را انتخاب كنيد كه نه به كوفه منتهي شود و نه به مدينه، تا من نامه اي براي عبيدالله بنويسم و شما نامه اي به يزيد و يا عبيدالله بنويسيد! شايد اين امر به سلامت و صلح منتهي گردد[28].

 

در اين لحظه امام به حرّ پيشنهاد مبارزه و جنگ داد و فرمود: اگر مرا كشتي، سرم را نزد ابن زياد مي بري، و اگر من تو را كشتم مردم از دست تو راحت مي شوند. حرّ گفت: من مأمورم از شما جدا نشوم، تا شما را نزد ابن زياد ببرم. به خدا سوگند من دوست ندارم (با گرفتار شدن به) چيزي از امور تو، خود مرا مبتلا كنم. و من چون از اين مردم بيعت گرفتم و سرپرستي آن ها را قبول كردم به سوي تو آمده ام. من باور دارم تمام كساني كه وارد قيامت مي شوند اميد شفاعت جدّت را دارند، و من نيز بيمناكم اگر با تو بجنگم، زيانكارترين مردم دنيا و آخرت باشم.

 

اي اباعبدالله! من در اين شرايط توان بازگشت به كوفه را ندارم. شما راه ديگري در پيش گير تا من نامه اي به ابن زياد بنويسم و بگويم كه حسين(عليه السلام) با من همكاري نكرد و من نيز توان مقابله با او را ندارم. در هر حال من تو را درباره خودت نصيحت مي كنم. امام(عليه السلام) فرمود: مثل اين كه خبر مرگ مرا مي دهي؟ گفت: آري چنين است! هيچ شكي نيست. مگر اين كه از هر كجا كه آمده اي به همان مكان بازگردي[29].

 

 

 

حر در روز عاشورا

 

در روز عاشورا، حر بن يزيد رياحي با شنيدن سخنان امام حسين(عليه السلام) قلبش مضطرب گرديد و اشك از چشمان او جاري شد. از اين رو نزد عمر سعد آمد و گفت: اي عمر! آيا مي خواهي با حسين (عليه‌السلام) بجنگي؟ عمر، گفت: آري، به خدا سوگند چنين خواهم كرد كه كمترين نتيجه آ ن اين باشد كه سرها از تن ها جدا شوند و دست ها قلم گردند.

 

حرّ به او گفت: آيا نمي تواني اين كار را از راه مسالمت آميز به پايان برساني؟ عمر گفت: اگر اين امر به دست من بود مطمئناً اين گونه عمل مي نمودم، اما امير تو، عبيد الله بن زياد از صلح و سازش با او خودداري كرده است.

 

حر با شنيدن اين سخنان دچار ترديد و اضطراب شديدي شد، و با تصميمي كه در قلبش داشت، اندك اندك به سمت سپاه امام حسين(عليه السلام) نزديك شد. شخصي به نام «مهاجر بن اوس» او را ديد و گفت: اي حر چه فكري در سر داري، آيا مي خواهي حمله را آغاز كني؟

 

حر در حالي كه تمام وجودش را اضطراب فرا گرفته بود هيچ پاسخي به او نداد. مهاجر بار ديگر به او گفت: ديدن حالت تو مرا به شك و ترديد انداخته، زيرا به خدا سوگند، كه من در هيچ جنگي احوال تو را اين گونه مشوش نديده بودم و اگر از من مي پرسيدند كه شجاع ترين اهل كوفه كيست؟ بدون شك به جز تو از كسي نام نمي بردم. اي حر! اين لرزه و تشويشي كه در تو مي بينم از چيست؟ در اين لحظه حر پاسخ داد:

 

به خدا قسم! كه من خودم را ميان بهشت و دوزخ مخيّر مي بينم، و به خدا سوگند كه انتخاب نمي كنم چيزي را به غير از بهشت، حتي اگر در اين راه پاره پاره گردم و در آتش سوزانده شوم.

 

با گفتن اين سخنان بود كه تصميم خود را عملي ساخت و با تاختن اسبش خود را به سرعت به نزد كاروان امام حسين(عليه السلام) رساند، درحالي كه دستانش را بر سر نهاده بود و مي گفت: بارالها! به محضر تو رجوع كردم، پس مرا ببخشاي، زيرا من بودم كه در دل هاي اولياي تو و اولاد پيغمبر تو بيم و هراس انداختم.

 

امام حسين(عليه السلام) و اصحابش، ابتدا با ديدن حر گمان كردند كه به قصد مبارزه به سوي آنان مي آيد، اما چون نزديك تر آمد و سپر خود را واژگون ساخت، آگاه شدند كه براي درخواست امان آمده و نيت جنگ ندارد. پس از اين حر به نزد امام آمد و پس از عرض سلام به ايشان گفت:

 

فداي تو شوم يابن رسول الله! من همان هستم كه نگذاشتم شما به راه تان ادامه دهيد، و راه را بر شما بستم، و شما را از بي راهه به اين سرزمين بلاخيز وارد كردم، اما هرگز فكر نمي كردم كه اين قوم قصد داشته باشند با تو چنين كنند، و سخن تو را بر خودت باز گردانند. قسم به خدا كه اگر مي دانستم هرگز چنين نمي كردم. اكنون از آنچه كرده ام پشيمانم و به سوي خدا توبه كرده ام. آيا توبه و بازگشت مرا به سوي حق تعالي، پذيرفته شده مي بيني؟

 

حضرت ابا عبد الله(عليه السلام) آن درياي رحمت الهي، در جواب حر، به او فرمود: آري، خداوند توبه ات را ازتو مي پذيرد، و تو را مي بخشد.

 

پس از آن امام حسين(عليه السلام) به حرّ فرمودند: حال از اسب خود پايين بيا و در نزد ما كمي به استراحت بپرداز. حرّ رياحي، كه با شنيدن اين سخنان، گويي جان تازه اي در كالبدش دميده شده بود، با انگيزه جبران گذشته گفت:

 

اگر من در راه شما، سواره به مبارزه بپردازم بهتر از آن است كه پياده باشم، ضمن اين كه در آخر امر مطمئناً كار من به پياده شدن خواهد كشيد.

 

حضرت نيز با مشاهده رشادت و انگيزه والايش به او فرمود: خدا تو را رحمت كند، به هرچه صلاح مي داني عمل نما.

 

پس از بدرقه دعاي خير امام(عليه السلام) حر از لشكر ايشان جدا شد و به سوي سپاه كوفه شتافت و در برابر آنان ايستاد و گفت:

 

اي مردم كوفه! مادر به عزاي شما بنشيند و بر شما بگريد! اين مرد صالح را دعوت كرديد و به سوي خويش او را طلبيديد، اما زماني كه درخواست شما را برآورده ساخت، دست از ياري او برداشتيد و او را ميان دشمنانش تنها گذاشتيد. در حالي كه قصد نثار جان در راه او را داشتيد. اما از در نيرنگ و مكر بيرون آمديد و براي كشتن او گرد هم جمع شديد و از هر جهت او را محاصره كرديد تا از ورودش به سرزمين ها و شهرهاي وسيع الهي، جلوگيري نماييد. از اين رو مانند اسيري در دستان شما گرفتار شد، آن چنان كه نمي تواند ضرر شما را از خود دفع نمايد.

 

منع كرديد او و اهل بيت و اصحابش را از آب جاري فرات كه از آن يهود و نصارا مي خورند و حيوانات در آن غوطه ور مي شوند، درحالي كه آل پيغمبر خدا(صلي الله عليه وآله) از فرط تشنگي از پا افتاده اند. چه بدمردي بوديد شما بعد از پيغمبر خدا(صلي الله عليه وآله) در حق خاندان او. خداوند سيراب نگرداند شما را در روزي كه همه مردم تشنه باشند.

 

 

 

آزادمرد شهيد

 

پس از آغاز جنگ توسط لشكر عمر سعد، حُر جزء اولين كساني بود كه براي نثار جان خويش در راه دفاع از مولاي خود، به ميدان مبارزه شتافت. در حالي كه مانند شير غضبناكي مبارز مي طلبيد و رجز مي خواند.

 

پس از آن كه حُرّ با رشادتي مثال زدني، مدتي را به مبارزه با مردم پيمان شكن كوفه پرداخت، مردي به نام «ايوب بن مشروح» با پرتاب تيري اسب ايشان را از پا درآورد، و بدين ترتيب حُر مانند شيري از اسب به زير آمد و با شمشير برانش به سپاه دشمن حمله ور شد، آن چنان كه راوي مي گويد: تا به حال كسي را اين چنين نديده بودم كه سر از بدن دشمنان جدا كند و لشكر را نابود سازد.

 

در كتب تاريخ آمده كه حُرّ به همراه «زهير» به مبارزه مشغول بودند، و با هم قرار گذاشته بودند كه با تمام وجود با سپاه دشمن به مقابله بپردازند و در اين رهگذر هركدام كه گرفتار شدند، ديگري حمله كند و او را رها سازد، و بدين منوال حدود يك ساعت به مبارزه پرداختند، تا اين كه گروهي از افراد سپاه عمرسعد، با همدستي يكديگر به او حمله بردند و او را شربت شهادت نوشاندند.

 

بعضي گفته اند در اين هنگام بود، كه حضرت ابي عبدالله الحسين(عليه السلام) به بالين اين سرباز تشريف بردند و فرمودند:

 

به به! اي حُرّ! تو حرّي همان آزاده‌اي ـ گونه كه تو را حُرّ نام گذاشتند. آزاده اي در دنيا و آخرت. و پس از آن، اين اشعار را در مدح او سرودند.

 

لنعم الحر حر بني رياح

ونعم الحر اذ نادي حسينا

 

 

 

 

بهتر ز تو آزاده در اين دنيا نيست

بهتر ز تو دلداده به سيماي حسين

 

 

 

 

 ونعم الحر عند مختلف الرماح

فجاد بنفسه عند الصباح

 

 

 

 

در كوي وِلا، مثل تو كس شيدا نيست

جانباز تر از تو كس در اين صحرا نيست

 

 

 

 

 

آرامگاه حر در سمت غربي شهر كربلا در فاصله حدود هفت كيلومتري واقع است. بر مرقد مطهر او ضريح كوچكي نصب و برفراز آن گنبدي از كاشي رنگين بنا گرديده است. گفته شده است كه گروهي از بستگان حرّ از بني تميم پس از واقعه عاشورا جسدش را به آن محل برده و به خاك سپرده اند[30].

 

همچنين نقل مي كنند كه چون «شاه اسماعيل صفوي» عراق را فتح كرد و به كربلا مشرف شد، نسبت به جلالت شأن حرّ و مرقد شريف او ترديد داشت. از اين رو براي روشن شدن حقيقت، دستور داد تا قبر او را نبش كنند. چون آن را شكافتند، جسد حرّ را با لباس هاي خون آلود مشاهده نمودند، و آثار جراحت را بر بدنش تازه يافتند و بر سر او ضربت شمشيري بود و دستمالي بر آن جراحت بسته شده بود. شاه دستور داد آن دستمال را بگشايند [و براي تبرّك به او بدهند]. زيرا در كتب تاريخ و سيره نقل شده كه اين دستمال متعلّق به ابي عبدالله(عليه السلام) بود كه بر سر حر بست. اما موقعي كه دستمال را از سر حرّ باز كردند، خون تازه فوران نمود. به طوري كه قبر پر از خون شد. سر را با دستمال ديگري بستند ولي خون قطع نشد. از اين رو به ناچار با همان دستمالي كه براي امام حسين(عليه السلام) بود، بستند و پس از آن خون قطع شد. و دستور داد كه بارگاه حرّ را با شكوه و جلال بيشتري بسازند[31].

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386;ساعت 7:29;  توسط سيده رقيه عمادي;  |