تبليغاتX
به وبلاگ بین الحرمین خوش آمدید

درباره وبلاگ
به نام خدا . در این وبلاگ با موضوعات مختلف در مورد نهضت امام حسین علیه السلام در خدمت شما دوستان هستیم . برای دسترسی راحت به تمام موضوعات از طریق آرشیو موضوعی اقدام بفرمائید .
پيوندهاي روزانه
وبلاگهای عاشورائی
پشتیبانی
Powered By
BLOGFA.COM
شرح حال اصحاب امام حسین علیه السلام _ 11

 

 

16ـ قيس بن مسهّر

 

قيس، فرزند مسهر از دلاوران با شرافت «بني صيدا» و از دوستداران مخلص اهل بيت(عليهم السلام) و از ياران باوفاي امام حسين(عليه السلام) به شمار مي آمد.

 

آن گاه كه بزرگان كوفه از امام حسين(عليه السلام) براي آمدن به آن شهر دعوت كردند، قيس به اتفاق «عبدالله ارحبي» با 53 نامه به خدمت آن حضرت رسيد. وي پس از رساندن نامه كوفيان، به دستو امام حسين(عليه السلام) با حضرت مسلم به همراه دو نفر راهنما و شماري ديگر از ياران، به كوفه بازگشت.

 

در مسير راه پس از آن كه دو راهنما از تشنگي جان باختند، حضرت مسلم(عليه السلام) نامه اي را توسط قيس براي امام فرستاد و از آن حضرت درخواست نمود كه او را از اين مأموريت معاف كند. امام حسين(عليه السلام) در پاسخ، نامه اي مبني بر نپذيرفتن خواسته او برايش نوشت و توسط قيس برايش فرستاد. و از وي خواست تا به راه خود ادامه داده و به كوفه برود.

 

پس از ورود مسلم به كوفه و استقبالي كه از وي شد، مسلم نامه اي توسط قيس براي امام حسين (عليه السلام) فرستاد و در آن نامه صدق دعوت كوفيان را مورد تأييد قرار داد. و آمدن آن حضرت را به كوفه بي خطر و بلا مانع دانست. پس از آن قيس نامه را به آن حضرت رساند و تا رسيدن به كربلا ايشان را همراهي نمود.

 

هنگامي كه ابي عبدالله(عليه السلام) به منزلگاه «حاجر» در منطقه «بطن الرمه» رسيد، نامه اي براي شيعيان كوفه نوشت و به آنان يادآور شد كه تا اندك زماني ديگر نزد آنان خواهد رسيد. حضرت اين نامه را توسط قيس به كوفه فرستاد[113].

 

 

 

مأمور شجاع

 

قيس در قادسيه توسط مأمور ابن زياد به نام حصين بن تميم دستگير شد. و در همان لحظه نامه امام(عليه السلام) را از ميان برد. حصين او را نزد ابن زياد آورد و ماجرا را بازگو كرد.

 

ابن زياد پرسيد: كيستي؟ گفت: از شيعيان علي(عليه السلام) و فرزند او. پرسيد: چرا نامه را از بين بردي؟ پاسخ داد: تا از محتويات آن آگاه نشوي.

 

پرسيد: نامه از كه و براي چه كسي بود؟ گفت: از حسين بن علي(عليه السلام) براي گروهي از اهل كوفه كه نام آنها را نمي دانم. ابن زياد خشمگين شد و گفت: هرگز از من جدا نمي شوي تا مرا از نام آنان آگاه سازي و يا بر فراز منبر بروي و حسين و پدر و برادرش را ناسزا بگويي، يا آن كه تو را كشته، قطعه قطعه مي سازم.

 

قيس گفت: نام آنان را به تو نخواهم گفت. ولي ناسزاگويي بر حسين و برادرش را مي پذيرم.

 

آن گاه به دستور ابن زياد بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ثناي الهي و درود بر پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله و سلم) حضرت علي(عليه السلام) و فرزندش را ستود و بر عبيدالله بن زياد و پدرش و خاندان بني اميه، لعن و نفرين نمود و فرياد برآورد و گفت: اي مردم! من فرستاده حسين بن علي هستم و او را در حاجز از بطن الرمه ترك كرده ام، به ياري اش بشتابيد.

 

ابن زياد پس از آگاهي از اين جريان، فرمان داد او را از بالاي قصرالاماره به پايين اندختند، چنان كه استخوان هايش در هم شكست و به درجه رفيع شهادت نائل شد[114].

 

ابن كثير در اين جا مي افزايد: عبدالملك بن عمير بجلي سر او را از تن جدا نمود. چون مورد اعتراض قرار گرفت، گفت: مي خواستم او را زودتر راحت سازم[115].

 

زماني كه خبر شهادت قيس در منزلگاه «عذيب الهجانات» به امام حسين(عليه السلام) رسيد. اشك از ديدگان مباركش جاري شد و اين آيه را قرائت فرمود: « فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا »[116] و پس از آن فرمود: پروردگارا! بهشت را جايگاه ما و آنان فرما و ما و آنان را مورد رحمت خويش قرار بده[117].

 

برخي گفت و گوي قيس با ابن زياد و كيفيت شهادت او را به عبدالله بن يقطر نسبت داده اند[118]. از اين رو ممكن است به نظر آيد كه اين دو يكي هستند.

 

 

 

17ـ نافع بن هلال جَمَلي مرادي

 

وي از اصحاب امير مؤمنان علي(عليه السلام) و امام حسين(عليه السلام) و از شهيدان كربلا است[119].

 

نام پدرش هلال بن نافع است و به مذحجي، جملي و مرادي مشهور مي باشد. نقل كرده اند كه وي مردي بزرگ، راز نگهدار، شجاع، قاري قرآن، حافظ و كاتب حديث بوده و درجنگ هاي جمل، صفين و نهروان شركت داشته[120].

 

او در منزلگاه «عذيب الهجانات» همراه چند تن ديگر به امام حسين(عليه السلام) پيوست.

 

پس از اين كه سپاه عمر بن سعد آب را بر اردوگاه امام حسين(عليه السلام) بست، امام(عليه السلام) برادرش عباس(عليه السلام) را به همراه شماري از اصحاب، از جمله نافع بن هلال، براي آوردن آب مأمور كرد. آنان در تاريكي شب به فرات رفتند و پس از درگيري شديد با نگهبانان، موفق شدند مقداري آب به خيمه ها برسانند[121].

 

در روز عاشورا، مردي به نام «مزاحم بن حريث» به جنگ او آمد و گفت: من بر دين عثمانم. نافع گفت: تو بر دين شيطان هستي، و آن گاه حمله كرد و او را از پاي درآورد. در اين هنگام «عمرو بن حجاج» فرمانده نيروهاي دشمن به سربازان خود گفت: آيا مي دانيد با چه كساني مي جنگيد؟ اينان دلاوران شهر و مردمي آگاه و شهادت طلب هستند. از اين پس با آنان جنگ تن به تن نكنيد[122].

 

برخي نقل كرده اند كه او و مسلم بن عوسجه با هم به ميدان رفتند و نافع اين رجز را مي خواند:

 

 

 

انا علي دين علي

اضربكم بمنصلي

 

 

 

 

 ابن هلال الجملي

تحت عجاج القسطل [123]

 

 

 

 

 

 

 

«من پيرو دين علي(عليه السلام) و فرزند هلال جملي هستم.

 

با شمشير خود، در ميان گرد و غبار، شما را مي زنم.»

 

نوشته اند كه وي تيرانداز بود و نام خود را روي تيرها مي نوشت و به سوي دشمن پرتاب مي كرد[124]. بنابر نقلي او دوازده نفر و به نقلي ديگر هفتاد تن از نيروهاي دشمن را از پاي درآورد. و شماري را هم مجروح كرد.

 

سرانجام نافع دستگير شد، و او را نزد پسر سعد بردند. ابن سعد خطاب به او گفت: اي نافع چه چيز سبب شد كه اين گونه با خود رفتار كني؟ نافع، در حالي كه خون بر محاسن اش جاري بود، گفت: به خدا سوگند دوازده تن از ياران تو را كشتم و شماري را زخمي كردم و خود را بر اين كار سرزنش نمي كنم و اگر در بازوانم تواني مانده بود، نمي توانستند مرا اسير كنند.

 

عمر سعد به شمر گفت: سر از بدن او جدا كن! چون شمر شمشير كشيد، نافع گفت: اگر مسلمان بودي برايت دشوار بود كه خدا را در حالي ديدار كني كه خون من به گردنت باشد. خدا را سپاس مي گويم كه پايان كار ما را به دست بدترين آفريدگان خود سپرد. آن گاه به دست شمر شهيد شد[125].

 

 

 

18ـ هلال بن نافع

 

هلال از ياران امام حسين(عليه السلام) و از شهيدان كربلا است. وي فردي شجاع و تيراندازي ماهر بود. از ابومخنف نقل شده است كه اميرالمؤمنين علي(عليه السلام) به او آيين رزمي را آموخته بود[126].

 

وي در بين راه مكه به كربلا، به امام حسين(عليه السلام) پيوست و حضرت از او و همراهانش احوال مردم كوفه را پرسيد، و آنان در پاسخ گفتند: اشراف و بزرگان به جهت رشوه هاي كه گرفته اند عليه شما هستند و بقيه مردم، دلشان با شما ولي شمشيرشان عليه شما است[127].

 

هلال بن نافع از جمله كساني بود كه پس از شنيدن خبر شهادت «قيس بن مسهر» وبي وفايي كوفيان، برخاست و نسبت به امام(عليه السلام) اعلام وفاداري كرد. او طي سخناني گفت:

 

اي پسر دختر رسول خدا! مي داني كه جدّت پيامبر(صلي الله عليه وآله) نتوانست همه مردم را دوستدار خود گرداند و همه را به راه راست هدايت كند. در ميان اطرافيان آن حضرت، منافقاني بودند كه در ظاهر يار و مددكار او و در پنهان، خيانتكار و پيمان شكن بودند. گفتارشان در ظاهر از عسل شيرين تر ولي در نهان تلخ تر از «حنظل»[128] بود و كار او به اين منوال گذشت تا سرانجام از دنيا رفت و پدرت علي(عليه السلام) هم به همين حال بود و برخورد مردم با شما نيز، امروز همين گونه است و هر كس پيمان شكند به خود زيان رسانده و خدا از او بي نياز است.

 

[اي حسين(عليه السلام)] ما را به هر كجا كه خواهي ببر! به خدا سوگند از تقدير الهي باكي نيست و از ملاقات با پروردگار! ناخرسند نيستيم. ما بر اعتقاد خود راسخ و در ياري تو استواريم. هر كه تو را دوست بدارد او را دوست مي داريم و با دشمنانت دشمني مي ورزيم[129].

 

هلال از خواص اصحاب و از ياران نزديك امام(عليه السلام) بود. نقل كرده اند كه امام حسين(عليه السلام) در يكي از شب ها براي بررسي موقعيت ميدان نبرد، تنها از خيمه بيرون رفت. همين كه هلال متوجه شد، شمشير خود را برداشت و در پي حضرت حركت كرد. امام(عليه السلام) از او پرسيد: چرا همراه من آمدي؟ گفت: ترسيدم در اين تاريكي شب، گزندي از دشمن به شما برسد. فرمود: آيا دوست داري راه ميان اين دو كوه را در پيش گيري و خود را نجات دهي؟.

 

هلال با شنيدن اين سخن امام خود را روي پاهاي مبارك امام انداخت و بار ديگر اظهار وفاداري نمود[130].

 

او هنگامي كه احساس كرد اهل بيت امام حسين(عليه السلام) نگران وفاداري و استقامت اصحاب خود هستند، نزد حبيب بن مظاهر آمد و با مشورت او، اصحاب را در يك جا جمع كرد و آنان با شمشيرهاي كشيده و يك صدا به امام و اهل بيت او اطمينان دادند كه تا آخرين قطره خون خود از ايشان دفاع خواهند كرد[131].

 

پس از اين كه سپاه عمر بن سعد، آب را بر اردوگاه امام حسين(عليه السلام) بست و تشنگي بر كاروان امام(عليه السلام) چيره شد، آن حضرت برادرش عباس(عليه السلام) را فرا خواند و همراه سي تن از اصحاب، از جمله هلال بن نافع، در دل شب براي آوردن آب، روانه كرد. چون نزديك فرات رسيدند، «عمرو بن حجاج»، فرمانده نگهبانان پرسيد: كيستي؟ هلال گفت: پسر عموي تو از اصحاب حسين، آمده ام از اين آبي كه بر ما بسته ايد بنوشم. عمر گفت: بنوش كه گوارايت باد. هلال گفت: واي بر تو! چگونه مرا مي گويي آب بنوش در حالي كه حسين(عليه السلام) و اهل بيت و يارانش، از شدت خستگي در حال مرگ هستند! آن گاه هلال بر يارانش بانگ زد و وارد فرات شد و جنگي سخت درگرفت. آنان سرانجام موفق شدند مقداري آب به خيمه ها برسانند[132].

 

برخي نقل كرده اند كه هلال بن نافع تازه ازدواج كرده بود و چون روز عاشورا اراده ميدان كرد، همسرش او را از رفتن منع نمود، ولي او بر ياري امام(عليه السلام) اصرار ورزيد، و چون امام حسين(عليه السلام) از قضيه آگاه شد، به هلال فرمود: همسرت نگران است و من دوست ندارم در جواني به فراق يكديگر مبتلا شويد. [اگر مي خواهي عيالت را بردار و از اين بيابان برو].

 

هلال گفت: اي پسر رسول خدا! اگر در سختي تو را رها كنم و سراغ عيش و نوش خود بروم، فرداي قيامت پاسخ جدت محمد(صلي الله عليه وآله) را چه بگويم[133]؟!

 

او پس از اجازه از امام(عليه السلام) به ميدان شتافت و در حالي كه رجز مي خواند تيرهاي خود را در كمان مي گذاشت و به سوي دشمن پرتاب مي نمود. نقل كرده اند كه او هشتاد تن از نيروهاي دشمن را هدف قرار داد و به هلاكت رسانيد[134].

 

زماني هم كه تيرهاي تركشش به پايان رسيد، دست به شمشير برد و در غالب رجزي چنين گفت:

 

من جواني از اهل يمن و از قبيله بجيله هستم. آيين من آيين حسين و علي(عليهما السلام) است.

 

اگر امروز كشته شوم، آرزوي من همين است و پاداش خود را خواهم ديد[135].

 

مردي از سپاه ابن سعد، به نام «قيس»، به جنگ او آمد. هلال او را مهلت نداد و به خاك افكند و با تيغ بر سپاه كوفه حمله كرد و سيزده تن از آنان را از پاي درآورد. آن گاه انبوه لشكر اطراف او را گرفتند و بازوان او را در هم شكسته، اسيرش كردند و سرانجام به دست شمر بن ذي الجوشن به شهادت رسيد[136].

 

 

 

19ـ وهب بن عبدالله

 

وهب، جوان زيباروي، نيك خوي، پرهيزكار، مؤمن و مردي شجاع از اهل كوفه بود. وي در روز عاشورا بيست سال داشت و از داماديش هفده روز مي گذشت[137].

 

 

 

محبت خانواده ... عشق ولايت

 

در آن هنگام كه ياران باوفاي ابي عبدالله الحسين(عليه السلام) به دنبال وفاي به ميثاقشان با مولاي خويش بودند. مادر وهب، نزد پسرش آمد و با دستان خود او را مهياي نبرد نمود و به او گفت: از تو راضي نمي شوم مگر اين كه به ميدان روي و به مجاهده در راه حسين(عليه السلام) بپردازي.

 

وهب در روز عاشورا به ميدان نبرد روي نهاد و مبارزه جانانه اي انجام داد، و گروهي از پيمان شكنان كوفه را به خاك و خون كشيد. پس از آن به سوي خيمه ها بازگشت و به مادر خود گفت: آيا از من راضي شدي؟ مادرش رو به او كرد و گفت: پسرم بدان كه از تو راضي نمي شوم مگر اين كه جان خود را در راه مقدس امام حسين(عليه السلام) فدا كني و پيش روي اين آقا كشته شوي.

 

همسرش كه از ديدن اين صحنه بي تاب شده بود رو به او كرد و گفت: تو را به خدا قسم مي دهم كه ديگر به ميدان نروي و مرا بيوه نكني و به درد مصيبت و هجران خود مبتلا نكني.

 

مادرش گفت: اي فرزندم، از تقاضاي همسرت روي گردان و هرچه زودتر به ميدان برو و در راه ياري امام حسين(عليه السلام) خود را فدا كن تا شفاعت جدش در قيامت شامل حال تو گردد. وهب، پس از اين گفتگوها، مجدداً با رشادت و روحيه تازه اي، به ميدان رفت و نوزده سرباز سواره و دوازده پياده را از دم تيغ گذراند[138].

 

در اين گير و دار بود كه دو دستش را از بدن جدا كردند. همسرش كه شاهد اين صحنه بود، بي اختيار شد و در حالي كه عمود خيمه اي را در دست داشت به طرف او شتافت و گفت: اي وهب! مادر و پدرم فدايت شوند! تا آخرين نفس به مبارزه بپرداز و از حريم رسول الله(صلي الله عليه وآله) دفاع كن. و با همين حال خود را به او رساند. وهب با ديدن همسرش به او گفت كه به خيمه ها بازگردد، پاسخ داد: من باز نخواهم گشت و كنار تو مي مانم تا اين كه همراه تو در خون خود غوطه ور شوم. حضرت ابي عبد الله(عليه السلام) با ديدن اين صحنه به همسر وهب فرمودند:

 

از اهل بيت من جزاي خير نصيب تو گردد، حال به سراپرده زنان بازگرد تا خدا تو را رحمت نمايد.

 

پس از اين دستور امام بود كه همسر وهب، به سوي خيام و نزد زنان بازگشت، در حالي كه وهب را مي ديد كه چگونه تا آخرين لحظه، مبارزه كرد و به شهادت رسيد[139].

 

سرانجام پس از آن كه هفتاد زخم بر وي وارد شد سرش را بريدند و نزد مادرش انداختند. مادر، خون از چهره اش پاك مي كرد و مي گفت:

 

«ستايش مخصوص خدايي است كه رويم را سفيد و چشمانم را به شهادت فرزندم در ركاب امام(عليه السلام) روشن كرد... گواهي مي دهم كه يهود و نصاري و مجوس در كليسا و آتش كده هاي خود از شما بهترند».

 

آن گاه سر را به سوي سپاه يزيد انداخت، كه به يكي از سپاهيان اصابت كرد و او را به هلاكت رساند[140].

 

 

 

  نوشته شده توسط سيده رقيه عمادي |  
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
آرشيو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنيد!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!   لينک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by binolharamain.Blogfa.com