|
درباره وبلاگ
![]()
به نام خدا . در این وبلاگ با موضوعات مختلف در مورد نهضت امام حسین علیه السلام در خدمت شما دوستان هستیم . برای دسترسی راحت به تمام موضوعات از طریق آرشیو موضوعی اقدام بفرمائید .
پيوندهاي روزانه
وبلاگهای عاشورائی
پشتیبانی
Powered By
BLOGFA.COM |
3ـ حر بن يزيد رياحي حُرّ كه از بزرگان و اشراف كوفه به شمار ميرفت، از طرف ابن زياد به فرماندهي هزار سوار مأموريت يافت تا براي مقابله با امام حسين(عليه السلام) از كوفه خارج شود. او هنگام ظهر در مكاني به نام «ذو حُسُم» برابر كاروان ابي عبدالله(عليه السلام) قرار گرفت. امام(عليه السلام) پس از نوشاندن آب به سپاه او و حيواناتشان فرمود: شما كه هستيد؟ گفتند: ما ياران عبيدالله هستيم. فرمود رهبر و فرمانده شما كيست؟ گفتند: حرّ. حضرت از او پرسيد: آيا به كمك ما آمده اي يا براي دشمني ما؟ گفت: براي مقابله و دشمني با شما. حضرت فرمود: لا حول ولا قوّة الاّ بالله العليّ العظيم[22]. زماني كه وقت نماز ظهر فرا رسيد، امام(عليه السلام) به حر فرمود: آيا تو با اصحاب خود نماز مي گزاري؟ حر گفت: خير، به شما اقتدا مي كنيم. امام حسين (عليه السلام) نماز را به جا آورد، سپس به خواندن خطبه مشغول شد. پس از حمد و ثناي الهي فرمود: من به سوي شهر شما نيامدم مگر پس از آن كه نامه هاي شما به من رسيد. و فرستادگان شما آمدند و از من خواستند كه به سوي شما بيايم. حالا اگر به عهد و پيمان خود پايبند هستيد، مي آيم و اگر دوست نداريد برمي گردم. حرّ گفت: من از اين نامه ها هيچ اطلاعي ندارم و از نامه نويسان نيستم[23]. در همين گير و دار، نامه عبيدالله به حرّ رسيد كه به او فرمان مي داد، حسين(عليه السلام) را در تنگنا قرار دهد و از او جدا نشود تا او را به كوفه برساند[24]. حرّ جريان را به اطلاع امام(عليه السلام) رسانيد. ايشان لبخندي زد، و گفت: اي پسر يزيد! مرگ به تو از اين پيشنهاد نزديك تر است[25]. آن گاه رو به ياران خود كرد و فرمود: برخيزيد و سوار شويد، آن ها سوار شدند و اهل بيت نيز سوار گشتند. امام به همراهانشان فرمود: بازگرديد! چون خواستند بازگردند، حرّ و همراهانش مانع شدند. امام حسين(عليه السلام) فرمود: مادرت به عزايت بنشيند! چه قصدي داري؟ گفت: اگر جز شما در اين حال با من چنين سخني مي گفت، از او نمي گذشتم! ولي به خدا سوگند نمي توانم از مادر شما جز به نيكي ياد كنم[26]. امام گفت: چه مي خواهي؟! حر پاسخ داد: بايد شما را به نزد عبيدالله ببرم. فرمود: به خدا سوگند به دنبال تو نخواهم آمد. حرّ گفت: به خود سوگند، من نيز هرگز شما را رها نمي كنم. و تا سه مرتبه اين سخنان بين آنان رد و بدل شد[27]. حرّ گفت: من مأمور جنگيدن با شما نيستم. ولي مأمورم از شما جدا نگردم، تا شما را به كوفه برم. اگر شما از آمدن خودداري مي كنيد راهي را انتخاب كنيد كه نه به كوفه منتهي شود و نه به مدينه، تا من نامه اي براي عبيدالله بنويسم و شما نامه اي به يزيد و يا عبيدالله بنويسيد! شايد اين امر به سلامت و صلح منتهي گردد[28]. در اين لحظه امام به حرّ پيشنهاد مبارزه و جنگ داد و فرمود: اگر مرا كشتي، سرم را نزد ابن زياد مي بري، و اگر من تو را كشتم مردم از دست تو راحت مي شوند. حرّ گفت: من مأمورم از شما جدا نشوم، تا شما را نزد ابن زياد ببرم. به خدا سوگند من دوست ندارم (با گرفتار شدن به) چيزي از امور تو، خود مرا مبتلا كنم. و من چون از اين مردم بيعت گرفتم و سرپرستي آن ها را قبول كردم به سوي تو آمده ام. من باور دارم تمام كساني كه وارد قيامت مي شوند اميد شفاعت جدّت را دارند، و من نيز بيمناكم اگر با تو بجنگم، زيانكارترين مردم دنيا و آخرت باشم. اي اباعبدالله! من در اين شرايط توان بازگشت به كوفه را ندارم. شما راه ديگري در پيش گير تا من نامه اي به ابن زياد بنويسم و بگويم كه حسين(عليه السلام) با من همكاري نكرد و من نيز توان مقابله با او را ندارم. در هر حال من تو را درباره خودت نصيحت مي كنم. امام(عليه السلام) فرمود: مثل اين كه خبر مرگ مرا مي دهي؟ گفت: آري چنين است! هيچ شكي نيست. مگر اين كه از هر كجا كه آمده اي به همان مكان بازگردي[29]. حر در روز عاشورا در روز عاشورا، حر بن يزيد رياحي با شنيدن سخنان امام حسين(عليه السلام) قلبش مضطرب گرديد و اشك از چشمان او جاري شد. از اين رو نزد عمر سعد آمد و گفت: اي عمر! آيا مي خواهي با حسين (عليهالسلام) بجنگي؟ عمر، گفت: آري، به خدا سوگند چنين خواهم كرد كه كمترين نتيجه آ ن اين باشد كه سرها از تن ها جدا شوند و دست ها قلم گردند. حرّ به او گفت: آيا نمي تواني اين كار را از راه مسالمت آميز به پايان برساني؟ عمر گفت: اگر اين امر به دست من بود مطمئناً اين گونه عمل مي نمودم، اما امير تو، عبيد الله بن زياد از صلح و سازش با او خودداري كرده است. حر با شنيدن اين سخنان دچار ترديد و اضطراب شديدي شد، و با تصميمي كه در قلبش داشت، اندك اندك به سمت سپاه امام حسين(عليه السلام) نزديك شد. شخصي به نام «مهاجر بن اوس» او را ديد و گفت: اي حر چه فكري در سر داري، آيا مي خواهي حمله را آغاز كني؟ حر در حالي كه تمام وجودش را اضطراب فرا گرفته بود هيچ پاسخي به او نداد. مهاجر بار ديگر به او گفت: ديدن حالت تو مرا به شك و ترديد انداخته، زيرا به خدا سوگند، كه من در هيچ جنگي احوال تو را اين گونه مشوش نديده بودم و اگر از من مي پرسيدند كه شجاع ترين اهل كوفه كيست؟ بدون شك به جز تو از كسي نام نمي بردم. اي حر! اين لرزه و تشويشي كه در تو مي بينم از چيست؟ در اين لحظه حر پاسخ داد: به خدا قسم! كه من خودم را ميان بهشت و دوزخ مخيّر مي بينم، و به خدا سوگند كه انتخاب نمي كنم چيزي را به غير از بهشت، حتي اگر در اين راه پاره پاره گردم و در آتش سوزانده شوم. با گفتن اين سخنان بود كه تصميم خود را عملي ساخت و با تاختن اسبش خود را به سرعت به نزد كاروان امام حسين(عليه السلام) رساند، درحالي كه دستانش را بر سر نهاده بود و مي گفت: بارالها! به محضر تو رجوع كردم، پس مرا ببخشاي، زيرا من بودم كه در دل هاي اولياي تو و اولاد پيغمبر تو بيم و هراس انداختم. امام حسين(عليه السلام) و اصحابش، ابتدا با ديدن حر گمان كردند كه به قصد مبارزه به سوي آنان مي آيد، اما چون نزديك تر آمد و سپر خود را واژگون ساخت، آگاه شدند كه براي درخواست امان آمده و نيت جنگ ندارد. پس از اين حر به نزد امام آمد و پس از عرض سلام به ايشان گفت: فداي تو شوم يابن رسول الله! من همان هستم كه نگذاشتم شما به راه تان ادامه دهيد، و راه را بر شما بستم، و شما را از بي راهه به اين سرزمين بلاخيز وارد كردم، اما هرگز فكر نمي كردم كه اين قوم قصد داشته باشند با تو چنين كنند، و سخن تو را بر خودت باز گردانند. قسم به خدا كه اگر مي دانستم هرگز چنين نمي كردم. اكنون از آنچه كرده ام پشيمانم و به سوي خدا توبه كرده ام. آيا توبه و بازگشت مرا به سوي حق تعالي، پذيرفته شده مي بيني؟ حضرت ابا عبد الله(عليه السلام) آن درياي رحمت الهي، در جواب حر، به او فرمود: آري، خداوند توبه ات را ازتو مي پذيرد، و تو را مي بخشد. پس از آن امام حسين(عليه السلام) به حرّ فرمودند: حال از اسب خود پايين بيا و در نزد ما كمي به استراحت بپرداز. حرّ رياحي، كه با شنيدن اين سخنان، گويي جان تازه اي در كالبدش دميده شده بود، با انگيزه جبران گذشته گفت: اگر من در راه شما، سواره به مبارزه بپردازم بهتر از آن است كه پياده باشم، ضمن اين كه در آخر امر مطمئناً كار من به پياده شدن خواهد كشيد. حضرت نيز با مشاهده رشادت و انگيزه والايش به او فرمود: خدا تو را رحمت كند، به هرچه صلاح مي داني عمل نما. پس از بدرقه دعاي خير امام(عليه السلام) حر از لشكر ايشان جدا شد و به سوي سپاه كوفه شتافت و در برابر آنان ايستاد و گفت: اي مردم كوفه! مادر به عزاي شما بنشيند و بر شما بگريد! اين مرد صالح را دعوت كرديد و به سوي خويش او را طلبيديد، اما زماني كه درخواست شما را برآورده ساخت، دست از ياري او برداشتيد و او را ميان دشمنانش تنها گذاشتيد. در حالي كه قصد نثار جان در راه او را داشتيد. اما از در نيرنگ و مكر بيرون آمديد و براي كشتن او گرد هم جمع شديد و از هر جهت او را محاصره كرديد تا از ورودش به سرزمين ها و شهرهاي وسيع الهي، جلوگيري نماييد. از اين رو مانند اسيري در دستان شما گرفتار شد، آن چنان كه نمي تواند ضرر شما را از خود دفع نمايد. منع كرديد او و اهل بيت و اصحابش را از آب جاري فرات كه از آن يهود و نصارا مي خورند و حيوانات در آن غوطه ور مي شوند، درحالي كه آل پيغمبر خدا(صلي الله عليه وآله) از فرط تشنگي از پا افتاده اند. چه بدمردي بوديد شما بعد از پيغمبر خدا(صلي الله عليه وآله) در حق خاندان او. خداوند سيراب نگرداند شما را در روزي كه همه مردم تشنه باشند. آزادمرد شهيد پس از آغاز جنگ توسط لشكر عمر سعد، حُر جزء اولين كساني بود كه براي نثار جان خويش در راه دفاع از مولاي خود، به ميدان مبارزه شتافت. در حالي كه مانند شير غضبناكي مبارز مي طلبيد و رجز مي خواند. پس از آن كه حُرّ با رشادتي مثال زدني، مدتي را به مبارزه با مردم پيمان شكن كوفه پرداخت، مردي به نام «ايوب بن مشروح» با پرتاب تيري اسب ايشان را از پا درآورد، و بدين ترتيب حُر مانند شيري از اسب به زير آمد و با شمشير برانش به سپاه دشمن حمله ور شد، آن چنان كه راوي مي گويد: تا به حال كسي را اين چنين نديده بودم كه سر از بدن دشمنان جدا كند و لشكر را نابود سازد. در كتب تاريخ آمده كه حُرّ به همراه «زهير» به مبارزه مشغول بودند، و با هم قرار گذاشته بودند كه با تمام وجود با سپاه دشمن به مقابله بپردازند و در اين رهگذر هركدام كه گرفتار شدند، ديگري حمله كند و او را رها سازد، و بدين منوال حدود يك ساعت به مبارزه پرداختند، تا اين كه گروهي از افراد سپاه عمرسعد، با همدستي يكديگر به او حمله بردند و او را شربت شهادت نوشاندند. بعضي گفته اند در اين هنگام بود، كه حضرت ابي عبدالله الحسين(عليه السلام) به بالين اين سرباز تشريف بردند و فرمودند: به به! اي حُرّ! تو حرّي همان آزادهاي ـ گونه كه تو را حُرّ نام گذاشتند. آزاده اي در دنيا و آخرت. و پس از آن، اين اشعار را در مدح او سرودند. لنعم الحر حر بني رياح ونعم الحر اذ نادي حسينا بهتر ز تو آزاده در اين دنيا نيست بهتر ز تو دلداده به سيماي حسين ونعم الحر عند مختلف الرماح فجاد بنفسه عند الصباح در كوي وِلا، مثل تو كس شيدا نيست جانباز تر از تو كس در اين صحرا نيست آرامگاه حر در سمت غربي شهر كربلا در فاصله حدود هفت كيلومتري واقع است. بر مرقد مطهر او ضريح كوچكي نصب و برفراز آن گنبدي از كاشي رنگين بنا گرديده است. گفته شده است كه گروهي از بستگان حرّ از بني تميم پس از واقعه عاشورا جسدش را به آن محل برده و به خاك سپرده اند[30]. همچنين نقل مي كنند كه چون «شاه اسماعيل صفوي» عراق را فتح كرد و به كربلا مشرف شد، نسبت به جلالت شأن حرّ و مرقد شريف او ترديد داشت. از اين رو براي روشن شدن حقيقت، دستور داد تا قبر او را نبش كنند. چون آن را شكافتند، جسد حرّ را با لباس هاي خون آلود مشاهده نمودند، و آثار جراحت را بر بدنش تازه يافتند و بر سر او ضربت شمشيري بود و دستمالي بر آن جراحت بسته شده بود. شاه دستور داد آن دستمال را بگشايند [و براي تبرّك به او بدهند]. زيرا در كتب تاريخ و سيره نقل شده كه اين دستمال متعلّق به ابي عبدالله(عليه السلام) بود كه بر سر حر بست. اما موقعي كه دستمال را از سر حرّ باز كردند، خون تازه فوران نمود. به طوري كه قبر پر از خون شد. سر را با دستمال ديگري بستند ولي خون قطع نشد. از اين رو به ناچار با همان دستمالي كه براي امام حسين(عليه السلام) بود، بستند و پس از آن خون قطع شد. و دستور داد كه بارگاه حرّ را با شكوه و جلال بيشتري بسازند[31].
2ـ هاني بن عروه مرادي او به مقام زيارت و صحبت پيامبر عظيم الشأن (صلي الله عليه وآله) مشرف شده و جزء قاريان و بزرگان پيرو مكتب اهل بيت(عليهم السلام) به حساب ميآمد. هاني همچنين در سه جنگ جمل، صفين و نهروان در ركاب حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) جنگيده بود. هاني بن عروه علاوه بر خصوصيات بارز شخصي، از مقام و جايگاه والايي ميان كوفيان، مخصوصاً در قبيله «مراد» برخوردار بود و رهبري آنان را برعهده داشت. تا آن جا كه مي گويند، هنگامي كه قصد رفتن به جايي را داشت، چهار هزار سواره و هشت هزار پياده در ركاب او حاضر بودند. و زماني كه هم پيمانان خود را از قبيله «كنده» فرا مي خواند، سي هزار مرد زره پوش به سوي او حركت مي كردند[18]. مركز هدايت انقلاب پس از آمدن عبيدالله بن زياد به كوفه، مسلم بن عقيل ديگر حضورش را در خانه مختار به صلاح نديد و به منزل هاني بن عروه رفت. پس از آن هاني، مسلم را به اندروني منزل برد و جايي را به او اختصاص داد[19]. مسلم در آن جا به كمك هاني به ادامه فعاليت هاي خود در راستاي حضور امام حسين(عليه السلام) در كوفه پرداخت و به پي ريزي مقدمات انقلاب ايشان همت گمارد. تا آن جا كه در خانه هاني و به طور پنهاني و در حالي كه عبيدالله بي خبر بود، حدود بيست و پنج هزار نفر از كوفيان، براي ياري امام حسين(عليه السلام) با مسلم بيعت كردند. در زمان حضور مسلم در خانه هاني، شريك بن اعور، نيز در آن جا و در كنار مسلم مهمان هاني بود. در همان زمان، شريك بن اعور بيمار شد و در بستر افتاد، از اين رو ابن زياد به او پيغام داد كه در آن شب براي عيادتش، به خانه هاني خواهد آمد ـ با اين كه شريك بن اعور از بزرگان و ثابت قدمان شيعه بود ولي نزد ابن زياد و حاكمان ديگر مورد احترام بود ـ . در آن زمان شريك بن اعور با مسلم نقشه كشيدند كه در اين فرصت به دست آمده عبيدالله را به قتل برسانند. به اين ترتيب كه مسلم در گوشه اي از اتاق پنهان شود و با ورود عبيدالله به داخل اتاق، پس از شنيدن علامت شريك، به سمت عبيدالله حمله كرده، او را از پاي درآورد. شب هنگام، زماني كه عبيدالله به عيادت شريك آمد. مسلم برخاست تا برنامه خود را اجرا كند، اما از انجام آن منصرف شد، شريك كه تاخير مسلم را در انجام قرارشان ديد، شعري را كه تلويحاً او را براي انجام عملش تشويق مي كرد، تكرار نمود. ابن زياد گفت: او هذيان نمي گويد. هاني گفت: خدا تو را قرين صلاح كند! از سحرگاه تاكنون كارش همين است. زماني كه ابن زياد رفت. شريك به مسلم گفت: چرا خونش را نريختي؟ مسلم پاسخ داد: به دو علت، يكي اين كه هاني خوش نداشت كه او در خانه اش كشته شود و ديگر اين كه ... سخن پيامبر را به ياد آوردم كه فرمود: مؤمن غافلگيرانه نميكشد. مكر عبيدالله و دستگيري هاني پيش از اين گفتيم كه مسلم بن عقيل مدتي را در خانه هاني ساكن شده بود و شيعيان به طور پنهاني براي بيعت با او به آن جا مي آمدند و مسلم نيز از آنان پيمان مي گرفت كه محل اختفاي او را براي كسي فاش نكنند. مدتي به اين منوال گذشت، تا اين كه ابن زياد به وسيله مكر و حيله و كمك غلام خويش «معقل» از اين جريان مطلع شد. پس از آن معقل هر روز به خانه هاني مي رفت و خود را از دوستان و وفاداران مسلم معرفي مي كرد و بدين وسيله اخبار خانه هاني را به عبيد الله انتقال مي داد. هاني پيش از آمدن مسلم به خانه اش با ابن زياد رفت و آمد داشت. اما پس از آن از ترس جان، خود را به بيماري زد و ديگر نزد او نرفت. از اين رو عبيدالله روزي براي مؤاخذه و بازجويي از هاني، «محمد بن اشعث» و «اسماء بن خارجه» پسر برادر و «عمرو بن حجاج» پدر زن هاني را طلبيد و به آنان گفت: براي هاني چه اتفاقي افتاده كه براي ملاقات ما به اين جا نمي آيد. آنان پاسخ دادند كه گويا اين مطلب به دليل بيماري اوست. پس از آن عبيد الله ادامه داد: من شنيده ام كه او بهبود يافته و از خانه خارج مي شود و اگر من بدانم كه او بيمار است، مايلم كه او را عيادت كنم. اينك شما به نزد او برويد و او را مجبور كنيد كه به مجلس من بيايد و حقوق واجب مرا از بين نبرد. آنان نزد هاني آمدند و پيغام عبيدالله را به او رساندند و به هر نحوي كه بود او را به سمت منزل عبيدالله به حركت درآوردند. هنگامي كه هاني بواسطه خدعه و نيرنگ، وارد مجلس دارالاماره شد، عبيدالله به او نگاه كرد و اين ضرب المثل را گفت: «اتتك بخائنٍ رجلاه» به اين معني كه خائن با پاي خودش به اين جا آمد و منظورش اين بود كه قصد آزار و كشتن او را دارد. ابن زياد پس از آن با عتاب و سرزنش رو به هاني كرد و گفت: اين چه فتنه اي است كه در خانه خود برپا كرده اي، و با يزيد از در مخالفت و دشمني وارد شده اي. و مسلم بن عقيل را در خانه خود جاي داده اي و لشكر و سپاه براي او جمع مي كني. و گمان مي كني كه اين مطلب بر ما پنهان و مخفي خواهد ماند. هاني در ابتدا اين مسأله را انكار كرد، اما عبيدالله «معقل» را كه بر مسائل پنهان هاني و مسلم آگاه بود و به خانه او تردد داشت صدا زد و او را به هاني نشان داد. هاني با ديدن او از اين دسيسه و نيرنگ عبيدالله مطلع شد و ديگر نتوانست كه به انكار ادامه دهد. پس از آن مطالب بسياري ميان آن دو مطرح شد و عبيدالله در پايان به او گفت: به خدا قسم! كه از تو دست برنمي دارم مگر اين كه مسلم را در نزد من حاضر كني. هاني پاسخ داد: به خدا سوگند! كه هرگز چنين نخواهد شد، كه من مهمان خود را به تو تحويل دهم، كه تو او را به قتل برساني. سپس عبيدالله رو به تهديد و فشار آورد و از آن سو، هاني بر موضع خود بيش از پيش پافشاري نمود. زماني كه سخنان عبيدالله و هاني به طول انجاميد، «مسلم بن عمرو باهلي» برخاست و گفت: اي امير! به من اجازه بده تا مقداري در خلوت با هاني صحبت كنم، و دست او را گرفت و به كنار دارالاماره برد و به او گفت: اي هاني! تو را به خدا سوگند مي دهم كه بواسطه اين امر خود را به كشتن ندهي، و خاندان و قبيله خود را به بلا مبتلا نسازي. تو بدان كه ميان مسلم، ابن زياد و يزيد، رابطه خويشاوندي حاكم است، از اين رو هرگز او را نخواهند كشت. هاني با شنيدن اين سخنان پاسخ داد: به خدا سوگند! كه اين ننگ را به جان خود نخواهم خريد، كه مهمان خود را كه فرستاده فرزند رسول خدا است، به دست دشمنانش بدهم. در حالي كه تندرست و توانا هستم و ياران و هواداران بسياري دارم. و اگر هم هيچ يار و ياوري نداشتم، باز هم مسلم را به عبيدالله تحويل نمي دادم. ابن زياد با ديدن اين سرسختي هاني، با لحني تهديدآميز رو به او كرد و گفت: به خدا سوگند! كه اگر همين الآن مسلم را به من تحويل ندهي، فرمان مي دهم كه سر از تنت جدا كنند. هاني نيز گفت: تو چنين قدرتي نداري، زيرا اگر تنها انديشه اين كار را در سر داشته باشي، بلافاصله گرداگرد قصر تو به وسيله شمشيرهاي برهنه پوشيده خواهد شد. و به دست مردان قبيله «مذحج» كيفر خواهي شد. ابن زياد دوباره گفت: واي بر تو! آيا مرا از شمشيرهاي كشيده مي ترساني؟! پس از انتقال اين سخنان بين آن دو، عبيد الله با چوبي كه در دست داشت به هاني حمله كرد و صورت او را مورد ضرب و شتم قرار داد تا آن جا كه چوب او و بيني هاني شكست و خون صورت هاني بر روي محاسن و لباسش جاري شد. اين مسأله در حالي بود كه هاني همچنان استقامت مي كرد و از خود ضعفي نشان نمي داد. تا اين كه حتي ناگهان به سلاح يكي از سربازان دست برد و در حالي كه قصد جان عبيد الله را داشت، قبضه شمشير او را به چنگ آورد، اما آن سرباز با نگه داشتن شمشير، مانع از انجام اين كار او شد. عبيد الله با ديدن اين رشادت و جسارت هاني به غلامان خود دستور داد تا او را بر زمين بكشند و از آن جا خارج كنند و در اطاقي زنداني سازند. پس از حضور طولاني هاني در دارالاماره، خبر به «عمرو بن حجّاج» رسيد كه هاني را كشته اند. از اين رو عمرو قبيله «مذحج» را جمع آوري نمود و بوسيله آنان دارالاماره را به محاصره درآورد و فرياد زد: من عمرو بن حجاج هستم، و اينان كه اين جا جمع شده اند، شجاعان قبيله مذحج هستند كه طلب خون هاني را مي كنند. عبيد الله با ديدن اين اوضاع، بسيار هراسان شد و در پي راه حلي براي از بين بردن اين قائله، به «شريح قاضي» دستور داد تا با هاني ملاقات كند و خبر سلامتي او را به مردم برساند. از اين رو ترتيبي اتخاذ كردند كه شريح قاضي، هاني را ملاقات كرد. در اين بين هاني به شريح گفت: اي خدا! اي مسلمانان! قبيله من هلاك شدند!؟ كجايند دينداران؟ كجايند مردم شهر؟ اگر ده نفر از آنان به قصر پسر زياد حمله ور شوند، مي توانند مرا از چنگ او رها كنند. پس از آن به شريح قاضي گفت: از خدا بترس! ابن زياد مرا خواهد كشت!. شريح، پس از اين ديدار، نزد مردم آمد و به آنان آگاهي داد كه هاني زنده است و خبر قتل او دروغ بوده است. در پي اين سخنان شريح قاضي، مردم از سلامتي هاني مطمئن شدند و حمد خدا را به جاي آوردند و پراكنده شدند. شهادت هاني پس از شهادت مسلم، عبيد الله با خيالي آسوده دستور اعدام هاني را صادر نمود و هرچه «محمد بن اشعث» و ديگران براي شفاعت او تلاش كردند، نتيجه اي نداشت. ابن زياد دستور داد تا هاني را در بازار شهر و محلي كه گوسفندان را خريد و فروش مي كردند، گردن بزنند. زماني كه سربازان، هاني را براي اجراي حكم عبيدالله، از دارالاماره خارج نمودند، پيوسته دوستان و هواخواهان بسيارش را به ياري مي طلبيد، همچنين قبيله «مذحج» را كه اميد فراواني به ياري آنان داشت، مورد خطاب قرار مي داد و مي گفت: اي قبيله مذحج! كجاييد كه مرا در اين روز گرفتاري ياري كنيد. همان گونه كه پيش از نيز بيان شد، هاني بن عروه يكي از بزرگان و بانفوذان كوفه بود، تا آنجا كه اگر زماني هم عهدان و هواخواهان خود را از قبايل مختلف فرا مي خواند، سي هزار مرد زره پوش او را اجابت مي كردند. اما متأسفانه دقيقاً زماني كه هاني را براي كشته شدن به بازار شهر مي بردند و او بيش از هر زماني به حضور و شهامت آنان نياز داشت، چيزي جز بي وفايي و بي مهري از آنان شديد و با اين كه صداي ياري طلبيدن او را مي شنديند، براي ياري او اقدامي صورت ندادند. در اين گيرودار بود كه هاني ناگهان طي حركت چالاكي، دست خود را از بند سربازان رهايي داد و در حالتي تهاجمي گفت: آيا نيزه، كارد، سنگ و يا استخواني به دست من نمي رسد تا با آنان بتوانم به ستيز و رويارويي بپردازم. سربازان ابن زياد، با ديدن اين وضعيت بلافاصله او را محاصره كردند و بازداشت نمودند و اين بار به سختي دست و بازوي او را بستند و به او گفتند: اي هاني ديگر! آرام بگير و حركت نكن. هاني در جواب آنان گفت: چه گمان كرده ايد؟! بدانيد كه من بر عطاي جان خود به شما سخاوتي ندارم و در كشتن خودم، شما را ياري نمي كنم. سرانجام لحظه شهادت هاني در بازار شهر فرا رسيد. در اين هنگام «رشيد تركي» يكي از غلامان عبيدالله، با وارد كردن ضربه اي به هاني، او را به سختي مجروح نمود، اما ضربه اش كاري نبود و هنوز هاني در وجودش رمقي احساس مي كرد و با همان رقم باقي مانده گفت: بازگشت همه به سوي خداست، پروردگارا! مرا به سوي رحمت و خوشنودي خودت، رهسپار ساز. و در اين زمان بود كه آن غلام، بار ديگر ضربه به هاني وارد كرد و در پي آن روح هاني به سوي بهشت پر كشيد[20]. پس از شهادت حضرت مسلم بن عقيل و هاني بن عروه، عبيدالله ملعون دستور داد تا پيكر مطهر اين دو بزرگوار را در كوچه و بازار بگردانند و در نهايت در محله گوسفندفروشان به دار آويزند. همچنين سر مطهر آنان را براي عرض ارادت خود به يزيد بن معاويه، به نزد او روانه كرد و زماني كه يزيد آن سرها را به همراه نامه عبيدالله مشاهده كرد، بسيار خوشنود شد و دستور داد كه سر مسلم و هاني را بر بالاي دروازه هاي دمشق بياويزند و پس از آن طي نامه اي در پاسخ عبيدالله، اين اقدام او را ستاسش كرد و به او دستور داد كه به واسطه هر اقدامي كه شده از بروز قيام امام حسين(عليه السلام) جلوگيري نمايد[21].
اصحاب امام حسين(عليه السلام) حادثه جاويدان كربلا، با تمام رشادت ها، ارادت ها، عبرت ها، مظلوميت ها و حكمت هاي آشكار و نهانش، بي شك به عنوان يكي از نقاط تاريخ ساز و فرهنگ ساز مكتب اسلام به حساب مي آيد. واقعه اي كه بر محوريت ولايت و امامت استوار شد و همت والاي رادمرداني فرهيخته و اسوه در غالب ياران و شهداي كربلا آن را به اوج و عظمت رسانيد. جانبازاني كه نمونه و همتاي آنان در وفاداري و پايمردي، در هيچ جاي تاريخ بشري يافت نمي شود، توانستند حماسه عاشورا، كه آميزه اي از عشق، عرفان، شهامت و ايثار بود را پديد آورند. مطالبي كه در اين مقاله مشاهده مي نماييد، برگرفته شده است از كتاب شريف «منتهي الامال» و همچنين كتاب ارزنده و محقّقانه «پژوهشي پيرامون شهداي كربلا» اميد است يادآوري نقش و رشادت هاي خالصانه آن آزادگان بزرگمرد در اين مقاله، توانسته باشد قدمي هرچند ناچيز ما را در درياي معرفت واقعه كربلا پيش برده باشد. 1ـ مسلم بن عقيل(عليه السلام) وي فرزند عقيل، عموزاده و صحابي گرانقدر پيامبر(صلي الله عليه وآله) و نوه ابوطالب ـ پدر گرامي اميرمؤمنان(عليه السلام) ـ و كنيه اش ابوداود بود. طبري زادگاه او را كوفه مي داند[1]. او از خانداني پاك، شجاع، بافضيلت برخواست و زير نظر عموي گرامي اش، علي(عليه السلام) و پسرعموهاي خود، امام حسن(عليه السلام) و امام حسين(عليه السلام) پرورش يافت و از علم، تقوا و ديگر فضائل آن بزرگواران بهره مند گرديد. رجال نويسان اهل سنت، مسلم بن عقيل را محدثي تابعي شمرده و گفته اند كه صفوان بن موهب از او حديث نقل كرده است[2]. از ابوهريره نقل شده است كه گفت: از ميان فرزندان عبدالمطلب، او شبيه ترين فرد به پيامبر(صلي الله عليه وآله) است[3]. همچنين او را شجاع ترين فرزند عقيل خوانده اند[4]. مسلم پس از ورد به دوران جواني، با رقيه و به قولي ام الكثوم، دختر علي(عليه السلام) پيوند زناشويي بست[5]. ابن قتيبه ثمره اين ازدواج را دو پسر به نام هاي عبدالله و علي دانسته است[6]. درباره شمار و نام فرزندان مسلم اختلاف نظر وجود دارد، مورخان عبدالعزيز، ابراهيم، احمد، جعفر، مسلم، عون، عبدالرحمن، محمد و حميده را نيز در شمار فرزندان مسلم آورده اند[7]. بر اين اساس وي احتمالا همسران ديگري نيز اختيار كرده بود. مورخان و نسب شناسان معتقدند كه نسل مسلم پايدار نماند و منقرض گرديد[8] و همه فرزندان او در كربلا و كوفه به شهادت رسيدند[9]. مسلم بن عقيل در دوران خلافت علي(عليه السلام) در جنگ صفين حضور داشت و همراه امام حسن(عليه السلام) و امام حسين(عليه السلام) و عبدالله بن جعفر در ميمنه سپاه با دشمن به نبرد پرداخت[10]. در روزگار امامت امام حسن(عليه السلام) نيز از ياران باوفا و برجسته آن حضرت به شمار مي رفت. وي پس از شهادت امام حسن(عليه السلام) همراه امام حسين(عليه السلام) رهسپار مكه شد[11]. سفير عاشورا پس از آن كه نامه هاي فراوان كوفيان براي دعوت امام حسين(عليه السلام)، جهت رهبري قيام عليه حكومت فاسد اموي، به دست ايشان رسيد، حضرت براي محك زدن ادعاي آنان و ارزيابي اوضاع كوفه، پسر عموي خويش مسلم بن عقيل را طلبيد و در نامه اي براي مردم كوفه چنين نوشت: «من برادر، پسرعمو و مطمئن ترين فرد خانواده ام را به سوي شما فرستادم و به وي دستور دادم تا نظر برگزيدگان و خردمندان شما را براي من بنويسد. پس، با پسرعموي من بيعت كنيد و او را تنها نگذاريد». سپس نامه را به مسلم داد و فرمود: «من تو را به كوفه مي فرستم، خداوند هر آن چه را كه مورد رضا و علاقه اوست براي تو مقدر خواهد كرد و من اميدوارم كه با تو در مرتبه شهدا قرار گيريم، پس بر تقدير پروردگار خشنود باش.... هرگاه به كوفه رسيدي نزد مطمئن ترين فرد منزل كن، از خاندان ابوسفيان برحذر باش و مردم را به اطاعت من فرا خوان. اگر مردم را در بيعت با من ثابت قدم يافتي بي درنگ مرا آگاه ساز تا طبق آن عمل كنم. در غير اين صورت با سرعت بازگرد. همچنين او را به تقوا، مدارا با مردم و كتمان مأموريت خود سفارش فرمود. پس از آن مسلم را در آغوش گرفت و هر دو گريستند و با همديگر وداع كردند»[12]. علت انتخاب مسلم براي اين امر مهم به فراواني انديشه، تدبير و تشخيص مصلحت او، همچنين بروز رشادت و شهامت، او در صحنه هاي حساس و خطير بر ميگردد. مسلم در نيمه ماه رمضان سال 60 هجري مخفيانه به سمت مدينه حركت كرد. «قيس بن مسهر»، «عبدالرحمن بن الكدن» و «عمارة بن عبيد سلولي» نيز او را در اين سفر همراهي مي كردند. چون به مدينه رسيدند، مسلم به مسجد پيامبر(صلي الله عليه وآله) رفت و دو ركعت نماز گزارد. سپس در دل شب نزد خويشاوندان خود رفت و آنان را وداع گفت. پس از آن، دو نفر راهنما از مردان قبيله «قيس عيلان» برگزيد تا آن ها را از بيراهه حركت دهند و تا كوفه همراهي كنند. آن ها شبانه به سمت كوفه حركت كردند. در طول راه دو راهنما بر اثر تشنگي هلاك شدند و مسلم و همراهان به سختي خود را به نزديكي كوفه رساندند. مسلم به وسيله قيس بن مسهر نامه اي براي امام حسين(عليه السلام) فرستاد و آن حضرت را از رويداد مذكور آگاه كرد و از ايشان براي ادامه مسير كسب تكليف نمود. سپس به سمت كوفه حركت كرد و در پنجم شوال وارد اين شهر شد و در خانه مختار استقرار يافت[13]. ورود مسلم به كوفه هنگامي كه مسلم به كوفه رسيد و پاسخ نامه آنان را از طرف امام حسين(عليه السلام) برايشان خواند، با اشياق و استقبال فراوان مردم روبه رو شد، به گونه اي كه هر كس برمي خاست و از وفاداري و نثار جان خود در راه ابي عبد الله(عليه السلام) سخن مي گفت و مراتب ارادت و اخلاص خود را نسبت به امام(عليه السلام) به او گوشزد مي نمود. بنابر نقل تاريخ، در همان روزهاي نخست، هجده هزار نفر از كوفيان با مسلم بيعت كردند. و او نيز با ديدن اين اشتياق و استقبال عمومي مردم، نامه اي به امام حسين(عليه السلام) نوشت و در آن گزارش اين رويكرد كوفيان را نسبت به ايشان ارائه نمود و امام(عليه السلام) را براي حركت به سوي كوفه ترقيب نمود[14]. زماني كه خبر ورود مسلم و بيعت كوفيان به گوش «نعمان بن بشير» والي وقت كوفه رسيد، بسيار نگران و خشمگين شد، از اين رو به مسجد رفت و سعي كرد تا با تهديد و تطميع مردم، آنان را از اطراف مسلم دور نمايد و زمام امور را مجدداً به دست گيرد. اما مردم به او اعتنايي نكردند و دست از حمايت مسلم برنداشتند. در پي اين تحركات مسلم در كوفه، «عبد الله بن مسلم» و تعدادي ديگر از هواخواهان اموي، كه ضعف نعمان را در اداره امور ديده بودند، از روند اين اوضاع هراسان شدند و مراتب نگراني خود را در مكاتباتي به اطلاع يزيد رساندند. يزيد نيز با آگاهي از اين وضعيت خطرناك براي حكومتش، با مشورت «سرجون» كه از نزديكان او و پدرش بود، تصميم گرفت علاوه بر امارت بصره، حكومت كوفه را نيز به «عبيد الله بن زياد» واگذارد. از اين رو به او دستور داد تا به كوفه برود و مسلم را همچون مهره (گمشده) بجويد و هرگاه او را يافت به قتل برساند و سرش را براي او بفرستد[15]. حضور عبيدالله در كوفه با ورود عبيد الله به كوفه، همه معاملات به هم خورد و اوضاع آن جا به كلي عوض شد. ابن زياد، فرداي ورودش به كوفه، مردم را در مسجد جمع نمود و با سخنان تهديدآميزي آنان را از مخالفت با يزيد به سختي هراساند. از طرف ديگر آنان را در برابر ادامه پيروي از يزيد، به احسان و پاداش هاي گوناگون وعده داد. پس از آن نيز رؤساي قبايل و بزرگان محلات مختلف كوفه را فراخواند و با تأكيد از آنان خواست كه هر كسي را با حكومت يزيد از در مخالفت و دشمني برآمده، معرفي كنند و براي مجازات به او تحويل دهند، و آنان را تهديد نمود كه هر كس در اين كار سستي و اهمال كند، جان و مالش را در امان نگذارد. در پي اين اقدامات عبيد الله بود كه مسلم عرصه را بر خود تنگ ديد، و حضور مستقيمش در ميان مردم به صلاح نديد. از اين رو به خانه هاني بن عروه رفت و در آن جا پنهان شد. در حالي كه برخي از شيعيان همچنان به نزد او مي آمدند و حمايت و وفاداري خود را به او اعلام مي كردند و با مسلم بيعت مي كردند. براي مدتي كار به همين منوال پيش مي رفت تا اين كه تعداد بيست و پنج هزار نفر با مسلم بيعت نمودند، در حالي كه عبيد الله همچنان در پي مسلم بود و از محل اختفاي او اطلاعي نداشت. از اين رو عبيدالله جاسوساني را براي يافتن مسلم مأمور نمود و به انتظار نشست. تا اين كه به وسيله غلامش «معقل» از مكان اختفاي او آگاه شد و معقل از آن به بعد هر روز به خانه هاني مي رفت و با مسلم ملاقات مي نمود و وقايع و احوال مسلم و خانه هاني را به عبيد الله گزارش مي داد. در اين ايام، عبدالله بن زياد به «شريك بن اعور» كه در منزل هاني در بستر بيماري افتاده بود پيغام داد كه به زودي به عيادتش خواهد آمد. در پي آن شريك، مسلم بن عقيل را تشويق كرد تا ابن زياد را در خانه هاني به قتل برساند، و براي اين منظور طرحي را تدارك ديد. او از مسلم خواست خود را در پشت پرده اي پنهان سازد و هنگامي كه ابن زياد سرگرم گفت و گو باشد، با اشاره شريك به وي حمله كند و او را از پاي درآورد. پس از ورد ابن زياد به خانه هاني، شريك با او سرگرم گفت و گو شد. اندكي بعد براي اجراي نقشه خود آب طلبيد، ولي حركتي از مسلم مشاهده نكرد. او چند مرتبه ديگر خواسته خود را تكرار كرد و اين شعر را خواند: ما تنتظرون بسلمي ان تحيّوها؟ در انتظار چيستي كه به سلمي درود نمي گوييد؟ ولي مسلم اين بار نيز دعوت او را اجابت نكرد. ابن زياد از هاني پرسيد: آيا او هذيان مي گويد؟ هاني پاسخ داد: آري، اين رفتار او از صبح شروع شده است. آن گاه ابن زياد با اشاره غلامش، مهران، كه موضوع را دريافته بود مجلس را ترك گفت. پس از رفتن ابن زياد، شريك به مسلم اعتراض كرد و گفت: چه چيز تو را از كشتن او باز داشت. مسلم گفت: نخست اين كه هاني راضي نبود كه اين كار در خانه او صورت گيرد، و دوم آن كه سخن پيامبر(صلي الله عليه وآله) را به ياد آوردم كه فرمود: «مؤمن غافلگيرانه نمي كُشد»[16]. پس از آن عبيدالله تصميم گرفت، هاني بن عروه را براي بازجويي و مؤاخذه به دارالاماره احضار كند. از اين رو عاقبت بوسيله حيله و نيرنگ، هاني را به دارالاماره كشاند و در بند خويش گرفتار نمود. اقدام مسلحانه در روز سه شنبه هشتم ذي حجه، سال شصت هجري، مسلم با آگاهي از گرفتاري هاني بن عروه و تهديد او توسط عبيدالله، تصميم گرفت تا او را از دست پسر زياد رها كند. از اين رو دستور داد در ميان اصحاب و بيعت كنندگان ندا دهند كه براي مبارزه با عبيدالله و رهاسازي هاني آماده شوند. از فراخوان مسلم، مدتي نگذشت كه جماعت بسياري بر در خانه هاني جمع شدند. مسلم بيرون آمد و به آرايش نيروهاي رزمي پرداخت و براي هر قبيله اي پرچمي مشخص نمود. در پي اين اقدام مسلم، بازار و مسجد كوفه مملو از مبارزاني شد كه با شمشيرهاي برهنه آماده پيروي از او بودند. در همين زمان عبيد الله در دارالاماره بيش از پنجاه سرباز در اختيار نداشت، و برخي از ياران او كه بيرون بودند نيز، راهي براي ورود به دارالاماره و ياري عبيد الله نمي يافتند، زيرا آن جا توسط هواداران مسلم كه مشغول پرتاب سنگ و دشنام به عبيدالله بودند، محاصره شده بود. عبيد الله با مشاهده اين اوضاع عرصه را بر خود تنگ ديد و با انديشه شيطانيش به فكر راه حل افتاد. از اين رو «كثير بن شهاب» را نزد خود طلبيد و گفت: تو در قبيله «مذحج» دوستان بسياري داري، هم اكنون از دارالاماره بيرون برو و مردم اين قبيله را از عواقب سرپيچيشان نسبت به حكومت يزد بترسان و آنان را به پراكنده شدن از اطراف مسلم تشويق كن. همچنين «محمد بن اشعث» را به سوي قبيله «كنده» روانه كرد و به او گفت تا دوستانش را دور خود جمع كند و همراهش پرچمي ببرد و به مردم خبر دهد كه تنها كساني كه تحت لواي اين پرچم قرار گيرند، جان و مال و ناموسشان در امان خواهد ماند. فرزند زياد همچنين «قعقاع ذهلي»، «شيث بن ربعي»، «حجار بن البجر» و «شمر ذي الجوشن» را به ميان مردم شورشي فرستاد و به آنان مأموريت هاي مشابهي براي فريب و ترساندن مردم، محول نمود. سفير غريب در پي اين اقدامات عبيد الله، چيزي نگذشت كه مردم سست عنصر و راحت طلب كوفه را ترس و وحشت فرا گرفت و ذات خيانت پيشه و پليدشان را به نمايش گذاشت. «يونس بن اسحاق» يكي از حاضران در آن صحنه مي گويد: ما چهار هزار نفر بوديم كه با مسلم بن عقيل همراه شديم تا به دارالاماره كوفه سرازير شويم و عبيد الله بن زياد را نابود كنيم. اما هنوز به آنجا نرسيده بوديم كه ديديم بيش از سيصد نفر نيستيم. روند كناره گيري كوفيان بي وفا از دور مسلم بن عقيل به سرعت پيش مي رفت تا آنجا كه هنگام غروب، زماني كه مسلم براي اقامه نماز مغرب به مسجد رفته بود، از آن جماعت انبوه به جز سي نفر پشت او قرار نداشتند. مسلم با مشاهده اين بي وفايي مردم كوفه تصميم گرفت تا از مسجد خارج شود، و زماني كه به «باب كنده» رسيد مشاهده كرد كه تنها ده نفر همراه او هستند و هنگامي كه از كنده خارج شد و به پشت سر خود نظر انداخت، هيچ كس را نديد كه او را همراهي كند و يا او را به منزلش دعوت كند و اين مهمان غريب را در خانه اش جاي دهد. مسلم پس از اين خيانت عجيب و نامردانه كوفيان، متحيرانه در كوچه هاي شهر سرگردان شد، در حالي كه نمي دانست بايد به كجا برود. تا آنكه گذرش به محله «بني بجيله» از جماعت «كنده» افتاد. در كنار درب خانه اي، زن مؤمني به نام «طوعه» را ديد و به او سلام كرد و از او درخواست مقداري آب نمود. طوعه اين خواسته مسلم را اجابت كرد و به او مقداري آبي داد. زماني كه مسلم آب را نوشيد، طوعه ظرف آب را از او گرفت و به خانه برد و دوباره بازگشت، اما ديد كه آن مردم هنوز هم در كنار خانه نشسته است. به او گفت: اي بنده خدا! مگر آب نياشاميدي؟ مسلم گفت: بله، نوشيدم. طوعه دوباره گفت: برخيز و به خانه خود برو. اما از مسلم جوابي نشنيد. طوعه براي بار دوم سخن خود را تكرار كرد، اما باز هم مسلم خاموش ماند. تا اين كه براي بار سوم رو به او كرد و گفت: سبحان الله، اي بنده خدا! برخيز و به سوي خانه خود برو، زيرا حضور تو در اين وقت شب در اين جا براي من شايسته نيست و من از اين كار تو راضي نيستم. مسلم با ديدن ناراحتي طوعه، از جا برخاست و فرمود: اي مادر، من در اين شهر خانه، خانواده و ياري ندارم، و غريبم و جايي براي رفتن ندارم. آيا ممكن است به من احسان كني و مرا در خانه خود پناه دهي؟ شايد من بعد از اين بتوانم اين كار تو را جبران كنم. طوعه عرض كرد: مگر داستان تو در اين شهر چيست؟ بعد از آن مسلم خود را معرفي كرد و گفت: اين كوفيان مرا فريب داده، از ديار خود به اين جا دعوت كردند، و پس از آن دست از ياري من برداشتند و مرا تنها گذاشتند. طوعه پس از شناخت مسلم و شنيدن سرگذشت او، مسلم را به خانه دعوت نمود و او را در اتاق نيكويي جاي داد و به خوبي از او پذيرايي نمود. اما مسلم در آن زمان يكسره به اقامه نماز و قرائت دعا مشغول بود و حتي به غذايي كه براي او فراهم شده بود دست نزد. پس از مدتي «بلال» پسر طوعه وارد منزل شد و ديد كه مادرش بيش از هميشه در يكي از اتاق هاي منزل تردد مي كند. از اين رو به او گفت: اي مادر چه اتفاقي افتاده كه اين گونه به آن اتاق مراجعه مي كني. طوعه ابتدا از بيان حقيقت به پسرش هراس داشت، اما به واسطه اصرار بلال ناچار شد كه حضور مسلم را در خانه به او اطلاع دهد. همچنين از او سوگند گرفت كه اين موضوع را براي كسي بازگو نكند. از آن طرف عبيد الله كه حضور مسلم را در كوفه براي خود خطري جدي تلقي مي كرد، يكي از نزديكان خود را به نام «حُصَين بن تميم» مأمور ساخت تا با كمك يارانش، دروازه ها و كوچه هاي كوفه را زيرنظر بگيرد و به دقت به جستجوي مسلم بپردازد. عبيدالله پس از آن درهاي دارالاماره را گشود و براي يافتن مسلم، ترتيب يك ديدار عمومي را داد. مدتي نگذشت كه بلال پسر ناسپاس طوعه به بارگاه عبيد الله آمد و طي خيانتي آشكار محل اختفاي مسلم را به آنان خبر داد. عبيد الله پس از آگاهي از اين خبر مهم، به سرعت «عبيد الله بن عباس سلمي» را با هفتاد نفر از قبيله قيس مأمور ساخت تا براي دستگيري مسلم به سوي خانه طوعه سرازير شوند. مبارز جوانمرد مسلم در حال عبادت و نماز بود كه، صداي پاي اسب ها را شنيد و متوجه شد كه نامردمان كوفه محل اختفاي او را يافته اند و در طلب او آمده اند. از اين رو با گفتن كلمه «انا لله و انا اليه راجعون» شمشير خود را برداشت و از خانه بيرون آمد و با ديدن آنان بي درنگ شمشيرش را كشيد و به مبارزه پرداخت و در همان ابتدا تعدادي از آنان را به هلاكت رساند. شجاعت و رشادت مسلم در مبارزه به گونه اي بود كه به هر سويي كه رو مي نمود، دشمنان به يك باره رو به فرار مي گذاشتند و هيچ كس تاب رويارويي را در خود نمي ديد. اين مبارزه نابرابر براي مدتي به طول انجاميد و بنابر قولي مُسلم توانست به تنهايي چهل و پنج نفر از كوفيان را از دم تيغ بگذراند. آن نامردان پس از آن كه ديدند نمي توانند با مسلم به طور مستقيم رودرو شوند، به پشت بام ها رفتند و از آن جا با سنگ و نِي هايي كه سرشان را آتش زده بودند به مسلم حمله كردند. «ابن اشعث» كه ديد نمي تواند به آساني به مسلم دست پيدا كند رو به او كرد و از راه حيله وارد شد و گفت: اي مسلم، چرا خود را به كشتن مي دهي؟ ما به تو امان مي دهيم و به نزد ابن زياد مي بريم، و بدان كه او نيز قصد كشتن تو را ندارد. مسلم كه ديگر به خوبي از بي وفايي و عهدشكني كوفيان آگاه شده بود، به سخن او اعتنا نكرد و همچنان به مبارزه پرداخت. تا اين كه بر اثر اين مبارزه شديد، جراحات زيادي بر او وارد شد كه، به تدريج توان خود را از دست داد و خستگي بر او غلبه نمود، و كوفيان توانستند به سوي او هجوم ببرند و پس از خلع سلاحش، او را به طرف دارالاماره حركت دهند. در بين راه، ناگهان اشك از چشمان مسلم سرازير شد. «عبد الله بن عباس سلمي» با ديدن اين حالت به او گفت: اي مسلم! چرا گريه مي كني؟ با توجه به اين امر مهمي كه در پي آن بوده اي، مطمئناً ديدن اين مشقات و آزارها براي تو خيلي دور از انتظار نبوده است. مسلم با دلي پرخون گفت: گريه من براي خودم نيست، بلكه براي آن سيد مظلوم يعني امام حسين(عليه السلام) و اهل بيت او است، كه به واسطه فريب اين منافقان ستم پيشه، از شهر و ديار خود عازم اين جا شده است. آري! من مي گريم، به خاطر اين كه نمي دانم در آينده بر سر ابي عبدالله (عليهالسلام) چه خواهد آمد. پس از آن رو به ابن اشعث كرد و فرمود: مي دانم كه بر امان و سخن هاي شما اعتمادي نيست و من در نهايت به دست شما كشته خواهم شد، اما به شما التماس مي كنم كه از جانب من كسي را به سوي امام حسين(عليه السلام) روانه كنيد و به او اطلاع دهيد كه به واسطه مكر و وعده هاي دروغين كوفيان از سرزمين خود به اين جا نقل مكان نكند، همچنين او را از احوال پسر عموي غريب و مظلومش در كوفه با خبر سازيد، زيرا مي دانم كه آن حضرت همين امروز و فردا به اين جا خواهد آمد. به او بگوييد كه پسر عمويت مسلم به تو پيغام داد، كه از اين سفر منصرف شوي. پدر و مادرم فدايت شود بدان كه من در دست كوفيان اسير شده و مترصد مرگم. بدان كه مردم كوفه همان كساني هستند كه پدرت علي(عليه السلام) براي اين كه از نفاق آنان رها شود، آرزوي مرگ مي كرد. شهيد عطشان سرانجام مسلم را به پشت درب دارالاماره آوردند و در حالي كه خون، صورت و لباسش را فرا گرفته و بسيار تشنه بود، در آنجا به انتظار گذاشتند. در آن زمان بيرون قصر عده اي از مردم و بزرگان كوفه از جمله «عمارة بن عقبه»، «عمرو بن حريث»، «مسلم بن عمرو» و «كثير بن شهاب» در انتظار ديدار ابن زياد نشسته بودند. همچنين كوزه آب سردي نيز در كنار درگاه براي آشاميدن مراجعين به چشم مي خورد. مسلم رو به آن ها كرد و گفت: قدري از اين آب به من بدهيد. مسلم بن عمرو گفت: مي بيني كه چقدر سرد است؟ به خدا قسم هرگز از آن نخواهي چشيد، مگر آن كه پيش از آن، آب جوشان جهنم را بنوشي! مسلم بن عقيل گفت: واي بر تو! كيستي؟ گفت: من فرزند كسي هستم كه حقي را كه تو انكار مي كني مي شناسد و نصيحت پيشوايي را كه تو با او دشمن مي ورزي مي پذيرد و در حالي كه تو با او مخالفت مي كني، از او اطاعت مي كند. من مسلم بن عمرو باهلي هستم. مسلم بن عقيل گفت: چه چيز تو را چنين ستم پيشه و سنگ دل كرده است؟ اي فرزند باهله تو براي رفتن به جهنم و نوشيدن آب جوشان سزاوارتري[17]. مسلم در آن زمان بر اثر خستگي و تشنگي به ديوار تكيه نمود و نشست. «عمرو بن حريث» با ديدن اين حال او دلش به رحم آمد و به غلامش دستور داد كه مقداري آب به او بنوشاند. غلام به دنبال اين دستور، كوزه اي آب به همراه ظرفي نزديك مسلم آورد و كاسه را پر از آب كرد و به دستان مسلم داد. اما هنگامي كه مسلم كاسه را نزديك دهانش برد، بلافاصله آب از خون دهان مباركش رنگين شد، از اين رو غلام آب را ريخت و كاسه آب ديگري به دست او داد، اما اين بار هم آب به خون آبه تبديل شد. در مرتبه سوم نيز زماني كه مسلم مي خواست آب را بنوشد، دندانش هاي ثنايايش داخل كاسه افتاد، از اين رو گفت: الحمد لله لو كان لي من الرزق المقسوم لشربته، گويا مقدر نشده است كه ديگر من از آب اين دنيا بياشامم. زماني كه مسلم به نزد عبيد الله وارد شد، بدون اين كه به عبيدالله سلام كند، با بي توجهي با او برخورد نمود. يكي از ملازمان ابن زياد، بر سر مسلم فرياد كشيد و گفت: چرا بر امير سلام نمي كني؟ ايشان فرمودند: ساكت شو! سوگند به خدا! كه او براي من امير نيست. اگر مي خواهد مرا بكشد، سلام من به او چه فايده اي دارد، و اگر چنين قصدي ندارد، بعد از اين بارها او را خواهم ديد و به او سلام خواهم كرد. در اين هنگام ابن زياد گفت: اي مسلم! چه سلام كني و يا نكني، بدان كه من تو را خواهم كشت. پس از آن مسلم رو به عبيدالله كرد و گفت: حال كه مي خواهي مرا بكشي، بگذار كه به يكي از حاضرين وصاياي خود را عرض كنم، تا بعد از مرگم برايم انجام دهدند، و عبيدالله موافقت كرد. از اين رو مسلم به ميان جمع نگاهي انداخت و رو به «عمر سعد» كرده و گفت: اي سعد! با توجه به اين كه ميان من و تو پيوند خويشاوندي برقرار است، از تو مي خواهم كه خواهش مرا بپذيري و وصي من گردي. عمر سعد ملعون ابتدا براي خوشايند امير، از پذيرش اين امر خودداري نمود، اما عبيدالله به او گفت: اي عمر، مگر مسلم با تو رابطه قومي ندارد، چرا وصيت او را نمي پذيري؟ هرچه مي گويد از او بشنو. عمر سعد با شنيدن دستور عبيدالله اين كار را پذيرفت و به همراه مسلم به گوشه اي از دارالاماره رفت و به شنيدن وصاياي او پرداخت. مسلم به عمر سعد گفت: اول اين كه من در اين شهر مبلغ هفتصد درهم قرض گرفته ام. از تو مي خواهم، شمشير و زره مرا بفروشي و قرض مرا ادا نمايي. دوم اين كه از تو مي خواهم، زماني كه مرا به قتل رساندند، جنازه مرا از عبيدالله تحويل گيري و دفن نمايي. سوم اين كه به حضرت ابي عبدالله(عليه السلام) طي نامه اي خبر دهي كه ديگر به اين جانب نيايد. زيرا من پيش از اين به او گفته بودم كه مردم كوفه جانبدار او هستند، و گمان مي كنم كه به سبب آن، الان به طرف كوفه به راه افتاده باشد. پس از آن عمرسعد تمام وصاياي مسلم را به اطلاع عبيدالله رساند. عبيدالله در مقابل اين مطلب به او گفت: اي عمر! تو خيانت كردي كه راز او را براي من فاش نمودي، اما جواب وصيت هاي او اين است كه اولاً ما در مقابل اموال او ادعايي نداريم، بنابر اين هرچه گفته است انجام ده. در مورد وصيت دوم او درباره پيكرش بعد از كشته شدن، بدان كه ما شفاعت تو را نمي پذيريم، زيرا او سزاوار دفن شدن نيست، زيرا شورش كرده بود و قصد جان مرا داشت. اما در مورد ابي عبدالله، اگر او ـ امام حسين (عليه السلام) ـ قصد حركت به سوي ما را نداشته باشد، ما نيز با او كاري نداريم. شهادت مسلم پس از وصيت مسلم، عبيدالله رو به او كرد و با سخنان جسارت آميزي او را مورد توهين قرار داد. مسلم نيز با قوت قلب و ايماني كه در دل داشت، پيوسته پاسخ او را مي داد. در نهايت ابن زياد ـ لعنة الله عليه ـ از سر خشم و جهالتش، به مسلم، پدرش و اميرالمؤمنين و امام حسين(عليهما السلام) جسارت و توهين نمود. پس از آن «بكر بن حمران» ـ را مأمور قتل مسلم نمود و به او دستور داد كه حضرت مسلم را به بام دارالاماره برده و سر از تنش جدا نمايد. بكر بن حمران پيرو دستور عبيدالله، آن سلاله سادات را تحويل گرفت و بر بام قصر برد، در حالي كه در بين راه، زبان مسلم يكسره به حمد و ثناي الهي مشغول بود و تكبير و تحليل و استغفار و صلوات بر رسول خدا مي فرستاد. و مرتب مي گفت: بارالها! تو خود حكم نما ميان ما و ميان اين گروهي كه ما را فريب دادند و دروغ گفتند و دست از ياري ما برداشتند. پس از آن بكربن حمران در قسمتي از بام دارالاماره كه مشرف به بازار كفاشان بود، مسلم بن عقيل را به درجه رفيع شهادت نائل كرد و سر مبارك ايشان را جدا نمود و بدن مطهرش را از بام دارالاماره به پايين افكند. سپس درحالي كه بدنش به شدت مي لرزيد و هراس عجيبي از چهره اش نمايان بود، سر مسلم را نزد عبيد الله آورد. ابن زياد با ديدن اين حال عجيب بكر، از سبب آن پرسيد: آن ملعون پاسخ داد: در زماني كه مشغول كشتن مسلم بودم، به ناگاه مرد سياه پوش و مهيبي را در برابرم ديدم، در حالي كه داشت انگشتانش را به دندانش مي گزيد، و من با ديدن او چنان هول و ترسي در وجودم احساس كردم، كه تا به حال اين گونه نشده بودم.
|
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
قرآن و امام حسین (ع)
احادیث امام حسین (ع) سیره امام حسین (ع) اصحاب امام حسین (ع) کتاب درباره امام حسین (ع) مقالاتی پیرامون نهضت حسینی دانلــــــود مداحی و سینه زنی آرشيو مطالب
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387 هفته اوّل دی 1387 هفته چهارم آذر 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته چهارم اردیبهشت 1387 هفته سوم اردیبهشت 1387 هفته دوم اردیبهشت 1387 هفته اوّل اردیبهشت 1387 هفته چهارم فروردین 1387 هفته دوم آبان 1386 هفته اوّل آبان 1386 هفته چهارم مهر 1386 هفته اوّل مهر 1386 امکانات
|
Copyright © 2006 All Rights Reserved by binolharamain.Blogfa.com