|
درباره وبلاگ
![]()
به نام خدا . در این وبلاگ با موضوعات مختلف در مورد نهضت امام حسین علیه السلام در خدمت شما دوستان هستیم . برای دسترسی راحت به تمام موضوعات از طریق آرشیو موضوعی اقدام بفرمائید .
پيوندهاي روزانه
وبلاگهای عاشورائی
پشتیبانی
Powered By
BLOGFA.COM |
12ـ زهير بن قَين بَجَليّ زهير، از فرماندهان رشيد سپاه امام حسين(عليه السلام) و از بزرگان قبيله «بَجليه» بود كه در كوفه زندگي مي كرد. زهير نخست طرفدار «عثمان» بود، تا اين كه در سال شصتم هجري، هنگام بازگشت از سفر مكه، در يكي از منازل بين راه، همزمان با كاروان امام حسين(عليه السلام) در يك جا فرود آمد. امام(عليه السلام) شخصي را نزد زهير فرستاد و خواستار ملاقات با او شد. زهير نخست از اين ديدار اكراه داشت، اما به توصيه همسرش، به محضر امام حسين(عليه السلام) شرفياب شد. اين ديدار بسيار مبارك بود و مسير زندگي زهير را تغيير داد. او پس از اين ملاقات، شادمان نزد خانواده و دوستانش بازگشت و فرمان داد تا خيمه او را به كنار خيمه امام(عليه السلام) منتقل كنند[81]. در آن زمان با همسرش نيز وداع كرد و گفت: من عازم شهادت همراه امام حسين(عليه السلام) هستم. تو با برادر خود نزد خانواده ات برگرد، زيرا نمي خواهم از سوي من چيزي جز خوبي به تو رسيده باشد. آن گاه رو به همراهانش كرد و گفت: هر كه دوستدار شهادت است، همراه من بيايد، وگرنه برود و اين آخرين ديدار من با شما است[82]. اما مي خواهم خاطره اي برايتان بيان كنم: زماني كه به جنگ «بَلَنجَر» رفته بوديم، به پيروزي و غنايم فراواني دست يافتيم و بسيار خوشحال شديم. سلمان فارسي كه همراه ما بود گفت: آن گاه كه سيد جوانان آل محمد را درك كرديد، از پيكار و كشته شدن در كنار او بيش از دستيابي به اين غنايم شادمان باشيد[83]. يار راستين زماني كه امام حسين(عليه السلام) در«ذي حُسُم» با سپاه حرّ ملاقات نمودند، خطبه اي ايراد كرده، و در آن كژي هاي حاكم بر جامعه را برشمردند و يارانشان را به جهاد براي احياي ارزش هاي اسلامي و شهادت در راه خدا تشويق فرمودند. در آن زمان زهير اولين كسي بود كه برخاست و آمادگي خود را براي اجراي فرامين آن حضرت اعلام داشت، و گفت: «اي فرزند رسول خدا(صلي الله عليه وآله) ما سخنان شما را شنيديم. به خدا سوگند اگر زندگاني دنيا دائمي بود و ما در آن جاودانه بوديم و جدايي از آن فقط به سبب ياري و مواسات با شما بود، ما قيام همراه شما را بر ماندن در دنيا ترجيح مي داديم. و امام(عليه السلام) دربرابر اين سخنان او برايش دعاي خير فرمود. زماني كه كاروان امام حسين(عليه السلام) روز پنج شنبه، دوم محرم سال شصت و يكم هجري، با مراقبت لشكريان حرّ در سرزمين نينوا متوقف شد، زهير بن قين، به امام(عليه السلام) پيشنهاد كرد كه با سپاهيان حرّ بجنگد، زيرا اين كار از نبرد با افرادي كه قرار بود در آينده به كمك آنان بيايند، آسان تر بود. ولي امام(عليه السلام) فرمودند: «من آغازگر جنگ نخواهم بود». زهير دوباره عرض كرد: پس در اين آبادي مجاور كه بر كرانه فرات و داراي استحكامات دفاعي است، فرود آييم. امام(عليه السلام) از نام آن سرزمين پرسيد. زهير گفت: «عَقر»[84]. امام(عليه السلام) فرمود: خدايا به تو پناه مي برم از عقر. و در همان نينوا فرود آمدند[85]. در فرصت پيش از شروع جنگ، يعني در عصر تاسوعا، حبيب بن مظاهر و زهير بن قين به نصيحت سپاهيان عمرسعد پرداختند. نخست حبيب به سخن پرداخت و آنان را از كشتن عترت پيامبر(صلي الله عليه وآله) و شيعيان آنان برحذر داشت و از ياران و همراهان امام(عليه السلام) به نيكي ياد نمود و برخي از صفات والاي آنان را برشمرد. در اين هنگام يكي از افراد دشمن، به نام «عزرة بن قيس» خطاب به حبيب گفت: تا مي تواني خودستايي كن!. زهير بن قين در پاسخ او گفت: اي عزره، او ستوده و هدايت يافته الهي است، از خدا پروا كن، من خيرخواه توام. تو را به خدا سوگند، مبادا گمراهان را در كشتن پاكان ياري دهي. عزره گفت: اي زهير، تو كه شيعه اين خاندان نبودي و طرفدار عثمان بودي! زهير پاسخ داد: آيا از بودنم در اين جا پي نمي بري كه از آنان هستم؟ به خدا سوگند! من هيچ گاه نامه اي به او ـ امام حسين(عليه السلام) ـ ننوشتم، و پيكي به سوي او نفرستادم و به او وعده ياري ندادم. بلكه در راه خود با او برخورد كردم. چون او را ديدم به ياد رسول خدا(صلي الله عليه وآله) افتادم و منزلت او را در نزد پيامبر(صلي الله عليه وآله) به خاطر آوردم. همچنين دانستم، چه حوادثي از سوي دشمن و گروه شما برايش پيش مي آيد. اين بود كه تصميم به ياري و طرفداري از وي گرفتم و اين كه جانم را فدايش نمايم. باشد كه آن چه شما از حق خدا و رسول(صلي الله عليه وآله) فرو گذاشتيد، پاس دارم[86]. شب عاشورا، وقتي امام حسين(عليه السلام) به همراهانش اجازه بازگشت به شهر و ديارشان را دادند، هر كدام از آنان به نوعي وفاداري و پايداري خود را اعلام نمودند و اين بار هم زهير يكي از پيشگامان حمايت و ياري امام(عليه السلام) بود. در آن جا زهير گفت: به خدا سوگند! دوست دارم كشته شوم، سپس زنده شوم و دوباره كشته شوم، تا هزار مرتبه اين گونه كشته شوم و خداوند به اين وسيله جان شما و جوانان خاندان شما را سلامت دارد[87]. امام حسين(عليه السلام) پس از اقامه نماز صبح عاشورا، ياران خويش را سازماندهي كرده، زهير بن قين را به فرماندهي جناح راست سپاه برگزيد. و اين مطلب خود نشانه لياقت و شايستگي اخلاقي، نظامي زهير است[88]. روز عاشورا وقتي دو سپاه رو در روي هم قرار گرفتند، نخست امام حسين(عليه السلام) به نصيحت سپاهيان دشمن پرداخت. آن گاه زهير آنان را مخاطب قرار داده، گفت: «اي مردم كوفه! شما را از عذاب الهي بيم مي دهم. بر مسلمان واجب است كه خيرخواه برادر مسلمان باشد. ما تا اين هنگام برادريم، داراي يك آيين و مذهبيم و شما سزاوار نصيحت هستيد. البته تا زماني كه جنگ بين ما روي نداده است. اما با وقوع جنگ، پيوند برادري و ديني ميان ما گسسته خواهد شد و دو امت جداگانه خواهيم بود. پروردگار متعالي ما و شما را به وسيله فرزندان پيامبرش، محمد(صلي الله عليه وآله) مي آزمايد تا ببيند با آن ها چگونه رفتار مي كنيد. اينك شما را به ياري آن ها و رها كردن عبيدالله زياد بيدادگر دعوت مي كنيم. زيرا شما در تمام دوران حكومت اين دو نفر ـ عبيدالله و پدرش ـ جز بدي از آنان چيزي نديديد، چشم هايتان را ميل مي كشيدند، دست و پاهايتان را مي بريدند و به سختي شكنجه تان مي دادند. بر ساقه هاي درخت خرما به دارتان مي كشيدند. خوبان شما و قاريان قرآن را مي كشتند، همچون حجر بن عدي و يارانش و هاني بن عروه و مانند او را». سپاهيان عمر سعد، زهير را دشنام داده، ضمن ستايش از عبيدالله زياد، گفتند: «از اينجا نمي رويم تا اين كه رفيقت و همراهانش را بكشيم. يا اين كه تسليم شوند و آنان را نزد ابن زياد بفرستيم». زهير گفت: «اي بندگان خدا! فرزندان فاطمه(سلام الله عليها) به دوستي و ياري، از فرزند سَميّه سزاوارترند. اگر به آنان كمك نمي كنيد، شما را به خدا مبادا آنان را بكشيد. او را ـ امام حسين(عليه السلام) ـ با پسر عمويش يزيد واگذاريد. به جانم سوگند، بدون كشتن ـ امام ـ حسين(عليه السلام) نيز، يزيد از فرمانبرداري شما خشنود خواهد شد». در اين هنگام، شمر تيري به سوي او افكند و گفت: «ساكت شو، خدا صدايت را خاموش كند، با پرحرفي ات ما را خسته كردي». زهير گفت: «اي پسر كسي كه ايستاده ادرار مي كرد! با تو حرف نمي زنم. تو حيواني بيش نيستي. به خدا سوگند! گمان نمي كنم دو آيه از قرآن را درست بداني! تو را بشارت مي دهم به خواري و رسوايي در روز قيامت و عذاب دردناك». شمر گفت: تا ساعتي ديگر، خداوند تو و رفيقت را خواهد كشت. زهير پاسخ داد: آيا مرا از مرگ مي ترساني؟ به خدا سوگند! مردن در كنار امام حسين (عليهالسلام) از زندگي جاودانه با شما نزد من محبوب تر است!». آن گاه رو به مردم كرد و با صداي بلند گفت: «بندگان خدا! اين احمق خشن و امثال او، شما را در دينتان فريب ندهند. به خدا سوگند، شفاعت محمد(صلي الله عليه وآله) به كساني كه فرزندان و اهل بيت او و ياران و مدافعان آن ها را كشته اند، نمي رسد!». در اين هنگام، كسي زهير را صدا زد و گفت: اباعبدالله(عليه السلام) مي فرمايد: برگرد. به جانم سوگند! چنان كه مؤمن آل فرعون، مردمش را نصيحت كرد، تو نيز آن ها را نصيحت كردي، اگر نصيحت فايده اي داشته باشد[89]. سردار شهيد پس از شروع جنگ، يكي از صحنه هاي دليرانه حضور زهير، آن جا بود كه شمر و شماري ديگر از دشمنان، به خيمه هاي امام حسين(عليه السلام) هجوم آورده و قصد آتش زدن آن جا را داشتند. در آن زمان زهير به كمك ده نفر ديگر از اصحاب امام(عليه السلام) به مقابله آن ها شتافته، پس از كشتن يكي از مهاجمان، آنان را از خيمه ها دور كردند[90]. زهير و حرّ، ساعتي از روز عاشورا، به كمك هم جنگ نماياني كردند، و هرگاه يكي از آن دو بر دشمن مي تاخت، و در محاصره مي افتاد، ديگري او را نجات مي داد. تا اين كه حر به شهادت رسيد[91]. ظهر عاشورا، زهير و سعيد بن عبدالله حنفي، جان خويش را سپر كردند، تا امام حسين(عليه السلام) همراه جمعي از يارانش، نماز خوف به جا آوردند. پس از اقامه نماز، حمله دشمن شدت يافت. زهير و اندك ياران باقي مانده امام(عليه السلام) با تمام توان به دفاع از آن حضرت و اهل بيتش پرداختند. زهير هنگام نبرد اين گونه رجز مي خواند: انا زهير وانا ابن القينِ اذُودُكُم بِالسيفِ عن حُسينِ[92] «من زهيرم، فرزند قين، شما را با شمشيراز حسين(عليه السلام) دور مي كنم». گاهي نير به عنوان مژده و بشارت، خطاب به امام(عليه السلام) اين گونه مي سرود: اليوم نلقي جدّك النبيّا وحسناً والمرتضي عليّاً وذا الجناحين الفتي الكميّاً[93] «امروز جدّ تو را ديدار مي كنيم، و نيز حسن(عليه السلام) و علي مرتضي(عليه السلام) و ذوالجناحين، آن جوانمرد شجاع (جعفر طيار) را». زهير پس از نبردهاي دليرانه و كم نظير و كشتن حدود 120 نفر از دشمن، سرانجام به وسيله «كثير بن عبدالله شعبي» و «مهاجر بن اوس» به شهادت رسيد[94]. پس از شهادت زهير، همسرش به غلام او دستور داد كه بدن مولايش را كفن نمايد. غلام مي گويد: وقتي براي اين كار آمدم، حسين(عليه السلام) را بي كفن مشاهده كردم. با خودم گفتم: مولايم را كفن كنم و حسين(عليه السلام) را رها كنم. آن گاه حسين(عليه السلام) را كفن پوشانده و برگشتم. وقتي قصه را براي همسر زهير بازگفتم، مرا آفرين گفته، كفني ديگر داد و گفت: برو مولايت را كفن كن، و من چنين كردم[95].
9ـ برير بن خضير برير مردي زاهد و عابد بود، تا آن جا كه او را «سيد القراء» مي ناميدند، زيرا پيوسته در مسجد جامع كوفه مي نشست و به تدريس و تعليم قرآن مشغول بود. او از افراد سرشناس كوفه به حساب مي آمد و از قبيله «همدانيان» بود. برير در روزگار امامت اميرمؤمنان علي(عليه السلام) از اصحاب و ياران نزديك آن حضرت به شمار مي رفت[69] و پس از آن در زمره حماسه سازان و ياران باوفاي امام حسين(عليه السلام) درآمد. همچنين شماري از رجال نويسان، كتاب «القضايا و الاحكام» را به او نسبت داده اند. اين كتاب كه مجموعه اي از روايت هاي برير از اميرالمؤمنين و امام حسن(عليهما السلام) است، يكي از اصول معتبر شيعي به شمار ميرود. برير از كوفه راهي مكه شد و در آن جا به كاروان حسيني پيوست. از مجموع گزارشات و نشانه هاي موجود در كتب تاريخي، تاحدودي جايگاه و موقعيت رزمي او در لشكر امام(عليه السلام) روشن مي شود. او از پيشگامان سپاه و در زمره سواره نظام بود، كه گاه به صورت پيك و گاه به نمايندگي از امام(عليه السلام) با فرمانده و سپاهيان دشمن به گفت و گو مي پرداخت. در گزارشي چنين آمده است: پس از آن كه حرّ و يارانش از حركت امام(عليه السلام) به سوي كوفه جلوگيري كردند، آن حضرت ياران خود را گرد آورد و با آنان از تصميم نهايي خود سخن گفت، و آنها را آزاد گذاشت تا درباره ماندن و كشته شدن، يا رفتن و رهايي از مرگ تصميم بگيرند. در آن لحظه هر يك از ياران پاسخي دادند، و از آن جمله برير بن خضير بود كه خطاب به آن حضرت(عليه السلام) گفت: «به خدا قسم! اي فرزند رسول خدا(صلي الله عليه وآله) پروردگار به بركت وجود شما بر ما منت نهاد، تا براي ياري شما كشته شويم و پيكر ما قطعه قطعه گردد، تا در قيامت از شفاعت جدت برخوردار شويم، گروهي كه فرزند پيامبر(صلي الله عليه وآله) را تباه گرداند روي رستگاري را نخواهد ديد. واي بر آنها! هنگام رستاخيز، خداي را چگونه ديدار مي كنند؟ آنان در آتش جهنم فرياد هلاكت و مرگ سر مي دهند»[70]. از آنجا كه برير براي كوفيان شخصيتي آشنا و شناخته شده بود و اميد مي رفت كه گفت و گوي او با مردم كوفه موجب هدايت و بيداري آنان شود، امام (عليه السلام) به او فرمود تا با سپاه ابن سعد سخن بگويد. وي نيز در برابر سپاه دشمن قرار گرفت و خطاب به آنان چنين فرمود: «اي مردم! از خدا بترسيد، اكنون فرزندان و عترت پيامبر(صلي الله عليه وآله) در مقابل شما قرار دارند، بگوييد كه مي خواهيد با آنان چه كنيد». به دنبال اين سخنان، عده اي از سربازان فرياد برآوردند: «مي خواهيم آنان را نزد عبيدالله ببريم تا درباره شان حكم كند.» برير گفت: «آيا نمي پذيريد كه به مكه باز گردند؟ آيا نامه ها و عهد و پيمان هاي خود را فراموش كرده ايد؟ واي بر شما، اهل بيت پيامبرتان را دعوت كرديد تا جانتان را در راهشان فدا كنيد، ولي اينك كه نزد شما آمده اند، آن ها را به عبيدالله بن زياد تسليم مي كنيد و آب را بر آنان مي بنديد و موهبتي را كه يهود، نصاري و مجوس از آن برخوردارند و پرندگان و چرندگان در آن رفت و آمد مي كنند از آنان دريغ مي كنيد؟ درباره فرزندان پيامبر(صلي الله عليه وآله) چه بد عمل كرديد، خداوند شما را در قيامت سيراب نكند، واي بر شما، اين همان حسين(عليه السلام) است كه سروَر بهشتيان است»[71]. در روايت ديگري آمده است: برير از امام(عليه السلام) تقاضا كرد تا نزد ابن سعد، فرمانده لشكر دشمن رود و او را نصيحت كند، شايد از گمراهي نجات يابد. امام(عليه السلام) به وي فرمود: هرچه صلاح مي داني انجام ده. برير خود را به خيمه ابن سعد رساند و بي آن كه به او سلام كند نشست. ابن سعد خشمگين شد و گفت: من مسلمانم و خدا و رسول را مي شناسم، چرا سلام نكردي؟ برير گفت: «اگر مسلمان بودي و به خدا و رسولش ايمان داشتي با فرزندان و خاندانش نمي جنگيدي و آب را بر روي آنان نمي بستي. اي عمر، تو ادعاي مسلماني مي كني، ولي در حقيقت با محمد مصطفي(صلي الله عليه وآله) دشمني. اين چه ديني است كه تو داري، آب فرات در برابر حسين(عليه السلام) و فرزندان و اهل بيت او مي درخشد و آنان صفاي آب را مي بينند ولي بچه هايشان را تشنگي هلاك كرده است. در حالي كه لشكر تو و حيوانات بيابان از آن مي نوشند، انصاف بده چگونه تو را مسلمان بدانم. زهي بي تقوايي و سنگدلي و جفاكاري». ابن سعد كه تا آن هنگام خاموش مانده بود، با بياني كه بيانگر دلبستگي شديد وي به مقام دنيوي بود گفت: مي گويي از حكومت ري دست بكشم تا ديگري آن را تصاحب كند، هرگز نمي توانم خود را بر اين كار راضي كنم! [72]. چگونگي شهادت در آغاز جنگ سربازي از سپاه كوفه به نام «يزيد بن معقل» رودر روي برير قرار گرفت و به او گفت: اي برير! فكر مي كني كه خدا چگونه با تو رفتار كرد؟ گفت: خداوند سرنوشت مرا نيك و سرنوشت تو را بد رقم زد. يزيد دوباره گفت: اي برير! تو پيش از اين دروغگو نبودي، ولي اكنون دروغ گفتي. آيا به ياد داري كه در محله «بني لوذان» راه مي رفتيم و تو مي گفتي كه عثمان بر خود ستم مي كند، معاويه گمراه و گمراه كننده است و پيشواي راستين و هدايت گر حقيقي تنها علي بن ابي طالب است. برير گفت: آري، شهادت بده كه اين رأي و نظر من بود. يزيد گفت: گواهي مي دهم كه تو از گمراهاني. برير براي اثبات درستي اعتقاد خود به يزيد پيشنهاد «مباهله» داد. ـ به اين معني كه هر دو از خدا بخواهند هر كس در اين جنگ بر باطل است به دست ديگري كشته شود ـ در ميان اين مبارزه، يزيد ناگهان ضربه اي به بُرير وارد كرد، اما با دفاع او روبه رو شد و هيچ آسيبي بر او نرسيد. در همين زمان، يزيد با ضربه مهلكي از طرف برير مواجه شد، به گونه اي كه سرش شكافت و از روي اسب واژگون شد و به دَرَك واصل شد. پس از اين رخداد، برير شروع به رجزخواني كرد و فرياد برآورد كه اي قاتلان يادگاران پيامبر(صلي الله عليه وآله) بياييد. و پس از آن كه سي يا چهل تن از سپاه دشمن را از پاي درآورد، با «رضي بن منقذ» مشغول مبارزه شد. در اين بين ناگهان برير، رضي را واژگون كرد و بر روي سينه او نشست، رضي از لشكر كوفه دادرسي كرد و در پي اين اقدام او، «كعب بن جابر» به طور ناجوانمردانه اي از پشت برير، نيزه اي بر كمر او فرود آورد و او را به شهادت رساند. پس از اين ماجرا زماني كه كعب بن جابر به خانه اش بازگشت، خواهرش «نوار بنت جابر» به او گفت: سيد قراء را به قتل رساندي!، هرآينه به بزرگي دست زدي، به خدا سوگند! ديگر تا آخر عمر با تو صحبت نخواهم كرد. 10ـ انس بن حارث كاهلي انس بن حارث، از صحابه بزرگوار پيامبر(صلي الله عليه وآله) بود و در جنگ هاي «بدر» و «حنين» در ركاب ايشان حضور داشت[73]. آري، انس از آن رو به همراهي و بَزر جان در ياري امام حسين(عليه السلام) شتافت كه خود از پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله) شنيده بود كه فرمودند: «فرزندم ـ اشاره به حسين(عليه السلام) نمود ـ در سرزميني به نام كربلا كشته مي شود، هر كس تا آن هنگام زنده بود و او را درك كرد بايد ياري اش كند». انس پس از حضور امام حسين(عليه السلام) در صحراي كربلا و هجوم مردم پيمان شكن كوفه براي كشتن او، از كوفه به كربلا آمد. و پس از مشاهده گفت گوي امام(عليه السلام) با «عبيدالله بن حر جعفي» در «قصر بني مقاتل»، خدمت آن حضرت رسيد و با اداي سوگند اظهار داشت كه هدف وي از خروج از كوفه آن بوده است كه همانند عبيدالله بن حر، به نفع هيچ كدام ـ امام(عليه السلام) و دشمن ايشان ـ وارد جنگ نشود، و در ادامه افزود: « ـ ولي ـ خداوند ياري كردن تو را در قلب من افكند و به من جرأت بخشيد تا در اين راه با تو همگام شوم». از اين رو، امام حسين(عليه السلام) نيز به وي نويد هدايت و امنيت داد و او را با خود همراه ساخت[74]. انس در كربلا مأموريت يافت تا پيام امام حسين(عليه السلام) را به عمر سعد برساند و به او اندرز دهد، شايد به خود آيد. هنگام رسيدن نزد عمرسعد به او سلام نكرد. عمر پرسيد: چرا سلام نكردي؟ آيا ما را كافر و منكر خدا پنداشته اي؟ گفت: چگونه منكر خدا و پيامر نيستي، حال آن كه براي ريختن خون فرزند پيامبر دامن همت به كمر بسته اي! عمر سعد لحظهاي سر به زير افكند و آن گاه گفت: به خدا سوگند مي دانم كه كشنده اين گروه در دوزخ است ولي فرمان عبيدالله بايد اطاعت شود[75]. انس، اين صحابي بزگوار، در روز عاشورا همچون ديگر ياران امام حسين(عليه السلام) پس از كسب اجازه از محضر آن حضرت در حالي كه با بستن شالي به كمر، قامتش را راست نگه داشته بود و ابروان سفيدش ـ كه بر اثر كهولت بر چشمانش افتاده بود ـ را با پيشاني بند بسته بود، عازم ميدان شد. اين جا بود كه امام حسين(عليه السلام) با مشاهده حالت او، اشك در چشمان مباركش حلقه زد و فرمود: خدا از تو قبول كند، اي پيرمرد[76]. انس، هنگام ورود به ميدان شروع به خواندن رجز كرد ، و سپس به كارزاري سخت و كشتن چهارده يا هجده تن از سپاهيان دشمن پرداخت و پس از مدتي به درجه رفيع شهادت نائل آمد. مقبره وي در بارگاه دسته جمعي شهدا پايين پاي امام حسين(عليه السلام) واقع است. «كميت» شاعر مشهور عرب در سوگ وي و حبيب بن مظاهر چنين سروده است: سوي عصبة فيهم حبيب معفّر قضي نحبه والكاهلي مرمل[77] «جز گروهي كه در ميانشان حبيب جان سپرد و پيكرش به خاك غلطان شد، و كاهلي كه جسم او به خون آغشته است». 11ـ جَونِ بن حُوَيّ جون، غلامي سياه و اهل «نوبه» بود. اميرالمؤمنين(عليه السلام) او را از فضل بن عباس بن عبدالمطلب به مبلغ 150 دينار خريداري نمود، و به ابوذر هديه نمود. وي تا هنگام تبعيد ابوذر و نيز در تبعيدگاه او «ربذه» در كنار او بود. پس از وفات ابوذر در سال 32 هـ. ق، جون به مدينه برگشت و در خدمت اميرالمؤمنين(عليه السلام) و سپس در خدمت امام حسن(عليه السلام) و امام حسين(عليه السلام) و سرانجام در خدمت امام سجاد(عليه السلام) بود. او همراه امام حسين(عليه السلام) از مدينه به كربلا آمد و در زمره ياران آن حضرت قرار گرفت[78]. در روز عاشورا، زماني كه جون، از امام اجازه مبارزه خواست. امام به او اجازه نداد و فرمود: من به تو اذن مي دهم كه از اين سرزمين بروي و جان خود را حفظ كني، زيرا تو همراه ما آمدي تا به عافيت و خوشي برسي، پس در گرفتاري ما خود را مبتلا مساز. جون كه از مكتب بزرگترين انسان هاي عالم درس آموخته بود پاسخ داد: آيا سزاوار است كه من در زمان خوشي و نعمت، نان خور شما باشم، ولي در سختي ها شما را تنها بگذارم. درست است كه بوي بد، نژاد پست و رنگي سياه دارم، ولي شما بر من منت بگذاريد و مرا به آسايش جاويدان بهشتي برسانيد تا بدنم خوشبو، نژادم شريف، و رويم سفيد شود. نه، هرگز! به خدا قسم كه از شما دور نمي شوم تا اين كه خون سياه خويش را با خون پاك شما درآميزم. با شنيدن اين سخنان جون، سرانجام امام(عليه السلام) به او اجازه داد و جون با خواندن رجز شروع به نبرد نمود. كه مضمون رجزهاي او اين چنين است: چگونه مي بينند گنه كاران، ضربت شمشير مشرفي هندي و بران غلام سياه را، كه با دست و زبان، از فرزند پيامبر دفاع مي كند؟ من با انجام اين كار اميد شفاعت و نجات از يگانه شفيع ـ پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) ـ را نزد خداي يكتا دارم[79]. جون پس از آن كه 25 نفر از سپاه پيمان شكنان كوفه را به هلاكت رساند. خود نيز به شهادت رسيد. در آن هنگام امام(عليه السلام) مانند ساير ياران خويش، در كنار او ايستاد و گفت: «خدايا صورتش را سفيد گردان، بوي او را پاكيزه و خوشبو گردان، او را با محمد(صلي الله عليه وآله) محشور كن و ميان او و خاندان پيامبر آشنايي برقرار ساز». امام باقر(عليه السلام) از پدرش امام زين العابدين(عليه السلام) نقل مي كند كه پس از گذشت ده روز از شهادت جون، از بدن او رائحه مشك به مشام مي رسيد[80]. روزي نسيم از خاك دشت كربلا پرسيد اي دوست گفتا كه اين مهر حسين و بارش خون غلام است از چه شميم كوي تو بيش از هزارن ياس خوش بوست؟ آميزش عشق و شهادت زير باران به چه نيكوست
7ـ سعيد بن عبدالله حنفي سعيد از شهداي والامقام كربلا است. تاريخ، نخستين موضع گيري سياسي او را در ماجراي صلح امام حسن(عليه السلام) و معاويه به ثبت رسانيده است. او با اين كه نظر شخصي اش مخالفت با صلح بود، اما پس از گفت و گو و مشورت با امام حسين(عليه السلام) قرارداد صلح را پذيرفت[54]. سعيد يكي از شخصيت هاي ممتاز كوفه به حساب مي آمد. و در ميدان مبارزه مردي بسيار شجاع و دلير بود. با شروع نهضت حسيني(عليه السلام) سعيد فعالانه در آن شركت. او به همراه «هاني بن هاني سبيعي» آخرين نفراتي بودند، كه اهل كوفه به همراه نامه هايشان آنان را براي دعوت ابي عبدالله(عليه السلام)، به سوي ايشان فرستادند[55]. و به نقل برخي از مورخان، امام(عليه السلام) پاسخ نامه كوفيان را به وسيله سعيد ارسال نمود[56]. با ورود مسلم بن عقيل به كوفه، سعيد پيوسته و صادقانه در كنار او حضور داشت. در جلسه معروف اهل كوفه، كه «عابس» و «حبيب» به حمايت از مسلم سخن گفتند، سعيد نيز حمايت كامل و بي دريغ خود را از مسلم ابراز داشت[57]. به نوشته «سماوي» سعيد در مأموريتي از سوي مسلم، نامه اي را به محضر امام حسين(عليه السلام) رسانيد و پس از آن تا واقعه كربلا، پيوسته در خدمت امام(عليه السلام) بود[58]. شب عاشورا، هنگامي كه امام حسين(عليه السلام) به همراهانش اجازه بازگشت داد، سعيد با گفتاري حماسي و شورانگيز وفاداري خود را اين گونه ابراز داشت: «به خدا سوگند تو را وانگذاريم، تا خدا بداند كه ما در غياب پيامبرش، حق و حرمت او را درباره تو پاس داشته ايم. سوگند به خدا، اگر بدانم كه كشته مي شوم، سپس زنده مي گردم و آن گاه سوزانده شده، خاكسترم بر باد مي رود، و هفتاد بار با من چنين مي شود، از تو جدا نخواهم گشت تا پيش روي تو مرگ را ديدار كنم، و چگونه چنين نكنم؟ با اين كه اين [تنها] يك كشته شدن است و در پي آن كرامتي كه هرگز پايان نپذيرد»[59]. جان نثار راه نماز در ظهر عاشورا، و در آن گير و دار جنگ امام حسين(عليه السلام) و ياران باوفايشان تصميم گرفتند كه براي آخرين بار با خداي خود به راز و نياز بايستند و روح خويش را در آيينه نماز صفا دهند. از اين رو نيمي از ياران پشت سر امام حسين(عليه السلام) به نماز ايستادند و نيمي ديگر به دفاع و مبارزه ادامه دادند. همچنين حضرت به «زهير بن قين» و «سعيد بن عبدالله» فرمودند، كه پيش روي نمازگذاران بايستند و به حفاظت از آنان بپردازند تا آنان به اقامه نماز بپردازند. پس از اقامه نماز، كه جنگ شدت يافت، سعيد بن عبدالله همچنان براي پاسداري از وجود شريف امام حسين(عليه السلام) خود را در معرض تيرهاي دشمنان قرار مي داد تا آن كه بر اثر جراحات فراواني كه متحمل شده بود، توان خود را از دست داد و به روي زمين افتاد[60]، و در آن حال مي گفت: خدايا! لعنت كن اين جماعت را! لعنت قوم عاد و ثمود. اي پروردگار من! سلام مرا به پيغمبر(صلي الله عليه وآله) خود برسان و چگونگي زحمات و جراحاتي را كه من بر بدن پذيرا شدم. و تمام اين مشقات را در راه نصرت ذريّه پيغمبر تو بر جان خود خريدم به او ابلاغ كن. آن گاه روح بلندش به ملكوت اعلي پيوست. در حالي كه در بدن او به غير از ضربات شمشير و نيزه، سيزده چوبه تير وارد شده بود[61]. به گفته برخي از منابع، سعيد پيش از شهادت رو به امام حسين(عليه السلام) كرد و گفت: اي فرزند رسول خدا(صلي الله عليه وآله)! آيا به پيمانم وفا كردم؟ امام فرمود: آري، تو پيشاپيش من در بهشت خواهي بود[62]. 8ـ ابوالشعثاء كندي ابوالشعثاء، يزيد بن زياد مهاسر بن نعمان كندي، از اصحاب امام حسين(عليه السلام) و شهيدان كربلا است. در چگونگي پيوستن وي به كاروان حسيني ميان مورخان اختلاف است، برخي گفته اند: ابوالشعناء همراه عمر سعد از كوفه به كربلا آمد و آن گاه كه عمرسعد، پيشنهادهاي امام حسين(عليه السلام) را رد كرد، از لشكرش جدا شد و به سپاه امام حسين(عليه السلام) پيوست و با آن حضرت بود تا در ركابش به شهادت رسيد[63]. برخي ديگر آورده اند كه ابوالشعثاء از كوفه بيرون آمد و پيش از رسيدن سپاه حر به امام حسين(عليه السلام) در ميان راه به امام(عليه السلام) پيوست[64]. پس از مقاومت ابي عبدالله(عليه السلام) در برابر سپاه حرّ، كه قصد بردن وي به كوفه را داشتند، مردي مسلح و كمان به دوش، سوار بر اسبي اصيل، از سوي كوفه پديدار شد. همگي ايستادند و منتظر وي ماندند. سوار كه رسيد، به حر بن يزيد و يارانش سلام كرد ولي به امام حسين(عليه السلام) و يارانش سلام نكرد. آن گاه نامه ابن زياد را به حر داد، كه در آن چنين نوشته شده بود: وقتي كه فرستاده ام آمد و نامه را براي تو آورد، حسين را در صحرايي خشك فرود آور. به فرستاده ام فرمان داده ام كه از تو جدا نشود تا خبر اجراي فرمانم را برايم بياورد. والسلام. حر، پس از خواندن نامه گفت: اين نامه امير عبيدالله است كه به من فرمان داده، شما را در همان جا كه نامه به من مي رسد متوقف كنم و اين فرستاده اوست كه تا اجراي فرمان از من جدا نخواهد شد. از آن رو كه فرستاده عبيدالله نيز از قبيله كنده بود، ابوالشعثاء با نگاهي او را شناخت و به او بانگ زد: آيا تو «مالك بن نُسير بَدّي» نيستي؟ گفت: آري. ابوالشعثاء گفت: مادر به عزايت بشيند، چه خبري آورده اي؟ گفت: چيزي نياوردم جز آن كه از پيشوايم فرمان برده و به بيعتم وفا كرده ام!. ابوالشعثاء گفت: عصيان پروردگار را كردي و با اطاعت از پيشوايت، خود را به هلاكت افكندي و ننگ و عار و افتادن در آتش را به جان خريدي، خداي عز وجلّ مي فرمايد: «وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَيَوْمَ الْقِيَامَةِ لَا يُنصَرُونَ»[65] و پيشواي تو چنين است[66]. ابوالشعثاء، مردي شريف، شجاع وبي باك بود، و در تيزاندازي مهارتي ويژه داشت. وي پس از وداع با امام حسين(عليه السلام) [67] به ميدان رفت و پس از جنگي دليرانه، زماني كه اسبش به وسيله سپاه عمر سعد پي شد، در كنار امام(عليه السلام) زانو زد و دشمن را با تيرهاي خود مورد اصابت قرار مي داد. در آن هنگام حضرت ابي عبدالله(عليه السلام) براي وي چنين دعا كردند: «اللهم سدّد رميته واجعل ثوابه الجنة» (خداوندا تيرش را به هدف بنشان و پاداش وي را بهشت قرار ده!). ابوالشعثاء پس از پرتاب صد تيري كه به همراه داشت، برخاست و گفت: جز پنج تيرم خطا نرفت بر من معلوم شد كه پنج نفر از نيروهاي دشمن را كشته ام. با پايان يافتن تيرها، ابوالشعثاء برخاست و شمشير كشيد و به دشمن حمله برد، در حالي كه اين رجز را مي خواند: انا يزيدُ وابي مهاصر ياربِّ اني للحسين ناصر اشجع من ليثٍ بغيلٍ خادر ولابن سعدٍ تاركُ وهاجر منم يزيد كه پدرم مهاصر بود، دليرتر از شير بيشه هستم خدايا! من ياور حسينم، و از ابن سعد دوري گزيده ام. ابوالشعثاء پس از كشتن نُه و به قولي هيجده يا نوزده تن و مجروح كردن شماري ديگر از سپاه دشمن به شهادت رسيد. درباره هنگام شهادت وي ميان مورخان اختلاف است، برخي وي را در شمار نخستين شهيدان[68] و برخي او را در زمره شهيدان مرحله دوم ماجراي كربلاي آورده اند.
6ـ حبيب بن مظاهر حبيب را بايد يكي از آگاهان به علوم اهل بيت(عليهم السلام) و از ارادتمندان به آستان ولايت و امامت دانست. وي يكي از ياران برگزيده اميرالمؤمنين(عليه السلام) و امام حسن(عليه السلام) بود، و پس از آن بزرگواران، يكي از سربازان پاكباز كربلا شد كه در ياري فرزند رسول خدا(صلي الله عليه وآله) در درياي ناجوانمردانه آتش و آهن، شجاعانه فرو رفت و سينه خود را در برابر شمشيرهاي آب ديده سپر ساخت. حبيب همچنين از راويان و ناقلان حديث است. به عنوان نمونه، زماني وي از حضرت امام حسين(عليه السلام) پرسيد كه شما پيش از آفرينش آدم چه بوديد؟ حضرت(عليه السلام) فرمود: «ما اشباهي از نور بوديم كه دور عرش مي چرخيديم و فرشتگان را تسبيح و تحميد و تهليل مي آموختيم»[47]. زماني كه ميثم از كنار قبيله بنياسد عبور ميكرد، در حالي كه افراد قوم براي شبنشيني، گرد هم جمع شده بودند. «حبيب بن مظاهر» كه از رؤسا و بزرگان قبيله بود، با ديدن ميثم به سرعت به سوي او شتافت و با صميميت خاصي با او مشغول به گفتگو شد. در پايان اين گفتگو، حبيب روبه ميثم كرد و با لبخندي گفت: «پيرمردي را ميبينم كه موي سر او ريخته، و شكمي بزرگ دارد، نزديك باب الرزق، خربزه ميفروشد، در محبت خاندان پيغمبر خود، به دار كشيده ميشود و در بالاي دار شكم او را ميشكافند» ـ كه منظورش ميثم بود ـ. ميثم نيز پس از آنكه سخنان حبيب به پايان رسيد، گفت: «من هم مردي را ميشناسم، با موهاي بلند و بر شانه ريخته. كه براي ياري پسر دختر پيامبر، قيام ميكند و در اين راه كشته ميشود و سرش را در كوفه ميگردانند» ـ كه منظورش حبيب بود ـ . پيرمرد جوانمرد با توجه به اين كه حبيب، يكي از بزرگان و سرشناسان كوفه و قبيله خويش بود، پيش از بروز جنگ و در ميان كشاكش جنگ، بارها از سوي سپاه دشمن برايش امان گرفتند و حتي در قبال رها كردن امام حسين(عليه السلام) به او وعده هاي فراوان دادند. اما ايشان هيچ گاه به آن پيشنهادهاي خائنانه، پاسخ مثبت ندادند و پيوسته در جواب آنان مي گفتند: چگونه ديده من مي تواند شاهد كشته شدن آن امام مظلوم باشد؟ و در اين صورت براي ما در نزد خدا چه عذري باقي خواهد ماند؟. مطمئنا حبيب، اين سخن پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) را از قول انس بن حارث اسدي، ـ يكي از صحابه كه او نيز در جريان كربلا در راه ياري امام حسين(عليه السلام) به شهادت رسيد ـ شنيده بود. آن جا كه حضرت رسول(صلي الله عليه وآله) در حالي كه ميوه دلش امام حسين(عليه السلام) را در كنار خود مي ديد و به او اشاره كرد، فرمود: «همانا اين پسر من در زميني از زمين هاي عراق كشته مي شود، پس هر كه در آن زمان او را درك كرد، به ياري او بشتابد». پس از آن كه لشكر عمرسعد رو به فزوني نهاد، حبيب با كسب اجازه از امام(عليه السلام) ميان قبيله بني اسد شتافت و ضمن سخنراني مفصلي از آنان براي امام حسين(عليه السلام) درخواست ياري نمود. وي سخنان خود را چنين آغاز كرد: «من براي شما بهترين ارمغان را آورده ام و درخواست مي كنم كه به ياري فرزند پيامبر(صلي الله عليه وآله) بشتابيد. چه آن كه وي هم اكنون با گروهي از دليرمردان با ايمان در محاصره عمرسعد با بيست و دو هزار تن قرار گرفته است. شما از خويشان و نزديكان من هستيد، بنابر اين به پندهاي من توجه كنيد تا به شرافت دنيا و آخرت نايل آييد. سوگند به خدا هر كس از شما كه در راه فرزند پيامبر(صلي الله عليه وآله) آگاهانه شهيد شود در اعلي عليّين همدم پيامبر خواهد بود[48]. نخستين كسي كه در آن جلسه به حبيب پاسخ مثبت داد، واظهار وفاداري كرد، عبدالله بن بشر بود. وي وشماري ديگر، گرد حبيب جمع شدند تا به لشكر امام بپيوندند. ولي ازرق بن حرب صيداوي با چهار هزار نفر به آن ها حمله ور شد و آنان را پراكنده ساخت، حبيب به نزد امام(عليه السلام) بازگشت و واقعه را خبر داد[49]. عصر تاسوعا، آن گاه كه امام حسين(عليه السلام) از دشمن مهلت گرفت كه تا فردا صبر كنند، حبيب در مقام موعظه و پند به آنان چنين گفت: به خدا سوگند بد قومي هستند آنان كه فرداي قيامت در پيشگاه خداوند در حالي حاضر شوند كه فرزند پيغمبران او را با ياران و خاندان وي و بندگان سحرخيز و ذكرگوي اين شهر كشته باشند[50]. نقل شده است كه شب عاشورا، حبيب با «يزيد بن حُصَين»، مزاح و شوخي مي كرد. يزيد گفت: حالا چه وقت شوخي و خنده است؟ پاسخ داد: چه وقتي بهتر از الان؟! به خدا سوگند ديري نخواهد پاييد كه نيروهاي دشمن با شمشير به ما حمله خواهند كرد و ما در بهشت، حورالعين را در آغوش خواهيم گرفت[51]. همچنين در شب عاشورا، وقتي حبيب از «هلال بن نافع» شنيد كه حضرت زينب(سلام الله عليها) از اين كه مبادا فردا ياران امام(عليه السلام) وفادار نمانند و او را تنها بگذارند، نگران است. همگي اصحاب را نزد خيمه آن حضرت، گرد آورد و در آن جا همه ياران، از صميم قلب اظهار وفاداري و اخلاص خود را بيان نمودند، تا بلكه نگراني را از دل آن بانوي بزگوار برطرف سازند[52]. شهادت حبيب صبح روز عاشورا، امام حسين(عليه السلام) مشغول آراستن نظامي لشكر خود شد، جناح راست را به زهير و جناح چپ را به حبيب و قلب سپاه را به برادرش حضرت ابوالفضل العباس(عليه السلام) سپرد. پس از آن حضرت(عليه السلام) به خواندن خطبه مشغول شد، كه ناگهان شمر براي توهين و جسارت، فرياد زد: خدا را بر يك حرف مي پرستم ـ يعني با شك و ترديد خدا را مي پرستم ـ اگر بدانم چه مي گويي؟! حبيب با ديدن اين جسارت شمر رو به او كرد و گفت: سوگند به خدا مي بينم كه تو خدا را بر هفتاد حرف مي پرستي و من هم شهادت مي دهم كه در اين گفتارت كه سخن او را نمي فهمي صادق هستي، چون نمي داني وي چه مي گويد، زيرا خداوند بر قلب تو مهر زده است[53]. بعد از ظهر عاشورا بود كه حبيب بن مظاهر با رجزهاي حماسي خود صحنه نبرد را در دست گرفته بود و مانند ستوني استوار در ميان لشكر امام حسين(عليه السلام)، شيرازه لشكر عمرسعد را به هم ريخته بود. از اين رو پيمان شكنان كوفه دريافتند كه اگر بخواهند به هدف و مقصود خائنانه خود در كشتن فرزند رسول خدا(صلي الله عليه وآله) دست يابند، ناگزيرند كه ابتدا حبيب را كه از بزرگان و رهبران قبايل كوفه بود از پا درآورند. حبيب بن مظاهر همچنان در حال رجز خواندن و مبارزه بود و به روايتي شصت و دو تن از كوفيان را به خاك هلاكت انداخت. تا اين كه ديگر خستگي و فشار سنگين جهاد، وجودش را فرا گرفت و در اين زمان نامردي از قبيله بني تميم كه او را «بديل بن صريم» مي ناميدند به سوي ايشان حمله كرد و با شمشيرش ضربه اي به سر مبارك حبيب وارد ساخت و بلافاصله پس از آن نامرد ديگري از قبيله بني تميم با نيزه اش ضربه به ايشان زد. و زماني كه حبيب خواست از زمين برخيزد و با همان حال به ادامه نبرد بپردازد، «حصين بن تميم» با وارد كردن شمشيري، ديگر كاملاً حبيب را از كار انداخت. حصين بن تميم همان كسي است كه در ظهر عاشورا، هنگامي كه ياران ابي عبدالله(عليه السلام) براي خواندن نماز، از سپاه كوفه مهلت گرفتند، فرياد زد و گفت: براي چه مي خواهيد نماز بخوانيد؟! زيرا نماز شما مقبول درگاه پروردگار نخواهد بود. و حبيب بن مظاهر با شنيدن اين سخن گزاف، در پاسخ او گفت: اي حمار غدّار، يعني مي خواهي بگويي، نماز پسر رسول خدا(صلي الله عليه وآله) قبول نمي شود ولي نماز تو مقبول است. در اين هنگام حصين با شنيدن اين پاسخ دندان شكن، به سوي حبيب بن مظاهر حمله ور شد و طي جدالي كه بين آن دو واقع شد، ناگهان از اسب خود سرنگون شد، اما پيش از آن كه به دست حبيب به درك واصل شود، ياران و اقوامش با زيركي او را از دست حبيب نجات دادند. از اين رو حصين براي توجيه ناكامي و شكستش در برابر حبيب، به آن مرد تميمي كه حبيب را به قتل رسانده بود گفت: بدان كه من در كشتن حبيب، شريك تو هستم. به همين جهت سر او را به من بده تا به گردن اسبم بياوزيم و در ميدان جنگ جولان دهم، تا همه بدانند كه من در قتل او شركت كرده ام. و مطمئن باش كه پس از آن سر حبيب را به تو بازپس مي دهم تا آن را نزد عبيدالله ببري و در ازاي بردن آن از او جايزه بگيري. و با موافقت آن مرد تميمي به نيت شوم خود جامه عمل پوشاند و اين لكه ننگ را تا قيامت بر دامن خويش نهاد. پس از شهادت حبيب بن مظاهر، امام حسين(عليه السلام) در حقيقت يكي از بزرگترين پشتوانه هاي خود را از دست داد همان گونه كه خود ايشان، در شهادت حبيب فرمودند: «عند ذلك احتسب نفسي و حماة اصحابي». با كشته شدن حبيب، ديگر حساب كار من و همه يارانم به پايان رسيد. همچنين در عبارات ديگري فرمودند: اي حبيب! همانا كه تو مردي صاحب فضل بودي و در يك شب ختم قرآن مي كردي.
5ـ ابوثمامه صيداوي ابوثمامه از ياران اميرمؤمنان علي(عليه السلام) و دلاوران عرب و از شخصيت هاي سرشناس شيعه بود[39]. سماوي مي گويد: وي از تابعين است و در تمامي پيكارهاي اميرالمؤمنين(عليه السلام) شركت كرد و پس از شهادت آن بزرگوار به مصاحبت امام مجتبي(عليه السلام) درآمد[40]. چون معاويه به هلاكت رسيد و يزيد بر مسند خلافت نشست، وي و گروهي از شيعيان كوفه در خانه «سليمان بن صُرد خزاعي» گرد آمدند و براي امام حسين(عليه السلام) نامه نوشته و به مكه فرستادند[41]. با ورود حضرت مسلم(عليه السلام) به كوفه، ابوثمامه، بي درنگ به او پيوست و به فرمانش مشغول تحويل گرفتن كمك هاي مردم براي براي مصارف نهضت گرديد. و چون در اسلحه شناسي مهارت داشت، مسئوليت خريد و تهيه سلاح را به عهده گرفت. همچنين ابوثمامه بود كه به دستور مسلم، پول هايي را كه عبيدالله بن زياد براي دستگيري وي و يارانش به جاسوس خود «معقل» داده بود تحويل گرفت[42]. همچنين زماني كه خبر دستگيري هاني بين مردم كوفه منتشر شد و حضرت مسلم براي حمله به دارالاماره مهيا شد، و به مردم كوفه اعلام بسيج عمومي داد، در هنگام آرايش نيروهاي جنگي، فرماندهي دو قبيله تميم و همدان را به ابوثمامه سپرد[43]. در اين تحرك اضطراري، ابوثمامه بسيار پايداري نمود. اما با فراري شدن افراد تحت فرمانش، به ناچار به قبيله خود رفت و مدتي را در بين آنان پنهان شد و با آن كه ابن زياد به شدت وي را تعقيب مي كرد موفق به دستگيري او نشد. تا اين كه با شنيدن خبر ورود امام حسين(عليه السلام) به عراق، همراه نافع بن هلال به آن حضرت پيوست[44]. زماني كه عمر بن سعد با سپاه انبوه كوفه در سرزمين كربلا مستقر شد، نگاه ابوثمامه به كثير بن عبدالله شعبي خونخوار و جسور افتاد ـ كه به طرف امام(عليه السلام) مي آمد ـ به ايشان گفت: اي اباعبدلله! خداوند امورت را اصلاح كند، هم اكنون بي باك ترين و خطرناك ترين دشمن شما در روي زمين به اين جا آمده است. ابوثمامه آن گاه روياروي كثير بن عبدالله ايستاد و گفت: شمشيرت را از خودت جدا كن. اما كثير جواب داد: نه به خدا سوگند! اسلحه ام را از خود دور نمي سازم، من پيك هستم. اگر سخن مرا بشنويد پيغامي كه آورده ام به شما بازگويم و اگر بپذيريد بازمي گردم. ابوثمامه گفت: پس من قبضه شمشير تو را نگه مي دارم، آن گاه سخنت را بگو. گفت: نه! به خدا سوگند دست تو به آن نخواهد رسيد. ابوثمامه باز ادامه داد و گفت: پيغامت را به من بگو تا آن را به اطلاع امام حسين(عليه السلام) برسانم و پاسخش را برايت بياورم، وگرنه نمي گذارم به آن بزرگوار نزديك شوي. زيرا تو مرد شرور و بزهكاري هستي. كثير با شنيدن اين سخن خشمگين شد و از همان جا بازگشت[45]. يادآور نماز ابوثمامه در ظهر عاشورا مانند ديگر اصحاب باوفا و بي نظير ابي عبدالله(عليه السلام) مشغول دفاع از آستان ولايت بود كه ناگهان مشاهده نمود، زمان زوال آفتاب فرا رسيده و هنگام اقامه نماز است. از اين رو خود را به مولايش امام حسين(عليه السلام) رسانيد و به ايشان عرض نمود: اي اباعبدالله! جان من فداي تو باد! همانا مي بينم كه لشكر دشمن هرچه بيشتر به ريختن خون شما نزديك شده اند. ليكن به خدا سوگند! آگاه باش كه تو كشته نخواهي شد! تا اين كه من در ركاب شما كشته شوم و در خون خود غلطان گردم. حال دوست دارم كه اين نماز ظهر را در خدمت شما اقامه نمايم و آن گاه خداي خود را ملاقات كنم. امام حسين(عليه السلام) پس از يادآوري ابوثمامه، نگاهي به آسمان افكندند و فرمودند: نماز را يادآوري كردي، خدا تو را از نمازگزاران و ذاكران قرار دهد! آري، به درستي كه الآن هنگام نماز است. پس آن حضرت دستور دادند كه به لشكر دشمن اعلام كنند كه مدتي را براي نماز دست از نبرد بردارند و اجازه اقامه نماز را به ما بدهند. ابوثمامه پس از مالك بن دودان و خداحافظي از سيدالشهداء(عليه السلام) در حالي كه رجز مي خواند، به ميدان جنگ شتافت و سرانجام پس از مقداري مبارزه به دست قيس بن عبدالله به فيض شهادت نائل گشت[46].
4ـ مسلم بن عوسجه مسلم بن عوسجه از طايفه بني سعد، صحابي رسول خدا(صلي الله عليه وآله) و از ياران اميرالمؤمنين(عليه السلام) و از بزرگان عرب در صدر اسلام به شمار مي رفت. در بسياري از جنگ هاي اسلامي از جمله غزوه آذربايجان شركت كرد. در جنگ جمل، نهروان و صفين نيز به نبرد با مخالفان علي(عليه السلام) پرداخت[32]. مسلم يكي از جنگجويي شجاع، و كنيه او «ابو جَحل»[33] بود. او جزء عباد و زهاد كوفه به حساب مي آمد و معروف است كه پيوسته در پاي ستوني در مسجد كوفه، مشغول به عبادت و نماز بود. مسلم پس از ورود مسلم بن عقيل به كوفه، به ياريش شتافت و از مردم براي حمايت از امام حسين(عليه السلام) بيعت گرفت، او هم چنين، كار خريد سلاح، دريافت كمك هاي مردمي و فرماندهي جنگجويان طايفه مذحج و بني اسد را بر عهده داشت[34]. مسلم بن عوسجه پس از پراكنده شدن كوفيان و شهادت مسلم بن عقيل و هاني بن عروه، خود را از ديد سربازان عبيدالله مخفي ساخت و شبانه همراه خانواده خود از كوفه خارج گرديد و در شب هفتم يا هشتم محرم به سپاه امام حسين(عليه السلام) پيوست[35]. او در شب عاشورا در پاسخ امام حسين(عليه السلام) كه از ياران خود خواسته بود تا براي رفتن يا ماندن تصميم بگيرند گفت: تو را رها كنيم تا خدا بداند كه در اداي حق تو نكوشيده ايم؟ نه! به خدا بايد نيزه ام را در سينه هايشان بشكنم و با شمشيرم چندان كه دسته آن به دستم باشد ضربتشان بزنم. از تو جدا نمي شوم. (حتي) اگر سلاح براي جنگشان نداشته باشم به دفاع از تو چندان سنگشان مي زنم كه با تو بميرم تا خدا بداند كه ما در نبود رسول خدا(صلي الله عليه وآله) از تو حمايت و حفاظت كرديم، به خدا قسم اگر هفتاد مرتبه مرا بكشند، بسوزانند، ريز ريز كنند و دوباره زنده شوم هرگز از تو دست برنمي دارم و جانم را فداي تو خواهم كرد، چگونه در راه تو كشته نشوم در حالي كه اين تنها براي يك بار است و عزّتي جاودانه دارد؟[36]. پس از آن كه به دستور امام(عليه السلام) اطراف خيمه ها را آتش زدند، گروهي از سواره نظام سپاه ابن سعد به سمت خيمه ها آمدند، يكي از آنان فرياد زد: اي حسين(عليه السلام) پيش از فرا رسيدن رستاخيز، سوي آتش شتاب كردي، امام فرمود: كيست اين مرد؟ به گمانم شمر بن ذي الجوشن باشد. ياران گفتند: آري. مسلم بن عوسجه در آن حال گفت: اي فرزند رسول خدا(صلي الله عليه وآله) فدايت شوم، من مي توانم با تير، او را هدف قرار دهم، تير من خطا نمي رود و اين تبهكار از ستمكاران است، حضرت فرمود: نه من دوست ندارم شروع كننده جنگ باشم[37]. زماني كه دو لشكر با هم به نبرد مشغول شدند، عده اي از سپاه ابن سعد كه عمرو بن حجاج سركردگي آنان را بر عهده داشت، از سمت رودخانه فرات به لشكر امام(عليه السلام) حمله كردند و با ميسره سپاه به فرماندهي زهير بن قين درگير شدند. در اين ميان مسلم بن عوسجه سرسختانه به نبرد با دشمن پرداخت. آخرين لحظه در دامن مولا مسلم حدود پنجاه تن از جنگجويان ابن سعد را به خاك افكند و همچنان با شمشير خود به قلب سپاه دشمن مي تاخت. ساعتي كه گذشت مسلم بن عوسجه در اثر كثرت جراحات و ضرباتي كه از دشمن بر او وارد شده بود، رمق مقاومت از دست داد و بر زمين افتاد. پس از آن كه افراد دشمن براي تجديد قوا مدتي صحنه نبرد را ترك كردند و آتش جنگ براي دقايقي خاموش شد و گرد و غبار ميدان فروكش كرد. حضرت ابي عبد الله الحسين(عليه السلام) متوجه شد كه مسلم بر روي زمين افتاده است، از اين رو به سوي او شتافت و در حالي كه هنوز رمقي در بدن او وجود داشت به مسلم فرمود: «خدا رحمت كند تو را اي مسلم!» و پس از آن اين آيه شريفه را قرائت نمودند: «فَمِنْهُم مَن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا»[38]. حبيب بن مظاهر نيز كه در اين صحنه حاضر بود رو به مسلم كرد و گفت: اي مسلم! ديدن اين رنج و مشقت تو براي من بسيار سخت است، بهشت بر تو بشارت باد!. مسلم با صداي ضعيفي به ابراز محبت او پاسخ داد و گفت: خدا به تو بشارت خير دهد. حبيب دوباره ادامه داد: بدان كه اگر مي دانستم بعد از تو در دنيا زنده خواهم ماند، دوست داشتم در هر زمينه اي كه مي خواستي به من وصيت كني و من آنان را به انجام رسانم، لكن مي دانم كه من نيز در همين ساعات كشته مي شوم و به تو مي پيوندم. مسلم با ابراز نهايت ارادت و اخلاصش نسبت به محضر امام حسين(عليه السلام) در آخرين لحظات زندگيش رو به حبيب كرد و گفت: تو را وصيت مي كنم به اين مرد ـ و با دستانش به سوي امام حسين(عليه السلام) اشاره نمود ـ تا جان در بدن داري او را ياري كن و از نصرت و همراهي او دست بر مدار تا زماني كه در اين راه كشته شوي. حبيب بن مظاهر نيز براي اطمينان دادن به مسلم به او گفت: به پروردگار كعبه، كاري به جز اين انجام نخواهم داد و چشم تو را به اين وصيت روشن خواهم نمود. و در آن جا بود كه مسلم با قلبي آرام به ديدار حق شتافت.
|
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
قرآن و امام حسین (ع)
احادیث امام حسین (ع) سیره امام حسین (ع) اصحاب امام حسین (ع) کتاب درباره امام حسین (ع) مقالاتی پیرامون نهضت حسینی دانلــــــود مداحی و سینه زنی آرشيو مطالب
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387 هفته اوّل دی 1387 هفته چهارم آذر 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته چهارم اردیبهشت 1387 هفته سوم اردیبهشت 1387 هفته دوم اردیبهشت 1387 هفته اوّل اردیبهشت 1387 هفته چهارم فروردین 1387 هفته دوم آبان 1386 هفته اوّل آبان 1386 هفته چهارم مهر 1386 هفته اوّل مهر 1386 امکانات
|
Copyright © 2006 All Rights Reserved by binolharamain.Blogfa.com