تبليغاتX
به وبلاگ بین الحرمین خوش آمدید

درباره وبلاگ
به نام خدا . در این وبلاگ با موضوعات مختلف در مورد نهضت امام حسین علیه السلام در خدمت شما دوستان هستیم . برای دسترسی راحت به تمام موضوعات از طریق آرشیو موضوعی اقدام بفرمائید .
پيوندهاي روزانه
وبلاگهای عاشورائی
پشتیبانی
Powered By
BLOGFA.COM
مقاله ششم _ هدف عالى قيام امام حسين عليه السلام از زبان خود امام (ع)
هدف عالى قيام امام حسين عليه السلام از زبان خود امام (ع)

 

قيام مقدس و پرشكوه امام حسين(ع)ريشه در انحراف هاى بـنيادى و اساسى در جـامعه اسلامى داشت. اين انحراف ها زائيده انحراف حكومت اسلامى از مسير اصلى خود از سقيفه به بـعد بـود. كه پس از شهادت على(ع)كلا بـه دست سلسله سفيانى و حزب ضد اسلامى اموى افتاد. بـه گواهى اسناد تاريخى, سران اين حزب هيچ اعتقادى بـه اسلام و اصول آن نداشتند(1). و ظهور اسلام و به قدرت رسيدن پيامبر اسلام(ص)را, جلوه اى از پيروزى تـيره بـنى هاشم بـر تـيره بـنى اميه, در جريان كشمكش قبيلگى در درون طايفه بـزرگ قريش مى دانستند(2). و بـا يك حـركت خـزنده, بـه تـدريج در پـوشش اسـلام بـه مناصب كليدى دسـت يافتند() و سرانجـام از سال چهلم هجـرى, حكومت اسلامى و سرنوشت و مقدرات امت اسلامى به دست اين حزب افتاد و پس از بيست سال حكومت معاويه, و بـه دنبـال مرگ وى, پـسرش يزيد بـه قدرت رسيد كه اوج انحراف بـنيادى, و جلوه اى آشكار از ظهور ((جاهليت نو)) در پوشش ظاهرى اسلام بود(3).امام حـسـين(ع)نمى تـوانسـت در بـرابـر چـنين فاجـعه اى سكوت كند و احساس وظيفه مى كرد كه در بـرابـر اين وضع, اعتـراض و مخالفت كند. سخنان, نامه ها و ساير اسنادى كه از امام حسين(ع)به دسـت ما رسـيده, بـه روشنى گوياى اين مطلب اسـت. اين اسناد بـيانگر آن است كه از نظر امام, پـيشوا و رهبـر مسلمانان شـرائط و ويژگى هايى دارد كه امويان فـاقـد آنها بـودند و اسـاس انحراف ها و گمراهيها اين بود كه عناصر فاسد و غير لايق, تكيه بر مسند خلافت اسلامى و جايگاه والاى پـيامبـر زده بـودند و حاكميت و زمامدارى آنها, آثار و نتائج بـسيار تلخ و ويرانگرى بـه دنبـال آورده بود.
چـند نمونه از تـاءكيدهاى امام در اين بـاره يادآورى مى شـود:

ويژگى هاى پيشواى مسلمانان

1 - در نخستين روزهايى كه امام حسين(ع)در مدينه, بـراى بـيعت جهت يزيد, در فشار بود, در پاسخ وليد كه پيشنهاد
بيعت بـا يزيد را مطرح كرد, فـرمود: اينك كه مسـلمانان بـه فـرمانروايى مانند يزيد گرفتار شده اند, بايد فاتحه اسلام را خواند(4).
2 - امام ضمن پاسخ نامه هاى كوفيان, نوشت:
... امام و پيشواى مسلمانان كسـى اسـت كه بـه كتـاب خـدا عمل نموده راه قسط و عدل را در پـيش گيرد و از حـق پـيروى كرده بـا تمام وجود خويش مطيع فرمان خدا باشد(5).
3 - امام حـسـين(ع)هنگام عزيمت بـه سـوى عراق در منزلى بـنام ((بيضه)) خطاب به ((حر)) خطبه اى ايراد كرد و طى آن انگيزه قيام خود را چنين شرح داد:
((مردم! پـيامبـر خدا(ص)فرمود: هر مسلمانى بـا حكومت ستـمگرى مواجـه گردد كه حـرام خدا را حـلال شمرده و پـيمان الهى را درهم مى شكند, بـا سنت و قانون پـيامبـر از در مخالفت درآمده در ميان بـندگان خـدا راه گناه و معصـيت و تـجـاوزگرى و دشـمنى در پـيش مى گيرد, ولى او در مقابـل چنين حكومتى, بـا عمل و يا بـا گفتار اظهار مخالفت نكند, بـرخـداوند است كه آن فرد(ساكت)را بـه كيفر همان ستمگر(آتش جهنم)محكوم سازد.
مردم! آگاه باشيد اينان(بنى اميه)اطاعت خدا را ترك و پيروى از شيطان را بـر خود فرض نموده اند, فساد را تـرويج و حدود الهى را تعطيل نموده فى را(كه مخصوص بـه خـاندان پـيامبـر است)بـه خـود اختصاص داده اند و من بـه هدايت و رهبـرى جامعه مسلمانان و قيام بـر ضد اين همه فساد و مفسدين كه دين جدم را تغيير داده اند, از ديگران شايسته ترم ...)) (6).
حاكميت بـنى اميه كه امام در اين سخنان بـه گوشه هايى از آثـار سوء آن اشاره نموده, در شوون مختـلف جامعه اسلامى اثر گذاشتـه و فساد و آلودگى و گمراهى را گستـرده و عمومى ساخـتـه بـود. امام حسين(ع)در موارد متعددى انگشت روى اين عواقب سوء گذاشتـه و بـه مردم هشـدار داده اسـت كـه بـه چـند نمـونه آن اشـاره مـى شـود:

محو سنتها و رواج بدعتها

آن حـضرت پـس از ورود بـه مكه, نامه اى بـه سران قبـائل بـصره فرستاد و طى آن چنين نوشت:
((...اينك پيك خود را بـا اين نامه بـه سوى شما مى فرستم, شما را به كتاب خدا و سنت پيامبـر دعوت مى كنم, زيرا در شرائطى قرار گرفته ايم كه سنت پيامبر به كلى از بين رفته و بـدعتها زنده شده است, اگر سخـن مرا بـشنويد, شما را بـه راه راسـت هدايت خـواهم كرد...)) (7). ديگر به حق عمل نمى شود.
حسين بـن على(ع)در راه عراق در منزلى بـه نام ((ذى حـسم)) در ميان ياران خود بـه پـا خـاست و خـطبـه اى بـدين شرح ايراد نمود:
پـيشامدها همين است كه مى بـينيد, جـدا اوضاع زمان دگرگون شده زشتيها آشكار و نيكيها و فضيلتها از محيط ما رخت بر بسته است و از فضيلتها جز اندكى مانند قطرات تـه مانده ظرف آب بـاقى نمانده است. مردم در زندگى پست و ذلتبارى به سر مى بـرند و صحنه زندگى, همچون چراگاهى سنگلاخ, و كم علف, به جايگاه سخت و دشوارى تبـديل شده است.
آيا نمى بينيد كه ديگر بـه حق عمل نمى شود, و از بـاطل خوددارى نمى شود؟! در چـنين وضعى جـا دارد كه شخص بـا ايمان(از جـان خود گذشتـه)مشتـاق ديدار پـروردگار بـاشد. در چنين محيط ذلتـبـار و آلوده اى, مرگ را جـز سعادت; و زندگى بـا ستـمگران را جـز رنج و آزردگى و ملال نمى دانم...))
(8).

مسخ هويت دينى مردم

حاكميت زمامداران اموى و اجراى سياست هاى ضد اسلامى توسط آنان, هويت دينى مردم را مسخ كرده ارزشهاى معنوى را در جامعه از بـين برده بود. امام در دنباله سخنان خود در منزل ((ذى حسم)) فرمود:
((...مردم بندگان دنيايند, دين بـه صورت ظاهرى و در حد حرف و سخن در زبـانشان مطرح مى شود, تا زمانى كه معاش و زندگى ماديشان رونق دارد, در اطراف دين گـرد مىآيند, اما زمانى كـه بـا بـلا و گرفتارى آزمايش شوند, دينداران در اقليت هستند.

پيام جاويد قيام امام حسين(ع)

پيام قيام با شكوه سيدالشهداء(ع)منحصر به آن زمان نيست, بلكه اين پـيام پـيامى جاويد و ابـدى است و فراتـر از محدوده زمان و مكان است, هرجا و در هر جامعه اى كه به حق عمل نشود, و از بـاطل خوددارى نشود, بدعتها زنده, و سنتها نابـود شود, هرجا كه احكام خدا تغيير و تحريف يابد و حاكمان و زمامداران بـا زور و ستمگرى بـا مردم رفتـار كنند, در هر جـامعـه اى كه ويژگى هاى جـاهليت را داشته باشد آن جامعه, جامعه اى يزيدى بـوده, و مبـارزه و مخالفت بـا مفاسد و آلودگى ها و آمران و عاملان آنها, كارى حـسينى خواهد بود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پاورقيها:
1 - سـيدعـليخـان مدنى, الدرجـات الرفيعـه, ص 243, ابـن ابـى الحديد, شرح نهج البلاغه, ج8, ص 257 - مسعودى, مروج الذهب, ج3, ص 454 ضمن شرح حال ماءمون عباسى.
2 - ابن ابى الحديد, همان كتاب, ج9, ص 53(خطبه 139) و نيز ج2, ص 44 - 45 - ابن عبـدالبـر, الاستيعاب فى معرفه الاصحاب(در حاشيه الاصابه)ج4, ص 87.
- اين حركت از اواخر خلافت خليفه دوم آغاز گرديد كه معاويه از طرف وى به حكمرانى شام منصوب شد و مدت پنج سال در اين سمت باقى بـود و در تـمام مدت خلافت عثـمان نيز(12 سال) در اين منصب ابـقا گرديد و از همـان سـالـها روياى خـلافـت آينده خـود را مـى ديد و پايه هاى آن را مى ريخت و در اواخـر خـلافت عثـمان, در واقع وى در مدينه خليفه تشريفاتى بود و تصميم گيرنده اصلى, حاكم مقتدر شام بود.
3 - نگاه كنيد به: امام حسين(ع) و جـاهليت نو, جـواد سليمانى, قم, انتشارات يمين.
4 - سيد بن طاووس, اللهوف فى قتلى الطفوف, ص 11.
5 - طبرى, تاريخ الامـم والـمـلـوك, ج6, ص 196 - شـيخ مـفـيد, الارشاد, ص 204.
6 - طبرى, همان كتاب, ص 229 - ابـن اثير, الكامل فى التاريخ, ج4, ص 48.
7 - طبرى, همان كتاب, ص 200.
8 - حسن بـن على بـن شعبـه, تحف العقول, ص 245 - طبـرى, همان كتاب, ص 239.

 

 

  نوشته شده توسط سيده رقيه عمادي |  
مقاله پنجم _ فرهنگ عاشورا در سيره معصومين(ع)

فرهنگ عاشورا در سيره معصومين(ع)

 

 

معنى فرهنگ:

 

آداب و عادات و انديشه ها و اوضاعى كه گروهى در آن شركت دارند، فرهنگ ناميده مى شود كه از نسلى به نسل ديگر انتقال مى يابد. زبان و وسيله هاى نمادين ديگر عوامل اصلى انتقال فرهنگ است; در عين حال ممكن است بسيارى از رفتارها و عادات و رسوم تنها از طريق تجربه حاصل گردد.

اصولا هر جامعه اى براى خود روش و اسوه ويژه اى از كليات فرهنگى و رفتارى دارد كه امور ضرور انسانى مانند سازمان اجتماعى، دين، حقيقت جويى، ساختمان سياسى، نحوه تفكر، مؤسسات اقتصادى و فرهنگ مادى آن را به وجود مى آورد.

از آغاز پيدايش بشر فرهنگ مايه تمايز هر گروه از گروه ديگر بوده است درجه پيچيدگى سازمانهاى فرهنگى يكى از ابزارهاى تشخيص جامعه هاى متمدن از جامعه هاى ابتدايى است. «فرهنگ » به معنى تعليم و تربيت، نيز به كار رفته چنانچه در شعر فردوسى آمده است:

تو دادى مرا فر و فرهنگ و راى تو باشى به هر نيك و بد رهنماى

 

عاشورا كدام روز است؟

 

در كتابهاى لغت چنين آمده است: عاشورا با (الف مقصوره) و عاشوراء با (الف ممدوده) را روز دهم و بعضى روز نهم دانسته اند. زهرى گفته است جز در چند مورد، اسمى كه بر وزن فاعولاء باشد شنيده نشده. (1)

از ابن بزرج نقل است كه: «ضاروراء» به معنى «ضرا» (سختى) و «ساروراء» به معنى «سرا» (گشايش و شادمانى) و «دالولا» به معنى «دلال » به كار رفته است.

صاحب مجمع البحرين در اين باره گفته است: «عاشورا يك نام اسلامى است و آن روز دهم محرم است و گاهى الف بعد از عين حذف مى گردد و «عشورا» تلفظ مى شود». (2)

و نيز گفته اند كه عاشورا كلمه اى است عبرى و معرب «عاشور» كه دهم تشرى يهود باشد كه روزه آن روز «گپور» [كفاره] است و چون آن روز را به ماههاى عربى انتقال دادند، روز دهم اولين ماه تازيان شد.

چنانچه در ماههاى يهود هم در اولين ماه و روز دهم است. (3)

 

روايات جعلى در مورد عاشورا

 

از امور مسلم ترديدناپذير و مورد اتفاق تمام فرق اسلامى اين است كه حضرت امام حسين عليه السلام بى نهايت مورد علاقه و محبت خاص جد بزرگوارش پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله بوده است و اظهار اين موضوع از روايات فراوانى كه تواتر معنوى دارد ثابت مى شود. (4)

گروه كثيرى از محدثان اسلامى نقل كرده اند كه پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: «حسين از من و من از حسينم. خداوند دوست دارد كسى را كه حسين را دوست بدارد». (5)

در محاوره عربها اين چنين است كه وقتى مى خواهند بين خود و ديگرى كمال الفت و يگانگى و شدت ارتباط و دوستى را بفهمانند آن تعبير را به كار مى برند و مى گويند: «فلان كس از من و من از اويم » چنانچه وقتى مى خواهند نفرت و بيزارى خود را نسبت به ديگرى اظهار كنند، مى گويند: «من از او نيستم و او از من نيست » شاعر گفته است:

ايها السائل عنهم و عنى لست من قيس و لاقيس منى

پس تعبير «حسين منى و انا من حسين » يا شبه آن تعبير مانند «حسين منى و انا منه » بر محبت شديد و اتصال و علاقه تام بين پيامبرصلى الله عليه وآله و فرزند گرامى اش دلالت مى كند. و نيز قسمت اول حديث «حسين منى » ارتباط و اتصال جسمى و قسمت دوم آن «و انا من حسين » ارتباط معنوى را مى رساند. توضيح آن كه «حسين منى » مى فهماند كه امام، پاره تن پيامبر است و به لحاظ مادى به آن حضرت انتساب دارد و «انا من حسين » مى فهماند كه اگر فداكارى و ايثار و از خودگذشتگى آن جناب نبود، زحمات پيامبرصلى الله عليه وآله به هدر مى رفت و اثرى از اسلام باقى نمى ماند.

در روايات فراوانى آمده است كه پيامبرصلى الله عليه وآله آن حضرت را مى بوسيد و هر وقت او و برادرش امام حسن عليهماالسلام را مى ديد و مناسبت اقتضا مى كرد، با آنان به مداعبه و ملاعبه مى پرداخت. عده اى از راويان نقل كرده اند كه رسول خدا يك دست را بر قفا و دست ديگر را بر زنخ فرزندش حسين عليه السلام قرار مى داد و دهان بر دهانش مى گذاشت. (6) و در برخى از روايات است كه پيامبرصلى الله عليه وآله درباره امام حسين عليه السلام فرمود: «فداى كسى بشوم كه فرزندم ابراهيم را فداى او كردم ». (7)

از آنچه به اختصار در عظمت و فضيلت سرور شهيدان حسين بن على عليه السلام بيان داشتيم و نيز از آنچه رسول اكرم صلى الله عليه وآله در شدت علاقه و محبت به فرزند بزرگوارش ابراز داشته، به خوبى درمى يابيم كه اخبار حاكى از عيد بودن روز عاشورا و تبرك جستن در آن روز از قول پيامبرصلى الله عليه وآله دروغ و افتراى محض است. چگونه ممكن است قبول كرد كه رسول خداصلى الله عليه وآله روز شهادت ريحانه اش (8) را كه مكرر بر مكرر از آن خبر داده (9) روز جشن و عيد اعلام كند. در صورتى كه آن حضرت به ياد آن روز گريه مى كرد.

روايات صحيح كه در كتب اهل سنت نيز نقل شده بر گريستن رسول خداصلى الله عليه وآله به خاطر شهادت فرزند فداكارش دلالت دارد.

از ام الفضل بنت حارث روايت كرده اند كه او گفت: ... من حسين عليه السلام را در دامن پيامبرصلى الله عليه وآله گذاشتم. لحظه اى گذشت كه ناگهان اشك از چشمانش فرو ريخت. گفتم يا نبى الله پدر و مادرم قربانت گردد چه شده؟! فرمود: جبرئيل آمد و خبر داد كه امتم اين پسرم را به زودى مى كشند! گفتم همين پسر را؟! گفت: آرى. (10)

لازم است مسلمين از دسايس بنى اميه برحذر باشند، و به رسول خداصلى الله عليه وآله اقتدا كنند (11) و او را اسوه و مقتداى خويش قرار دهند. از اعمال و رفتار و گفتار آن پيشواى عظيم الشان پيروى نمايند و بر اثر رواياتى كه در زمان سلطنت بنى اميه درباريان جعل نموده بودند (12) نبايد از روش آن حضرت منحرف شوند كه سالروز شهادت فرزند دلبندش را جشن بگيرند و آن روز را روز عيد و شادى و مبارك قرار دهند. (13)

بر مسلمانان است كه بخود آيند، بيدار شوند، به حقيقت اسلام توجه كنند و بينديشند تا آنچه را كه دشمنان پيامبر و اسلام داخل دين كرده اند كنار بزنند و بفهمند كه اسلام واقعى كدام است و بر چه محور دور مى زند. در هر امرى از امور به ديده انتقاد و تحقيق بنگرند و سرسرى و تقليدى آن را نپذيرند. (14)

بنى اميه با بنى هاشم كينه ديرينه داشتند. (15) از طرف ديگر چون منصب شامخ نبوت در خاندان بنى هاشم بود و آنان اين موهبت و افتخار را برنمى تافتند، تا توانستند با اسلام به ضديت و معاندت پرداختند.

آنها در اصل به اسلام هيچ گونه اعتقادى نداشتند. عقاد نويسنده و متفكر شهير مصرى مى گويد: ابوسفيان پس از آن كه اسلام آورد غلبه اسلام را غلبه بر خود تلقى مى كرد. (16)

هند، مادر معاويه پس از اسلام آوردنش فرياد مى زد: چرا جنگ نكرديد و از خود و سرزمينتان دفاع ننموديد؟!

ابوسفيان و پسرش معاويه پس از فتح مكه اسلام آوردند. ابوسفيان و خانواده اش با دشوارى تمام اسلام را گردن نهادند. بدين معنى كه در ظاهر اسلام آوردند و در واقع اسلام را قبول نداشتند. (17) ابوسفيان بر قبر حضرت حمزه عليه السلام ايستاد و گفت: اى اباعماره بر امارت و فرمانروايى با ما جنگيدى كه آن به ما انتقال يافت. (18)

به نظر مى رسد معاويه به نبوت پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله اعتقاد نداشت به دليل آن كه عده اى از مصريان بر وى وارد شدند و گفتند: «السلام عليك يا رسول الله » او آنان را از اين گفتار منع نكرد. (19)

محققان اهل سنت به سندهاى متعدد در تفسير آيه شريفه «الم تر الى الذين بدلوا نعمت الله كفرا»، (20) ذكر نموده اند كه مقصود دو طايفه تبهكار بنى اميه و بنى المغيرة است. (21)

 

 

سياست بنى اميه در جهت محو آثار نهضت عاشورا

 

معلوم است كه بنى اميه با اين پيشينه سياه و خباثت (22) چون اسلام را با منش و خواسته هاى مادى خود موافق نمى ديدند به انحا و وسائل گونه گون، در تضعيف اسلام و خاندان پيامبرصلى الله عليه وآله كه نگهبان و بيان كنندگان دستورهاى اسلام و قرآن بودند، كوشيدند از جمله آن كه براى پاشانيدن گرد فراموشى به واقعه كربلا و آثار آن به روحانى نمايان دربارى دستور دادند كه روز عاشورا را، روز جشن و عيد و روز بسيار مبارك معرفى كنند! و در اين باره حديث جعل نمايند. اين حديثها به گونه اى است كه هر كس اندكى به آنها توجه كند آشكارا مجعول بودن آنها را مى فهمد، مثلا روايت كرده اند كه چون پيامبرصلى الله عليه وآله به مدينه آمد. ديد كه يهود روز عاشورا روزه مى گيرند آن حضرت از آنان پرسيد: چرا اين روز را روزه داريد؟ گفتند: چون خداوند فرعون و پيروانش را در اين روز غرق كرد و موسى و يارانش را نجات داد. آنگاه پيغمبر فرمود: ما از يهود به موسى سزاوارتريم. و به اصحاب خود دستور داد كه آن روز را روزه بدارند.

ساختگى و مجعول بودن اين حديث از دو طريق ثابت است:

الف) بنابر تحقيقى كه ابوريحان انجام داده است «اين كه يهود مى گويند خداوند فرعون را در روز عاشورا غرق كرد، خلاف تورات است. زيرا فرعون روز بيست و يكم نيسن كه هفتم از ايام فطير است غرق شد و اول فصح يهود پس از قدوم پيامبرصلى الله عليه وآله به مدينه روز سه شنبه بيست و دوم آذار با نهصد و سى وسه اسكندرى بود كه با روز هفدهم ماه رمضان موافق مى شد. روزى كه خداوند فرعون را غرق كرد بيست و سوم ماه رمضان مى شود، پس براى اين روايت وجهى نخواهد بود». (23)

ب) در اين روايت آمده است كه پيامبر از يهود پرسيد كه چرا اين روز را روزه مى گيريد؟ گفتند چون خداوند در اين روز فرعون را غرق كرد. ساختگى بودن اين روايت از آن جهت آشكار مى گردد كه در آن نسبت نادانى به نبى بزرگوار اسلام داده شده به گونه اى كه پس از آگهى يافتن از موضوع و يادآورى يهوديان امرى به فكرش خطور نموده و حكمى بر آن مترتب كرده است! چنان كه معلوم است اين گونه امور از ساحت قدس پيامبرصلى الله عليه وآله به دور است. ابوريحان درباره روز عاشورا و امور مربوط به آن چنين توضيح داده است...

«قتل حسين بن على بن ابى طالب عليه السلام در اين روز اتفاق افتاد. و او و يارانش را از راه بستن آب، بر آنان، گذراندن از دم شمشير، انداختن آتش در خيام حرم، بر نيزه كردن سرها، اسب دوانيدن بر اجساد كه در هيچ امتى حتى با اشرار خلق چنين نكرده اند، از ميان بردند و از اين تاريخ، مسلمانان، عاشورا را شوم دانستند. اما بنى اميه در اين روز لباس نو پوشيدند و زيب و زيور كردند و سرمه به چشم خود كشيدند و اين روز را عيد گرفتند و عطرها استعمال نمودند و مهمانيها و وليمه ها دادند. و تا زمانى كه ايشان بودند، اين رسم در توده مردم پايدار بود، حتى اين كه پس از انقراض ايشان باز هم اين رسم باقى ماند ولى شيعيان از راه تاسف و سوگوارى به قتل سيدالشهداء در مدينة السلام و بغداد و شهرهاى ديگر گريه و نوحه سرايى مى كنند و تربت مسعود حسين را در كربلا در اين روز، زيارت مى نمايند. و چون خبر كشته شدن حسين را به مدينه آوردند، دختر عقيل بن ابى طالب بيرون آمد و اين اشعار را برخواند:

ماذا تقولون ان قال النبى لكم ماذا فعلتم و انتم آخرالامم بعترتى و باهلى بعد مفتقدى نصف اسارى و نصف ضرجوا بدم ما كان هذا جزائى اذ نصحت لكم ان تخلفونى بسوء فى ذوى رحم

ابراهيم بن اشتر ناصر و ياور آل رسول الله در اين روز كشته شد. و مى گويند در اين روز بود كه خداوند توبه آدم را پذيرفت و در اين روز بود كه كشتى نوح بر جودى فرود آمد. و عيسى بن مريم در اين روز، زاييده شد. و موسى و ابراهيم در اين روز نجات يافتند. در اين روز آتش به ابراهيم برد و سلام گرديد و در اين روز چشم يعقوب بينا شد. يوسف از چاه بيرون آمد. سليمان از نو به سلطنت رسيد. عذاب از قوم يونس برداشته شد. بدبختى و بيچارگى از ايوب مرتفع گشت. دعاى زكريا مستجاب شد و يحيى را به او بخشيدند و گفته اند يوم الزينه موعد سحره فرعون در وقت زوال اين روز بود. و اين اتفاقات را كه در اين روز ذكر نموده اند، اگر چه وقوع آن امكان عقلى دارد اما معلوم است كه ناقلان آنها دسته اى از عوام محدثان بوده اند. و يا آن كه خواسته اند با اهل كتاب (24) مسالمت كنند.»

ابوريحان به جهت حسن ظن يا به جهات ديگر وانمود نكرده كه اين گونه روايات مجعول است. بلكه گفته است ناقل آن روايات عوامند يا براى مسالمت با اهل كتاب آنها را نشر داده اند، در هر صورت نتيجه همان است كه آن روايتها عارى از حقيقت است.

بسيار مناسب است كه آنچه را امام صادق عليه السلام در اين باره بيان فرموده است نقل كنيم: عبدالله بن فضل بن هاشمى گفت: «به امام صادق عليه السلام عرض كردم چگونه عامه (مردم) روز عاشورا را روز بركت نامگذارى كرده اند؟ در اين هنگام آن حضرت گريه كرد. سپس فرمود: وقتى كه (امام) حسين عليه السلام كشته شد، مردم در شام، به يزيد تقرب مى جستند و حديث جعل مى كردند. و اموالى به عنوان جايزه دريافت مى نمودند، از جمله امور مجعوله اين بود كه اين روز را روز بركت (و سرور) اعلام داشتند، تا مردم از جزع و گريه و مصيبت و اندوه به شادى و خوشحالى و تبرك جستن بپردازند و به آن سرگرم باشند». (25) تا مردم آن واقعه حزن انگيز را فراموش كنند و در نتيجه بنى اميه از لعن و نفرين ابدى و پى آمدهاى ناگوار جنايت هولناكى كه انجام داده بودند درامان بمانند. پس در واقع اين نوعى سياست بود كه دستگاه تبليغى بنى اميه امر را بر مردم مشتبه ساخت و خواستند بواسطه منحرف نمودن اذهان عمومى، بر زشتى جناياتشان سرپوش بگذارند و براى رسيدن به اين هدف به انواع دسايس و حيله ها متوسل شدند. دسيسه ديگر آنها اين بود كه شايع كردند امام حسين عليه السلام كشته نشده بلكه انعكاسى از وى بر حنظلة بن اسعد شامى قرار گرفته و او به جاى آن حضرت به قتل رسيده و امام به آسمان عروج نموده چنانچه حضرت عيسى اين چنين بود (26) و اين سياست عين همان سياستى است كه پس از وفات پيامبرصلى الله عليه وآله و مشغول ساختن افكار مردم نسبت به جانشين واقعى آن حضرت در پيش گرفتند و شايع ساختند كه پيامبر از دنيا نرفته و زنده است. (27)

اگر اين شايعه پراكنى نبود، قويا احتمال داشت كه عده اى به اين فكر بيفتند كه چرا وصيتها و سفارشهاى پيامبرصلى الله عليه وآله را درباره جانشين واقعى اش حضرت على عليه السلام كنار گذاشتند و هنوز پيامبر را دفن نكرده براى امارت و خلافت به گفتگو و اختلاف پرداختند و مى خواهند ديگرى را به جاى آن حضرت، به خلافت بردارند.

بدون شك از نظر روايى آن شايعه از جهت انصراف افكار عمومى و برگرداندن توجه مردم از اين امر مهم تاثيرى بسزا داشت، تا در اين گيرودار بتوانند خليفه موردنظر خود را به قدرت برسانند. و اين شايعه - چنان كه بعضى گمان كرده اند - از روى جهل و اشتباه صورت نگرفت، بلكه روى نقشه حساب شده طرح شده بود.

 

عظمت قيام امام حسين عليه السلام

 

 

نهضت امام حسين عليه السلام نهضتى مقدس، متعالى و روحانى بود. پاكى، خلوص، بى اعتنايى به دنيا، برى بودن از اغراض شخصى و آز و جاه طلبى و خودخواهى از ويژگيهاى اين قيام است. (28) انقلاب آن حضرت درس قسط، عدالت، توحيد، شرافت، ايثار و فداكارى به مردم داد. (29)

فرزند پيامبرصلى الله عليه وآله با خون خويش درخت اسلام را كه رو به خشكيدگى گذاشته بود، آبيارى كرد و در تاريكى ظلم و فساد بنى اميه درخششى بوجود آورد كه آن محيط ظلمانى را نور و روشنايى بخشيد و بزرگراه سعادت را نمايان كرد و ابرهاى تيره و تارى از آسمان بر جوامع اسلامى بلكه جوامع انسانى پراكنده شد و چهره اسلام را چنان كه هست بر جهانيان آشكار ساخت (30) به همين جهت است كه سوره «الفجر» سوره «الحسين » نامگذارى شده است.

از امام صادق عليه السلام نقل شده كه اين سوره درباره حسين عليه السلام نازل شده و سوره حسين است (31) و چون آن جناب با اخلاص كامل در راه خدا خاندان و اموالش را فدا نمود، با اطمينان و اشتياق فراوان به ديدار معبود خود شتافت و مصداق واقعى «نفس مطمئنه » واقع شد، و در نزد پروردگار در جوار رحمتش قرار گرفت، لذا امام صادق عليه السلام فرمود: مقصود از «نفس مطمئنه » حسين و ياران اوست كه صاحب نفس مطمئنه اند كه در روز قيامت رضوان خدا براى ايشان است و خداوند از ايشان راضى است. (32)

او كسى است كه با نيل به درجه رفيع شهادت جاودانگى يافت، به ميزانى كه در راه موضوعى فدا و فانى مى شود ارزش آن را به خود مى گيرد و كسب مى نمايد.

حسين بن على عليه السلام كسى است كه تمام هستى و متعلقات خويش را با اخلاص در راه خدا كه اصل و منشا تمام كمالات و تقدسهاست، فدا و فانى نموده است پس جاى شگفتى نيست كه بگوييم تمام تقدسها و كمالات و جاودانگى به وجود فدا شده اش انتقال يافته است. (33) و نيز بى جهت نيست كه محبت و عشق به آن حضرت در دلهاى مؤمنان جايگزين شده به همان گونه كه محبت و علاقه به خداوند در آن دلها جاى دارد. لذا از رسول اكرم صلى الله عليه وآله نقل شده است: «همانا براى شهادت حسين عليه السلام حرارتى وجود دارد كه هيچ گاه سرد نمى شود. (34) و نيز فرمود: «براى حسين عليه السلام در دلهاى مؤمنان محبتى است ». (35)

آرى! حضرت سيدالشهداعليه السلام كه از روى خلوص به پيشگاه معبود خويش سر عبوديت فرود آورده و بر آن مداومت ورزيده، به اوج كمال و قرب رب ذى الجلال رسيده و آن قدر شرافت و قداست پيدا كرده كه صحيح است او را به خدا نسبت دهند، مثلا بگويند: دست او، دست خدا، خون او خون خدا و گوش و زبان و چشم او، گوش و زبان و چشم خداست، و اين بدان جهت است كه توجه به خدا، فدا شدن در راه او، و استمرار بر طاعتش، چنان انقلابى در وى به وجود آورد كه عظمت خداوندى به او نسبت داده مى شود زيرا از معنويت ارتباط با خداوند متاثر گشته است. در اين باره حديثى از امام باقرعليه السلام نقل شده است كه همين معنى را مى رساند و مى فهماند كه آدمى با رشته ارتباط و بندگى خالصانه خدا به مقامى مى رسد كه در فكر نگنجد و شرافت و قداست و ابديت ذات اقدس ربوبى او را متاثر مى سازد و آن خصوصيات به او انتقال مى يابد:

... ان الله جل جلاله قال: ما تقرب الى عبد من عبادى بشى ء احب الى مما افترضت عليه و انه يتقرب الى بالنافلة حتى احبه فاذا احببته كنت سمعه الذى يسمع به و بصره الذى يبصر به و لسانه الذى ينطق به و يده التى يبطش بها. ان دعانى اجبته و ان سالنى اعطيته. (36)

حسين بن على عليه السلام كه در راه خدا و در راه افكار عاليه اش شهيد شد وجود مادى خود را نفى كرد اما به صورت منبع فضيلت و مركز شرافت و عظمت وجود جاودانه خود را اثبات نمود عقل و دين حكم مى كند كه بزرگان و افراد برگزيده را در حال حيات و ممات ارج نهيم و آنان را دوست بداريم و از ياد نبريم و در سالروز وفات و شهادتشان مجالس يادبود برپا كنيم. به ويژه كه آن شخص تمام هستى خودش را در طبق اخلاص نهاده و از هيچ فداكارى در راه خدا دريغ نورزيده باشد.

از اين جهت است كه در اقطار مختلف اسلامى به نام آن حضرت اقامه مجالس مى كنند و چنين نيست كه تكريم و تعظيم آن حضرت اختصاص به شيعيان داشته باشد مثلا در كشور مصر در روز ولادت آن حضرت و خواهر بزرگوارش حضرت زينب مجالس جشن و سرور برپا مى دارند. (37) و درباره فضايل ايشان قلمفرسايى مى كنند و كتابها و مقاله ها مى نويسند. (38)

حسين بن على عليه السلام براى هدفى بس عالى در راه معبود خود با نفس نفيس جهاد نمود. (39) و براى احياى فضيلت و شرافت و برقرارى آزادى و بيدارى بشر قيام كرد. پس سزاوار است كه تمام جوامع انسانى - خواه مسلمان خواه غيرمسلمان - به پاس احترام و بزرگداشت آن شخصيت عظيم الشان سالروز شهادت آن حضرت را بزرگ بشمارند و به سوك و ماتم بنشينند.

او ابرمرد عالم و شخصيت بسيار بزرگوارى است كه تمام مكارم و فضايل را دارا بود به گونه اى كه ابعاد گسترده بسيار وسيع وجودش همگان را متحير ساخته است. (40)

از لحاظ نسب نيز كسى به پايه امام حسين عليه السلام نمى رسد: جدش رسول خدا سيدالمرسلين و خاتم النبيين و پدرش على مرتضى سيدالوصيين و مادر فاطمه زهرا سيده نساء عالمين و برادرش امام حسن مجتبى، و عمويش جعفر طيار و عموى پدرش حمزه سيدالشهداء است.

فكر او بر محور ابديت و ماوراى محسوسات دور مى زند او شهادت را برگزيد و منيه را بر دنيه و كرامت قداست را بر لئامت اطاعت بدسگالان و نابكاران ترجيح داد. (41)

فرزند پيامبرصلى الله عليه وآله چندان ثبات و استقامت و شجاعت و بردبارى و صبر از خود بروز داده كه نظر همه متفكران و بزرگان را به خود جلب نموده و همگان در برابر عظمتش سر تعظيم فرود آورده اند. و هر كس كه درباره احوال و رفتار آن حضرت مطالعاتى داشته باشد غيرممكن است مجذوب فضايل و شخصيت او نگردد و از مصايبى كه براى نجات اسلام و بشريت متحمل شده متاثر و اندوهگين نشود.

 

 

عاشورا «يوم الله » است

 

روزهايى كه در آن روزها وقايع مهمى انجام مى شود و مسير تاريخ در جهت رشد و كمال تغيير مى نمايد و سبب مى شود كه تحول در اجتماع به وجود آيد و مردم راه فضيلت و سعادت را در پيش گيرند، «ايام الله » ناميده مى شود. در قرآن مجيد در دو مورد (سوره ابراهيم آيه 5 و سوره الجاثيه آيه 14) ايام الله ذكر شده است.

از ابن عباس روايت شده كه منظور از آن روزهايى است كه در آن روزها در امم پيشين وقايعى مهم رخ داده است واضح است كه منظور وقايعى (42) است آموزنده كه بدان وسيله مردم از جهل و غفلت رهايى يافته اند و دگرگونى در تمام شؤون زندگى شان پديد آمده است. چون شهادت سبط پيامبرصلى الله عليه وآله و يارانش در روز عاشورا باعث شد كه حقايق آشكار شود و اسلام تجديد حيات نمايد ستمگران رسوا شدند و تغيير اساسى در جامعه اسلامى به وجود آيد، آن روز «يوم الله » به حساب آمد. از پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله روايت شده است كه عاشورا از «ايام الله » است. (43) اين روز به اندازه اى اهميت داشته كه به امم پيشين نيز معرفى شده تا آنان نيز نتايجى را كه بر اين روز عظيم ترتب مى يابد درك كنند و آن را پاس دارند.

در حديث مناجات حضرت موسى عليه السلام آمده است كه حضرت موسى عليه السلام عرض كرد: خدايا! به چه جهت امت پيامبر خاتم را بر ساير امم برترى داده اى؟ خداوند فرمود: ده خصلت است كه موجب برترى ايشان شده است. موسى عليه السلام گفت: آنها كدامند تا به بنى اسرائيل دستور دهم كه به آنها عمل كنند. فرمود: نماز، زكات، روزه، حج، جهاد، جمعه، جماعت، قراءت، علم و عاشورا. حضرت موسى عليه السلام پرسيد: عاشورا چيست؟ فرمود: گريه كردن و خود را به گريه واداشتن بر سبط پيامبر خاتم است. (44) از اين حديث برمى آيد كه اهميت دادن به عاشورا و بهره مند شدن از آثار آن روز عظيم، در رديف صلاة و صوم و ساير مبانى مهم اسلامى است و اين بدان جهت است كه اگر واقعه عاشورا و شهادت فرزند پيامبرصلى الله عليه وآله نبود از اسلام واقعى و صلاة و صوم و ساير اركان اسلام اثرى برجاى نمى ماند.

 

عاشورا در سيره ائمه اطهار

 

از آنچه تاكنون ذكر نموديم روشن مى شود كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله و ائمه اطهارعليهم السلام در روز عاشورا به ياد آن همه مصايبى كه بر امام حسين عليه السلام وارد شده اندوهگين مى شده اند و به ديگران هم دستور مى داده اند كه در آن روز به عزادارى بپردازند و به سوك و ماتم بنشينند. (45) هر چند چنين دستورى از جانب معصومان صادر نمى شد بر مسلمين لازم بود كه در آن روز مراسم عزا به پاى دارند و آثار حزن و ماتم در ايشان ظاهر گردد، زيرا همان طور كه پيشتر اشاره كرديم كسى كه رسول خدا را دوست داشته باشد غيرممكن است كه به فرزند آن حضرت عشق نورزد و او را دوست نداشته باشد. و در روز شهادتش غبار حزن و ماتم بر دلش ننشيند. واضح است كه اگر فردى در روز مصيبت دوستش ناراحت و آزرده خاطر نگردد، دوستى او ظاهرى و سطحى است و در واقع او را دوست نمى دارد; زيرا ارتباط معنوى بين دو دوست ايجاب مى كند كه در غم و شادى يكديگر شريك باشند. (46) پس اگر ما در روز عاشورا متاثر نشويم و در خود احساس ماتم و اندوه ننماييم بدون ترديد در دوستى مان نسبت به رسول اكرم صلى الله عليه وآله و فرزندش كه بسيار مورد تكريم و محبت آن بزرگوار بوده است صادق نيستيم. (47) در كتب فريقين روايات بسيارى نقل شده كه پيامبرصلى الله عليه وآله بارها بر مصايب امام حسين عليه السلام كه جبرئيل از آن خبر داده بود، گريه كرد. در پيش روايت صحيحى از مستدرك حاكم نيشابورى از ام الفضل بنت الحارث در اين باره نقل كرديم.

همچنين از كتاب «ذخاير العقبى » از ام سلمه بازگو شده است كه او گفت رسول خدا را ديدم در حالى كه بر سر حسين دست مى كشيد، گريه مى كرد. عرض كردم: چرا گريه مى كنى؟! فرمود: همانا جبرئيل به من خبر داد كه اين پسرم در سرزمينى به نام كربلا كشته مى شود. سپس مقدارى خاك قرمز رنگ به من داد و فرمود: اين از خاك همان سرزمين است و هر زمان آن خاك به خون مبدل گشت بدان كه وى كشته شده. ام سلمه گفت: آن خاك را در شيشه اى نزد خودم نگه داشتم و با خودم مى گفتم آن در روز بسيار عظيمى به خون مبدل مى شود. (48) گفتگو درباره بيانات و مطالبى كه از معصومان در مورد عاشورا ابراز داشته اند و نيز بررسى روش ايشان در آن روز بسيار مفصل است كه در اين مختصر نگنجد. اما به طور كلى مى توان گفت كه آن بزرگواران در روز عاشورا به عزادارى و سوگوارى مى پرداختند. دستور مى داده اند، مرثيه خوانان، شعرا و كسانى كه از آن واقعه مطلع بوده اند، آن واقعه را براى ديگران تشريح كنند و مصايبى را كه در آن روز بر اهل بيت پيامبر وارد شده بيان نمايند. و مقصودشان اين بوده كه آن رويداد به صورت يك مكتب پويا و خطدهنده براى هميشه زنده بماند. لذا تاكيد كرده اند كه عاشورا را از ياد نبريد و به نام امام حسين مجالس سوگ و ماتم به پا داريد، تا حقايقى كه آن حضرت به آن جهت به شهادت رسيده فراموش نشود.

روشن است كه احكام اسلامى بر مبناى جلب مصلحت و دفع مفسده پايه گذارى شده است. بنابراين منظور از به پا داشتن مجالس عزاى حسينى اين نيست كه تنها براى خاندان پيامبرصلى الله عليه وآله همدردى و تسليتى باشد و به قول روضه خوان ها حضرت زهراعليهاالسلام را خوشحال كنيم و چنين بپنداريم كه به هر اندازه گريه كنيم به همان اندازه تسلى خاطر براى رسول خداصلى الله عليه وآله و حضرت فاطمه عليهاالسلام فراهم آورده ايم اگر عقيده مان درباره به پا داشتن مجالس حسينى تنها اين موضوع باشد يقينا مقاصد حضرت پيغمبر و حضرت على و حضرت فاطمه را پايين آورده ايم. بدون شك تاكيد بر اين كه مراسم عاشورا و عزاى حسينى فراموش نشود مقصود آن است كه واقعه كربلا به عنوان مكتب تعليم و تربيت الهى براى هميشه زنده باشد.

آرى به وسيله همين مجالس است كه دين اسلام تبليغ مى شود و بر اثر واقعياتى كه در آن مجالس بيان مى گردد مردم حق را از باطل تشخيص مى دهند و راه خود را بازمى يابند. بنا به گمان برخى از سياحان فرانسوى، از پيشرفت طايفه شيعه بدون امكانات تبليغاتى و قوه قهريه در اين دوره كوتاه مى توان گفت كه در يكى دو قرن آينده به لحاظ كمى بر ساير فرق مسلمان غلبه خواهد كرد و سبب آن همين تعزيه دارى است كه فرد فرد اين فرقه را داعى و مبلغ مذهب خود ساخته است. امروزه هيچ نقطه اى از نقاط عالم را نمى بينيم كه دو نفر شيعه باشند و اقامه عزاى حسينى ننمايند و بذل مال و منال نكنند.

در كتاب «السياسة الحسينية » آمده است يك نفر عرب شيعى بحرينى را ديدم كه در هتل يكه و تنها مجلس عزا برپا كرده، كتاب گرفته بر كرسى نشسته، چيزى مى خواند و گريه مى كرد و سپس آنچه را از ماكول و مشروب براى آن مجلس تهيه ديده بود ميان فقرا تقسيم كرد. (49)

شيخ طوسى از عبدالله بن سنان روايت كرده است كه او گفت: بر سرورم جعفربن محمدعليه السلام در روز عاشورا وارد شدم، او را با چهره گرفته و ظاهرى اندوهگين در حالى كه اشكهايش مانند مرواريد افشان فرومى ريخت، ملاقات كردم! عرض كردم اى پسر رسول خدا چرا گريه مى كنى؟ - خدا چشم تو را نگرياند - فرمود: آيا غافلى كه حسين بن على در مثل اين روز به قتل رسيده و (دچار مصيبت شده)؟ از آن حضرت پرسيدم: سرورم، راى شما درباره روزه اين روز چيست؟ فرمود: روزه بگيريد بدون اين كه آن را روزه به حساب آوريد و افطار كنيد بدون اين كه آن را موجب خوشحالى و «بركت » قرار دهيد، و آن را روزه كامل قرار مدهيد. يك ساعت پس از نماز عصر با آب افطار كنيد. (50) شيخ صدوق به سند خودش از حضرت رضاعليه السلام روايت كرده كه آن حضرت فرمود: «ماه محرم ماهى است كه در زمان جاهليت، در آن ماه جنگ و ظلم را حرام مى دانستند، اما در آن ماه خون ما حلال دانسته شد و حرمت ما هتك گرديد. اهل بيت و زنان ما اسير شدند، خيمه هاى ما سوزانيده شد و اموال ما غارت گرديد وهيچ احترامى براى رسول خدا درباره ما ملحوظ نگرديد! همانا روز قتل حسين عليه السلام در صحراى كربلا چشمهاى ما را مجروح، اشك ما را جارى، و عزيز ما را [به حسب ظاهر] خوار ساخت. و تا آخر دنيا موجب غصه و بلاى ما گرديد. پس بر همچون حسين عليه السلام بايد گريه كنندگان بگريند. كه گريه بر وى گناهان بزرگ را فرو مى ريزد. سپس فرمود: هنگامى كه ماه محرم داخل مى شد پدرم خندان ديده نمى شد و اندوه بر وى غالب بود تا هنگامى كه عاشورا سپرى مى گشت و وقتى كه روز عاشورا فرامى رسيد، آن روز، روز مصيبت و اندوه و گريه اش بود و مى فرمود: اين همان روزى است كه حسين عليه السلام در آن روز به قتل رسيد. (51)

از ابوالفرج اصفهانى در كتاب «الاغانى » نقل شده كه او به سند خودش از على بن اسماعيل تميمى و او از پدرش بازگو نموده كه وى نزد امام صادق عليه السلام بود و خدمتگزارش براى سيد حميرى اجازه ورود به مجلس درخواست كرد حضرت دستور داد كه او را به آن مجلس بياورند و زنان را در پس پرده جاى داد و سيد حميرى وارد شد، سلام كرد و نشست امام عليه السلام از وى خواست در رثاى امام حسين عليه السلام شعر بخواند. او در اين باره اشعارى خواند كه اولش اين است:

امرر على جدث الحسين فقل لاعظمه الزكية يا اعظما لا زلت من وطفاء ساكبة روية

ديدم اشكهاى امام صادق عليه السلام بر عارضش فرو مى ريخت و ناله و فرياد از خانه اش برخاست تا اين كه دستور داد از ناله و گريه خوددارى كنند و چنين كردند. (52)

اخبار و روايات درباره لزوم به پا داشتن مجالس عزاى حسينى و گريستن بر مصايب آن حضرت بسيار زياد و به حد تواتر است كه نقل آنها درخور رساله اى است. (53) اكنون براى رعايت اختصار تنها به ذكر روايتى كه عبدالله بن فضل از امام صادق عليه السلام روايت نموده مى پردازيم و آن را ختام مقال خويش قرار مى دهيم: عبدالله بن فضل گفت: به امام صادق عليه السلام عرض كردم اى پسر رسول خدا، چگونه روز عاشورا روز مصيبت و اندوه و جزع و گريه قرار داده شده و روزى كه رسول خدا قبض روح شد و روزى كه حضرت فاطمه عليهاالسلام از دنيا رفت و روزى كه امير مؤمنان به قتل رسيد و روزى كه حضرت امام حسن به زهر كشته شد بدين گونه نيست كه روز حزن و اندوه اعلام شده باشد؟ (امام) فرمود: همانا روز مصيبت قتل حسين عليه السلام از همه ايام ديگر عظيم تر است و اين بدان جهت است كه اصحاب كسا كه نزد خداوند گرامى ترين خلق اند پنج نفر بودند: هنگامى كه پيامبرصلى الله عليه وآله از ميان ايشان رفت، اميرمؤمنان و حضرت فاطمه و امام حسن و امام حسين عليهم السلام باقى بودند كه مردم به ايشان تسلى و گشايش حاصل كنند. و وقتى كه حضرت فاطمه از دنيا رفت به وسيله اميرمؤمنان و حضرت امام حسن و حضرت امام حسين عليهم السلام براى مردم تسلى و گشايش بود و زمانى كه امام حسن عليه السلام به شهادت رسيد براى مردم به وجود حسين عليه السلام تسلى و گشايش بود. اما آن گاه كه آن حضرت عليه السلام به قتل رسيد هيچ كس از اصحاب كسا نبود كه بعد از او براى مردم به او تسلى و گشايش باشد پس از دنيا رفتن آن حضرت به منزله از دنيا رفتن همگى ايشان بود. چنان كه ماندن وى در اين عالم به منزله ماندن همگى ايشان بود. بدين جهت است كه روز شهادت او به لحاظ مصيبت برترين روزهاست. عبدالله بن فضل گفت: به امام عرض نمودم: اى پسر رسول خدا چرا براى مردم بعد از اصحاب كسا به على بن الحسين عليه السلام تسلى و گشايش نبود. به همان گونه كه به پدرانش براى آنان تسلى و گشايش بود؟ فرمود: همانا على بن حسين بعد از درگذشت پدرانش سيد عابدين و امام و حجت بود، اما رسول خدا را ديدار ننمود و از وى كلامى نشنيد و علمش از پدرش و پدرش به وسيله جدش به آن حضرت به ارث رسيده بود و مردم اميرالمؤمنين و فاطمه و حسن و حسين را با رسول خدا بسيار در حالات مختلف مشاهده كرده بودند پس هر وقت به يكى از ايشان نگاه مى كردند حال او را نسبت به رسول خدا و گفتار آن حضرت را به او و درباره او به ياد مى آوردند هنگامى كه ايشان درگذشتند مردم ديدار كسانى را كه در نزد خداوند عزوجل بزرگوارترين بودند از دست دادند. از دست رفتن همگى شان نبود مگر وقتى كه حسين عليه السلام از دست رفت چون او پس از همه درگذشت، بدين جهت است كه روز قتل آن حضرت به لحاظ صيبت بزرگترين ايام است. عبدالله بن فضل گفت: عرض كردم: اى پسر رسول خدا چگونه عامه مردم روز عاشورا را روز بركت نامگذارى كرده اند. آن حضرت گريه كرد سپس فرمود: وقتى كه حسين عليه السلام به قتل رسيد، بدين وسيله گروههاى زيادى به يزيد تقرب جستند و براى خوش آمدن او به جعل حديث پرداخته شد و براى اين كار اموالى به عنوان جايزه دريافت كردند و از جمله مجعولات آنان درباره همين روز بود.

والحمدلله اولا و آخرا

 

پى نوشتها و مآخذ

 

 

1- رك: دائرة المعارف مصاحب و لغتنامه دهخدا ماده «فرهنگ ».
2- رك: لسان العرب و مجمع البحرين، ماده «عشر».
3- الآثار الباقيه عن القرون الخاليه باب «القول على ما يستعمله اهل الاسلام ».
4- فضايل الخمسه من الصحاح الستة 3/260 و 262 ط سال 1384 مطبعة النجف و بحارالانوار 44/25.
5- همان ماخذ. «احب الله من احب حسينا حسين سبط من الاسباط » و فهارس مسند ابن حنبل ماده «احب ».
6- فضايل الخمسه 3/261. عن جابر: كنا مع رسول الله صلى الله عليه وآله فدعينا الى طعام فاذا الحسين عليه السلام يلعب فى الطريق مع الصبيان فاسرع النبى امام القوم ثم بسط يده فجعل حسين يفر هاهنا و هاهنا...
7- ... فديت من فديته بابنى ابراهيم. اشاره به اين موضوع است كه خداوند به پيامبرصلى الله عليه وآله وحى نمود كه يكى از دو فرزندت (حسين عليه السلام يا ابراهيم عليه السلام را فداى ديگرى كن و اين چنين نيست كه بخواهم هر دو براى تو بمانند آنگاه پيامبر گريه كرد و اين چنين مصلحت ديد كه ابراهيم عليه السلام را به خاطر فرزندش امام حسين عليه السلام (كه فرزند على و زهراعليهماالسلام نيز مى باشند) فدا كند. رك. فضايل الخمسه 3/257 به نقل از تاريخ بغداد.
8- وسائل الشيعه، 15/97 ط اسلاميه: ريحانتى من الدنيا الحسن و الحسين...
9- فضائل الخمسه،3/270 و ما بعد و بحارالانوار 44/250.
10- ... فوضعته فى حجره ثم حانت منى التفاتة فاذا عينا رسول الله تهريقان من الدموع. قالت قلت يا نبى الله... رك: فضايل الخمسه 3/270. اين روايت از مستدرك حاكم نقل شده او گفته است اين روايت بنابر شرط شيخين صحيح است.
11- لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة. سوره احزاب آيه 21.
12- «اضواء على السنة المحمدية و دفاع عن الحديث » تاليف محمود ابوريه ط 5 صفحه 126 به بعد.
13- دائرة المعارف بستانى و مصاحب ماده «عشر» و در زيارت عاشورا آمده است. «هذا يوم تبركت به بنوامية...»
14- فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه، سوره زمر آيه 17 و 18.
15- الحسين ابوالشهدا عباس محمود العقاد، ص 33-32، ط. دارالهلال.
16- همان ماخذ، ص 21.
17- همان ماخذ، ص 21..
18- سموالمعنى فى سمو الذات ط 2، ص 57، تاليف عبدالله علائلى.
19- تاريخ طبرى، ط دارالمعارف مصر، 5/331.
20- تفسير روح البيان، اسماعيل حقى بروسوى، 4/418 ذيل آيه 28 سوره ابراهيم; و نيز تفسير قرطبى،9/364، ذيل همان آيه، فضائل الخمسه 3/303 باب 26.
21- فضايل الخمسه 3/303 و 304 و 305.
22- الحسين ابوالشهدا، ص 25-23.
23- الآثار الباقية عن القرون الخاليه، تاليف ابوريحان محمدبن احمد البيرونى باب «القول على ما يستعمله اهل الاسلام ». و ترجمه الآثار الباقيه فصل بيستم، ترجمه اكبر داناسرشت و دائرة المعارف بستانى ماده «عشر».
24- الآثار الباقيه باب «القول على ما يستعمله اهل الاسلام » و ترجمه آن فصل بيستم، ترجمه اكبر داناسرشت.
25- بحارالانوار، 44/270.
26- همان، 44/271.
27- الكامل فى التاريخ، ذكر احداث سال يازدهم.
28- ... و انى لم اخرج اشرا و لابطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امة جدى... رك: بحارالانوار، 44/329 و سمو المعنى لسمو الذات، ص 106،1359.
29- ... الاترون ان الحق لايعمل به و ان الباطل لايتنهى عنه... تاريخ طبرى 5/229 ط - المطبعة الحسينية المصريه.
30-سبقت العالمين الى المعالى بحسن خليقه و علو همة و لاح بحكمتى نورالهدى فى ليال فى الضلالة مدلهمة يريد الجاحدون ليطفؤوه و يابى الله الا ان يتمه.
رك: بحارالانوار 44/194.
31- البرهان فى تفسير القرآن، سوره فجر.
32- همان.
33- حسين وارث آدم، صفحه 212 به بعد.
34- لؤلؤ و مرجان، انتشارات نوين، ص 38.
35- همان ماخذ.
36- وسائل الشيعه،3/53 ط اسلاميه.
36- مجله رسالة الاسلام، سال 11، شماره 3، ص 264.
38- الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا فى سبيل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجة عندالله، سوره توبه، آيه 20.
39- سياسة الحسينيه، ص 8، و 51 ط زهره.
40- اعيان الشيعه، 1/581... ان الدعى ابن الدعى قد ركز بين اثنتين...
41- تفسير قرطبى،9/342 ذيل آيه و ذكرهم بايام الله، سوره ابراهيم، آيه 54.
42- كنزالعمال، 8/571، ط بيروت مؤسسة الرسالة، و صحيح مسلم، باب صيام عاشورا، فمن شاء صامه و من شاء تركه.
43- مجمع البحرين، ماده «عشر» فى حديث مناجاة موسى و قد قال يارب لم فضلت امة محمدصلى الله عليه وآله على ساير الامم...
44- اعيان الشيعه، 1/586 و587 و بحارالانوار 44/278.
45- ... فجعل طينة شيعتنا من نضح طينتنا فقلوبهم تحن الينا... بحارالانوار67/126.
46- قل ان كنتم تحبون الله فاتبعونى يحببكم الله، آل عمران، آيه 31.
47- فضائل الخمسه،3/285. روايات در اين باره بسيار است به همين ماخذ ص 270 رجوع شود.
48- سياسة الحسينية، ص 50، ط سال 1351.
49- اعيان الشيعه، 1/586 ط دارالتعارف بيروت.
50- بحارالانوار، 44/283.
51- رك: اعيان الشيعه، 1/586.
52- براى آگاهى بيشتر رك: بحارالانوار، 44/278، باب 34.
53- بحارالانوار 44/279.

 

 

 

  نوشته شده توسط سيده رقيه عمادي |  
مقاله چهارم _ على اكبر عليه السلام الگوى جوانان
 

على اكبر عليه السلام الگوى جوانان


 

 

سپيده سخن

ديرزمانى است كه جوانان كشورهاى اسلامى, كه از تابش وحى و زلال معارف ناب الهى بهره مى بـرند, بـاشيوه هاى گوناگون و متنوع دشمن در راهزنى فكر و فرهنگ رو به رويند.
پـيروزى انقلاب اسلامى ايران, اين حـساسيت ناپـيدا را بـه صورت آشكار در آورد و سـردمداران اسـتـكبـار را بـه اظهار نظر شـفاف واداشت.
امروز دشمن به خوبـى دريافته است كه ما جوانان بـا ويژگى هايى همانند آرمان خواهى, عدالت طلبى, عشق به بـاورهاى آسمانى و علاقه به رهبران مذهبـى, لشكرهايى بـه هم فشرده و آماده كارزاريم. از اين رو, ايجاد ترديد در باورهاى آسمان زاد, تزريق فرهنگ بيگانه بـا نمايش آداب و رسوم و شيوه هاى زندگانى آنان, كوشش حـساب شده در كنار زدن چهره هاى مورد علاقه مردم بويژه جوانان, پرورش روحيه ذلت و خوارى در بيگانه ساختن ما با الگوهاى شايسته فرهنگ اسلامى و ارائه الگوهاى ساخـتـه شده از آن سوى مرزها بـه عنوان معجـزه آفرينان خوشبـختى و سعادت و رفاه را در دستور كار خود قرار داد تا بدين وسيله دست يكايك ما را از دستان پرمحبـت اسوه هاى صداقت پـيشه و راسـتـين در آورده و دل و ديده مان را از آموزه هاى ناب دينى تـهى گرداند. غافل از آنكه نسيم سعادت بـخـش معارف الهى و سخنان قدسى پيشوايان محبوب ما, بـه سان كيميايى گرانسنگ, دلهاى آگاه و بـيدار همگان را از غبـارها پـاك ساختـه, آينه گونه محل پذيرش آفتاب هدايت مى گرداند.
در اين بـخش از گفتگوى خود, دل بـه امواج پـاك و صفات روشن و زندگى ساز اسوه اى ارزشمند و الگويى كم نظير مى سـپـاريم و بـراى امروز و فرداى حـوادث ارمغانهايى پـربـها نصـيب خـود مى سـازيم.

الگوى شايسته

ماجوانان به دنبال الگويى هستيم كه نخست هم سن و سالمان بـاشد و همانند ما در توفان جوانى بـوده و در نشيب و فراز حوادث حضور داشته بـاشـد. معصوم نبـاشـد; زيرا بـا ما فرق خـواهد كرد و در بـحرانهاى اجتماعى سياسى و حتى اقتصادى درگير شده بـاشد تا بـه خوبى او را همانند خود بـدانيم و از شيوه زندگانى, روش بـرخورد او بـا ديگران, چگونگى سخن گفتن, شهامت, شجاعت, دليرمردى و بـى باكى وى براى خود سرمشق بگيريم و او را نمونه اى تمام عيار براى امروز و فرداى زندگى خود بدانيم.
دفتـر زندگانى چنين الگويى را, كه بـرخى هجده ساله و پـاره اى سالهايى بيشتر دانسته اند, مى گشاييم و با يكديگر بـه صحيفه صفات و ارزشهاى چـشـمگير او مى نگريم. آرام آرام بـا او همراه شـده و بـيشتر از گذشته بـه ناگفته هاى گفتنى اش كه همگى بـرايمان مشعلى فروزان خواهد بود, دل مى سپاريم.
او يازدهم شعبـان سال سى و سوم هجرى بـه دنياى پر غوغاى حيات پـاگذاشت. پـدر در گوش راسـت او اذان گفت و ديگر گوش وى را بـا ترنم اقامه آشنا ساخت تا از آغاز با نغمه توحيد, نبوت, امامت و ولايت آشنا شود و بـا چنين سرودهايى راه روشن رستگارى را از عمق جان بيابد. ديرى نپاييد كه در هفتمين روز تولد وى, بنا بـه سنت پسـنديده دينى, سـرش را تـراشيدند و هم وزن موهاى زيبـايش, بـه مستمندان چشم به راه نقره صدقه دادند.
آشفتگى اوضاع سياسى و آتش افروزى حاكمان ستـمگر آن عصر بـدان حد بـود كه نام ((على)) جـرمى نابـخشودنى حساب مى شد و بـرزبـان راندن اين واژه مقدس ممنوع بـود. پدر وى, كه بـه خوبـى مى دانست نام ديبـاچـه شخصيت و نشان دهنده شرافت, ادب و عظمت انسان است, نام كودك را ((على)) نهاد تا بهتـرين بـركات و زيبـاتـرين صفات بردرياى وجود فرزندش ريزان شود و بـدسگالان سيه سرشت خود را بـا امواج پاك و زلال غيرت دينى و شخصيت مذهبى رو به رو ببـينند. در پى آن, لقب ((اكبر)) نيز بـراى او انتخاب كرد تا ((على اكبـر)) كه به عنوان پـسر نخـست خـانواده است بـا ديگر فرزندان, كه نام آنان نيز على خواهد بود, تفاوت يابد.
پدر على كه همانند پـدرانش از تـمامى اصول اسـاسـى و شيوه هاى شيرين تربيتى آگاهى داشت, خود را بـا دنياى كودكى هماهنگ مى كرد و رفتارى كه شايسته نوباوگى و كودكى فرزند بود, انجام مى داد تا همانند جد عزيز خود عمل كرده, لحظه اى از شرايط روحى روانى كودك دلبند خويش دور نماند.
همراه بـا بـزرگ شدن على, پـدر سخـنان بـرتـر, آداب والاتـر و شيوه هاى زندگى و احترام بـيشتر بـه او مىآموخت تا شخصيت خود را باز يابد و از ارزش وجود خود بيشتر آگاه شود.
بدين خاطر هنگام نام بردن از او, الفاظى تواءم بـااحترام بـه كار مى بـرد تا از آغاز زندگى, احساس سرافرازى و شخصيت كند و در فرداى حـيات خـود, راسـت قامت و قوى دل از حـقوق محـرومان دفاع كرده, در بـرابـر ستـم ستـمكاران بـى تـفاوت يا ماءيوس نبـاشد.

به سوى مدرسه

على كه هفـت سـاله شـد, بـه تـمرينهاى فـكرى و آموزش هاى دينى پرداخت و با مراقبـت هاى صحيح سنجيده پدر, بـنيان هاى اعتقادى در روان او و شـيوه هاى رفتـارى در اعـمال او رشـدى بـيشـتـر يافت.
روزى پدر, عبـدالرحـمان را بـه آموختـن سوره حـمد بـه فرزندش گمارد. وقتـى آموزش تـمام شد و على در حـضور پـدر سوره حـمد را قرائت كرد, پدر, پول و هداياى فراوان بـه عبـدالرحمان بـخشيد و دهانش را پر از مرواريد ساخت. آنگاه به اطرافيان كه از اين همه بذل و بخشش تعجب كرده بودند, فرمود:
((اين هدايا توان برابرى عطاى معلم على را ندارد كه در برابر تعليم قرآن, همه هدايا ناچيز است.))
دوران نوجوانى على بـه تدريج آغاز شد و هر روز بـيشتر از روز قبـل, زمينه هاى رشد و شكوفايى معنوى و عقلانى در وجـود وى فراهم مى گرديد.
على در جـوانى بـا ويژگيهاى اخلاقى و رفتـارى خود نگاه انبـوه جوانان را بـه سوى خود جلب مى كرد. آنچه در اين فراز از داستـان او گفته مى شود, نكته هايى است كه بـى ترديد بـا مطالعه و رد شدن تاءثيرى بسزا نخواهد داشت, از اين رو, بـايد از سرصبـر و تاءمل بيشتر مطالعه و مرور كنيم و به خاطر بسپاريم.
على صفات جد خود را مى دانست, از اين رو, هماره در آينه اخلاق و رفتـار او نظر مى كرد و خـود را بـدان صفات مىآراسـت. بـه هنگام جوانى در ميان جمع و بـا دوستـان خود, گشاده رو و شادمان بـود; ولى در درتنهايى اهل تفكر و همراه با حزن بود. علاقه فراوانى به خلوت با خداى خود و پرداختن به راز و نياز و گفتگو باخالق هستى داشت. در زندگى آسان گير, ملايم و خوش خو بود, نگاهش كوتاه مى نمود و به روى كسى خيره نمى شد. بيشتر اوقات بر زمين چشم مى دوخت و با بينوايان و فقرا ـ كه از نظر ظاهرى در جامعه و نگاه دنيا طلبان احترام چشمگيرى نداشتند.ـ نشست و برخاست مى كرد, با آنان همسفره مى شد و بـا دسـت خـود دردهانشان غذا مى گذارد. اصالتـهاى فكرى و استـواريهاى روحـى, وى را چـنان كرده بـود كه هيچـگاه و از هيچ حاكمى هراس نداشت.
هرگز عيب جويى نمى كرد و از مداحى نابجا و شنيدن چاپلوسى افراد دورى مى كرد. تمامى انسانها را بـندگان خدا مى دانست و از تـحقير آنان خود دارى مى ورزيد. در طول عمر خـويش بـه كسى دشنام نداد و ناسزا نگفت. از دروغ تنفر داشت و صداقت و راستـگويى شيوه هميشه او بود. بخشنده بـود و آنچه بـه دست مىآورد, بـه ديگران بـويژه نيازمندان انفاق مى كرد. هرگاه كسى هديه اى بـه او تـقديم مى كرد, با گشـاده رويى مى پـذيرفت. اگر فردى مهمانى داشـت و او را دعوت مى كرد, مى پذيرفت. به عيادت بيماران مى رفت, هرچند خانه بيمار در دور افتاده ترين نقطه شهر باشد. در تشييع پيكر مردگان حاضر مى شد و هيچ يار از دست رفته اى را تنها نمى گذاشت.
براى همسالان برادرى مهربان و براى كودكان پدرى پرمحبت بـود و مسـلمانان را مورد لطف و عطوفت خـويش قرار مى داد. امور دنيوى و اضطراب هاى مادى او را متزلزل نمى ساخت.
زندگى على ساده و بـى پـيرايه بـود و در آن از تجمل, اسراف و تـبـذير اثرى ديده نمى شد. آنان كه اخلاقى نيكو و فضايلى شايستـه داشتند, هميشه مورد تكريم و احتـرام وى بـودند و خويشاوندان از صله او بهره مند مى شدند. از صبرى عظيم برخوردار بود و از هيچ كس توقع و انتظارى نداشت.
در ميدان رزم سلحشورى شجاع, نيرومند و پـرتوان بـود و انبـوه دشمن هرگز او را بيمناك نمى ساخت. در اجراى عدالت و دفاع از حق, قاطع و استوار بـود. بـه يارى محرومان و مظلومان مى شتـافت و در برابر ظالمان مى ايستاد تا حق را به صاحبـش بـرنمى گردانيد, آرام نمى گرفت. بـه دانش اندوزى و فراگيرى معارف اهميت زيادى مى داد و همواره پيروان خود را از جهالت و بى خبرى باز مى داشت.
بـه پـاكيزگى و آراستگى علاقه اى وافر داشت و اين صفت از دوران كودكى در او ديده مى شد. از اين رو هماره بـرتميزى لبـاس و بـدن اهتمام مى ورزيد.
بسيار فروتـن بـود و از تـكبـر نفرت داشت و اكثر اهل جهنم را گردن فرازان و سركشان مى دانست. نه تـنها بـرانسـانها بـلكه بـر حيوانات نيز شفقت داشت و با مهربـانى و ملايمت و انصاف بـا آنان رفتار مى كرد.
آنان كه قيافه ظاهرى و سيماى بـه نور نشستـه على را ديده اند, چهره وى را اين گونه ترسيم كرده اند:
قيافه اش بسيار با ابـهت بـود و چون ماه تابـان مى درخشيد. بـه زيبـايى و پـاكيزگى آراستـه بـود. از چـهار شانه بـلندتـر و از بـلندكوتـاهتـر. رنگى روشن و بـه سرخى آميختـه و چشمانى سياه و گشاده با مژه هايى پـرموداشـت, گونه هايش هموار و كم گوشـت بـود, مويش نه بـس پيچيده و نه بـسيار افتاده مى نمود. از سينه تا ناف خـط موى بـسيار بـاريك داشت, اندامش متـناسب و معتـدل و سينه و شانه اش پهن بود.
سرشانه هايش از هم فاصله داشت. پـشتى پـهن داشت, جز ران و ساق كه زير مفصلهااست, استـخوانهاى بـند دستـش كشيده و كفى گشاده و بخشنده داشت. دو پنجه دست و پايش قوى و درشت و انگشتها كشيده و بـلند و دو كف پـا از زمين بـرآمده بـود. بـه سرعت راه مى رفت و هنگام راه رفتن چنان بود كه گويى از زمين سراشيب فرود مىآيد يا از روى سنگى به نشيب مى رود. چون به طرف كسى بـر مى گشت بـا تمام بدن بـر مى گشت. ديده اش فروهشتـه و نگاهش بـه زمين بـود تـا بـه آسمان.
بينى اش قلمى كشيده و بـاريك و ميانش بـرآمدگى داشت و نورى از آن مى تافت.
دهانش نه بسيار كوچك و نه بزرگ بـود. دندانهاى زيبـايش سفيد, براق و نازك بود. گردنش در صفا و نور و استقامت نقره فام بـود, بوى مشك و عنبر از او بلند بود.
پاره اى از مورخان اين ويژگيها را بـراى جد وى نگاشته اند; اما على را در اين خصوصيات همانند دانسته اند.
... بااين ويژگيهاى روشنى آفرين به خوبى مى توان او را شناخت, وى على اكبـر پور والاى امام حسين(ع)است. جوانى زيبـا كه همانند جـد خود رسول خدا(ص)در سيرت, سپـيد و در صورت, آسمانى مى نمود و هماره ياد و نام پيامبـر(ص)از چگونگى سخن گفتن و يا راه رفتن و ديگر بـرخوردهاى اجتـماعى اخلاقى او مى تـراويد. از اين رو, امام حسين(ع) او را شبـيه ترين مردم ـ حتى نسبـت بـه خود ـ در خلقت و آفرينش, اخـلاق و صفات روحـى, گفتـار و آداب اجـتـماعى بـه رسول خدا(ص)معرفى مى كرد.
آنان كه بـا صورت دلربـاى پيامبـر(ص)و صداى پرچاذبـه آن حضرت آشنا بـودند, آنگاه كه على از پشت ديوار زبـان بـه سخن مى گشود, گويى صداى رسول اكرم(ص)را مى شنيدند.
گاهى كه اباعبدالله(ع)براى صوت قرآن جد عزيزش دلتنگ مى شد, به على مى فرمود: على جان! برايم قرآن بـخوان تا از آن لذت و بـهره برم.
كلام شيرين, بيان روان, ادب بسيار در برابر پدر و مادر, اطاعت بى چون و چرا از مقام ولايت و دلدادگى بـه حقيقت, بـرگى ديگر از زندگانى زرين على اكبـر بـود. اين ويژگيها چـون بـا فروتـنى او همراه مى شد, نگاه تحسينآميز همگان را به دنبال داشت.

در ساحل فرات

على درحماسه كربلا, درخششى چشمگير داشت و با هربـار حمله خود, دهها نفر را بـه خاك هلاكت مى انداخت. هنگامى كه بـا 25 سوار بـه ساحل فرات روانه شد و بـراى سيصد نفر از خاندان, عيال و اصحـاب امام حسين(ع)آب آورد, بـسيارى از مسوولان و سرپـرستـان حفاظت از فرات را از دم تيغ خود گذراند و پـشت دشمن را بـه لرزه درآورد.
عمويش ابوالفضل(ع)كه خود در دلاورى و بى باكى و شجاعت و شهامت, زبانزد همگان بـود, بـه خاطر چنين
e فات تابـناك, على را بـسيار احترام مى كرد.
قهرمانان تـاريخ و دليرمردان عرصه هاى نبـرد, كمتـر از دانش و بـينش بـهره دارند; زيرا در مسير رزم و جنگ قرار داشتـه و فرصت نداشتـه و يا علاقه كمتـرى بـه درس آموزى و دانش آفرينى از خـود نشان مى دهند; اما على اكبر, جوانى چند بعدى بـود و سطرهاى كتاب وجودش با حكمت نگاشته شده بود. چشمه هاى دانش و دانايى از اعماق وجودش مى جوشيد. در مجالس گوناگون عالمانه و انديشمندانه لب بـه سـخـن مى گشـود و بـه دور از غرور و تـكبـر مردانه سـخـن مى گفت. از آنجا كه از جد خود رسول خدا(ص)سخنان بـسيارى روايت مى كرد, به عنوان ((محدث)) شناخته شد.
افزون برصفات ظاهرى و باطنى ـ كه به طور چشمگير در وجود حضرت على اكـبـر(ع) ديده مى شـد.ـ كـمالات و مقـامات معـنوى وى نيز در رتبه اى برتر از ديگران قرار داشت.
ماجوانان هرچند از صفات خوبى بـهره مند بـاشيم, گاه توان تحمل سختـى ها و ظرفيت رويارويى بـا مصايب را از دست مى دهيم و سنگينى ناملايمات زندگى, تعادل رفتار و گفتارمان را مى ربايد.
على اكبـر در چـنين صحنه هاى سخت و طاقت سوز, تـنها بـه رضا و تسليم الهى فكر مى كرد و چنان در برابر بلاهاى الهى آرام و مطمئن بود كه گاه حيرت و شگفتى ديگران را بـرمى انگيخت. از اين رو, در هنگامه دردآلود كربلا به پدر گفت:
((اولسنا على الحق))
(پدرجان!)آيا ما برحق نيستيم؟
و چـون امام فـرمود: آرى, گفـت: در اين هنگام, بـاكـى از مرگ نداريم.
اين روحيه قوى و صفات شايسته, چنان ابهت و عظمت به على اكبـر داده بـود كه افزون بـردوستان, دشمنان آگاه نيز بـه بـرترىهايش اعتـقاد و اعتـماد داشـتـند و اعتـراف مى كردند. معاويه روزى از اطرافيانش پـرسيد: ((چـه كسى در اين زمان بـراى خـلافت مسلمانان برديگـران بـرتـرى دارد و بـراى حـكـمرانى بـر مردم از ديگـران سزاوارتر است؟ ))
روباه صفتان زشت سيرت كه نام و نان خود را در تملق مى يافتند, به ستـايش خليفه پـرداختـند و او را لايق اين منصب معرفى كردند. معاويه گفت: نه چنين نيست:
((اولى الناس بهذالامر على بن الحسين بـن على جده رسول الله و فيه شجاعه بنى هاشم و سخاه بنى اميه و رهو ثقيف.))
شايسته ترين افراد براى امر حكومت, على اكبـر فرزند امام حسين است كه جدش رسول خدا(ص)است و شجاعت بنى هاشم, سخاوت بـنى اميه و زيبايى قبيله ثقيف را در خود جمع كرده است.
فروغ چهره خوبان شعاع طلعت توست
كمال حسن تو مديون اين ملاحت توست
به خلق و خلق رسول و به منطق نبوى
فزون تر از همه كس در جهان شباهت توست
به پيكر تو مجسم لطافت روح است
عجب بود كه در اين خاكدانه قامت توست
نگار مهر تو غارتگر دل پدر است
عيان به چشم سياهت غم شهادت توست
در ساحل فرات
 

 

 

 

 

 

  نوشته شده توسط سيده رقيه عمادي |  
مقاله سوم _ امر به معروف در نهضت حسينى عليه السلام

امر به معروف در نهضت حسينى عليه السلام


 

 

زائر در سفر معنوى زيارت به ديدار آمران به معروف و الگوهاى نهى از منكر مى رود و گامهاى بلند آنان در جهت پاسدارى از ارزشها را يادآور مى شود. از اين مقال به نمونه هايى از «معروف گرايى » و «منكرستيزى » از درسهاى «مكتب زيارت » آشنا مى شويم.

امام حسين(ع) در بيان هدف خودش از نهضت الهى و عظيم عاشورا از امر به معروف و نهى از منكر ياد مى كند و مى فرمايد: و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امة جدى اريد ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر: من بدين هدف (از مدينه) بيرون آمدم كه امت جد خويش را اصلاح نمايم و تصميم دارم امر به معروف و نهى از منكر كنم.

جهت معرفى امر به معروف و نهى از منكر به نمونه هايى از آن اشاره مى كنيم.

 

الف) نهى از همكارى با ستمگران

 

1. امام صادق(ع) به يكى از شيعيان خود به نام «عذافر» فرمود: بلغنى انك تعامل «ابا ايوب » و «ابا الربيع » فما حالك اذا نودى بك فى اعوان الظلمة: به من اينگونه خبر رسيده كه با «ابى ايوب » و «ابا الربيع » همكارى مى كنى! حالت چگونه خواهد بود اگر تو را در قيامت در رديف همكاران ظالمان صدا بزنند.

چون «عذافر» چهره در هم كشيد.

حضرت فرمود: من تو را به چيزى ترساندم كه خداوند مرا به او ترسانده است.

ب. صفوان جمال از ياوران و اصحاب امام موسى بن جعفر(عليهماالسلام) شترهاى خويش را به هارون اجاره مى دهد و پس از اينكه خدمت حضرت مى رسد با اين كلمات مورد عتاب قرار مى گيرد كه «كل شى ء منك حسن جميل ما خلا شيئا واحدا» همه كارهاى تو نيكوست مگر يكى از آنها. از حضرت مى پرسد: فدايت شوم، كداميك از كارها؟ امام مى فرمايد: كرايه دادن شترهايت به هارون الرشيد! عرضه مى دارد به خدا قسم كه من فقط آنها را براى رفتن او به مكه داده ام بدون اينكه حتى خودم به همراه او باشم. حضرت مى فرمايد: آيا دوست دارى آنها تا هنگام پرداخت كرايه شترانت زنده بمانند؟ مى گويد: بلى! امام مى فرمايد: «من احب بقائهم فهو منهم و من كان منهم كان وروده على النار» هر كس زنده بودن آنها را دوست بدارد از آنها خواهد بود و همراه آنها به آتش وارد خواهد شد. پس از فرمايش امام(ع) بود كه صفوان به بهانه اينكه پير شده است و توان اداره شتران خويش را ندارد تمامى آنها رافروخت.

 

ج - نهى از منكر در كاخ خليفه ستمگر عباسى

 

نزد متوكل خليفه عباسى از امام على النقى(ع) سعايت كردند كه قصد شورش عليه حكومت تو را دارد. از اين رو دستور داد شبانه امام(ع) را نزد او بياورند. متوكل چون امام را ديد احترام كرد و آن حضرت را در كنار خود نشاند، سپس جام شرابى را به امام تعارف كرد! حضرت سوگند ياد كرد كه گوشت و خون من با چنين چيزى آميخته نشده است، مرا معاف دار. او دست برداشت و گفت شعرى بخوان. حضرت فرمود: من چندان از شعر بهره اى ندارم. متوكل گفت: چاره اى از آن نيست. امام اشعارى خواند كه ترجمه آن چنين است: زمامداران جهانخوار و مقتدر بر قله كوهسارها شب را به روز درآوردند درحالى كه مردان نيرومند از آنان پاسدارى مى كردند ولى قله ها نتوانستند آنان را از خطر مرگ برهانند. آنان پس از مدتها عزت از جايگاههاى امن به زير كشيده شدند و در گودالها و گورها جايشان دادند. چه منزل و آرامگاه ناپسندى! پس از آنكه به خاك سپرده شدند فريادگرى فرياد برآورد كجاست آن دستبندها و تاجها و لباسهاى فاخر؟ كجاست آن چهرهاى در ناز و نعمت پرورش يافته كه به احترامشان پرده ها مى آويختند؟ گور به جاى آن پاسخ دهد: اكنون كرمها بر سر خوردن آن چهره ها با هم مى ستيزند. آنان مدت درازى در دنيا خوردند و آشاميدند ولى امروز آنان كه خورنده همه چيز بودند خود خوراك حشرات و كرمهاى گور شده اند. چه خانه هايى ساختند تا آنان را از گزند روزگار حفظ كنند ولى سرانجام پس از مدتى اين خانه ها و خانواده ها را ترك گفته به خانه گور شتافتند. چه اموال و ذخايرى انبار كردند ولى همه آنها را ترك گفته رفتند و آنها را براى دشمنان خود واگذاشتند خانه ها و كاخهاى آباد آنان به ويرانه تبديل شد و ساكنان آنها به سوى گورهاى تاريك شتافتند.

متوكل از شنيدن اين اشعار گريست به اندازه اى كه از اشك چشمش ريشش تر شد و جام شراب را بر زمين زد و بساط عياشى و هرزگى اش برچيده شد.

 

د - جلوگيرى از شبهه پراكنى

 

اسحاق كندى كه از فلاسفه عراق به شمار مى آمد در زمان خود تاليف كتابى به نام «تناقضات قرآن » را آغاز كرد. او مدتهاى زيادى در منزل نشسته و خود را به نوشتن آن كتاب مشغول ساخته بود. تا آنكه يكى از شاگردان او به دمت حضرت امام حسن عسكرى(ع) رسيد. حضرت به او فرمود: آيا در ميان شما مردى رشيد وجود ندارد كه استادتان كندى را از كارش باز داشته برگرداند. شاگرد گفت: ما شاگرد او هستيم و نمى توانيم به اشتباه او اعتراض كنيم.

امام فرمود: اگر مطالبى به تو تفهيم شود مى توانى به او برسانى؟ گفت: آرى.

امام فرمود: از اينجا كه برگشتى با او به لطف و مدارا رفتار كن و هنگامى كه كاملا با او انس گرفتى به او بگو مساله اى به نظرم رسيده مى خواهم آن را از تو بپرسم و آن اين است كه: آيا ممكن است گوينده قرآن از گفتار خود، معنايى غير از آنچه تو گمان كرده اى اراده كرده باشد؟ او در پاسخ خواهد گفت: بلى ممكن است زيرا كه او مرد باهوشى است. پس به او بگو شما چه مى دانيد شايد گوينده قرآن معانى ديگرى غير از آنچه تو براى آن حدس زده اى اراده كرده باشد.

شاگرد به نزد كندى رفت و طبق دستور امام سؤال را مطرح كرد. فيلسوف با كمال دقت به سؤال شاگرد گوش داد و فت سؤال خود را تكرار كن. او سؤال را تكرار نمود. استاد فكرى كرد و گفت: بلى امكان دارد كه چيزى در ذهن گوينده سخن باشد كه شنونده، خلاف آن را فهميده باشد.

استاد كه سؤال فوق را دقيق يافت رو به شاگرد كرد و گفت: قسم مى دهم تو را كه بگويى اين سؤال را از كجا آموختى؟ شاگرد گفت: همين طور به ذهنم خطور كرد. كندى گفت: اين كلامى نيست كه از مانند تو صادر شود. به من بگو از كجا آن را ياد گرفتى؟ شاگرد گفت: امام حسن عسكرى(ع) مرا به آن امر فرمود. كندى گفت: آرى اين مطالب فقط بر قامت اين خاندان زيبندگى دارد. سپس دستور داد آتشى روشن كنند و تمام آنچه در اين باره تاليف كرده بود سوزانيد.

در زيارتنامه هاى معصومين (عليهم السلام) امر به معروف و نهى از منكر يكى از شاخص هاى اساسى و مهم زندگى آنها به شمار آمده است. چنانكه در زيارت جامعه آمده است «وامرتم بالمعروف و نهيتم عن المنكر و جاهدتم فى الله حق جهاده حتى اعلنتم و بينتم فرائضه »: امر به معروف و نهى از منكر نموديد و حق جهاد را در دين خدا بجا آورديد تا آنكه دعوت الهى را آشكار ساخته، واجباتش را بيان نموديد.

نيز در زيارت امام حسين(ع) در حرم اميرالمؤمنين(ع) مى خوانيم: «و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و تلوت الكتاب حق تلاوته »: امر به معروف و نهى از منكر نمودى و قرآن را چنانكه شايسته است خواندى.

اما آنچه در اين مساله اهميت ويژه دارد شناخت شيوه هايى است كه معصومين(عليهم السلام) به منظور به كار بستن اين دو فريضه مهم يعنى امر به معروف و نهى از منكر انجام مى دادند، كه باختصار به چند مورد آن اشاره مى كنيم.

 

شيوه هايى از معصومين(عليهم السلام)

 

1. محبت و نرمخويى

زمانى كه حضرت موسى به همراهى برادرش هارون ماموريت مى يابد كه به سوى فرعون حركت كند و او را به توحيدفرا خواند شيوه و دستورالعمل الهى براى آنها اين گونه مقرر مى شود: «و قولا له قولا لينا لعله يتذكر او يخشى »: با فرعون به نرمى سخن گوييد شايد به ياد خدا افتد و ترس خدا را پيشه كند.

يكى از عوامل مهم موفقيت رسول گرامى اسلام نيز محبت و نرمخويى آن حضرت به شمار آمده است. قرآن كريم در اين زمينه مى فرمايد: «و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك »: اگر تندخو و سخت دل بودى مردم از گرد تو متفرق مى شدند.

و در باره آن حضرت نقل شده است: به هنگامى كه يكى از كافران با تندى به آن بزرگوار پرخاش كرد اصحاب تصميم گرفتند با او به ستيز و نزاع برخيزند و حضرت آنها را نهى كرد و خود نسبت به آن مرد كافر محبت فراوان نمود و با خوشرويى از او استقبال كرد به حدى كه آن فرد تحت تاثير الطاف آن حضرت قرار گرفت و اسلام آورد. سپس حضرت رو به اصحاب خود فرمود: مثل من و شما همانند فردى است كه شترش سركش شده باشد و هر يك از مردم به آن شتر نهيبى زنند و آن شتر وحشى تر شود. اما صاحب شتر مى گويد من خود آشناترم، اجازه دهيد خودم او را رام مى كنم. و سپس صاحب آن او را رام مى كند. چنانكه ديديد كه اين فرد رام شد و اسلام را انتخاب نمود.

نمونه دوم: فردى از اهل شام كه نسبت به اهل بيت عصمت و طهارت دشمنى ديرينه داشت به مدينه مى آيد و به امام حسن و پدرش(عليهما السلام) اهانت مى كند. امام حسن(ع) با خوشرويى و كلمات ملاطفت آميز با او برخورد مى كند. شامى كه خود را در مقابل اقيانوسى از بزرگوارى و فضيلت مشاهده مى كند، مى گويد: پيش از آنكه تو را ملاقات كنم تو و پدرت دشمن ترين مردم نزد من بوديد و اكنون محبوبترين فرد نزد من هستيد. و بدين ترتيب در رديف دوستداران و معتقدان خاندان پيامبر قرار گرفت.

نمونه چهارم: زهير بن قين از افرادى بود كه دوست نمى داشت با امام حسين(ع) روبرو شود. همراهان او مى گويند ما جمعى بوديم كه به هنگام مراجعت از مكه وقتى در بين راه به امام حسين مى رسيديم از او كناره مى گرفتيم زيرا كه حركت به همراهى حضرت ناخوشايندمان بود. در يكى از منازل بين راه مجبور به ماندن در محلى شديم كه امام حسين(ع) نيز در آنجا بود. امام قاصدى را به سوى زهير روانه كرد و از او خواست كه با حضرت ملاقات كند. زهير به خدمت حضرت رفت و زمانى نگذشت كه شاد و خرم با چهره اى برافروخته برگشت و دستور داد كه خيمه او را نزديك سراپرده حضرت نصب كنند. بدين گونه بود كه با برخورد نيك امام حسين(ع) در رديف شهداى كربلا قرار گرفت.

نمونه پنجم: وقتى كه مردى نصرانى به امام باقر(ع) جسارت فراوان مى كند حضرت به او مى فرمايد: «ان كنت صدقت غفر الله لها و ان كنت كذبت غفر الله لك »: اگر آنچه گفتى راست است خداوند از كرده مادر من درگذرد و اگر دروغ مى گويى خداى تو را بيامرزد. راوى اضافه مى كند: چون مرد نصرانى اين بردبارى و بزرگوارى را كه از حوصله بشر بيرون است ديد و پشيمان شد و مسلمانى اختيار كرد.

 

2. دورى از دشنام

 

قرآن، كلام زيباى حق است و پيروان خويش را دعوت كرده است كه با مردم به نيكى سخن بگويند «و قولوا للناس حسنا» و از اينكه حتى به كافران دشنام داده شود نهى كرده است. چنانكه مى فرمايد: «و لا تسبوا الذين يدعون من دون الله فيسبوا الله عدوابغير علم »: به آنان كه غير خدا را مى خوانند دشنام ندهيد تا مبادا آنها از روى جهالت خدا را دشنام دهند.

گويا اميرمؤمنان(ع) به هنگامى كه مشاهده مى كند يكى از اصحابش به سپاه معاويه دشنام مى دهد، مى فرمايد: «انى اكره ان تكونوا سبابين »: من دوست ندارم كه شما دشنام دهنده باشيد. و در يكى از نقلها آمده است كه به حجر بن عدى و عمرو بن حمق فرمود: «كرهت ان تكونوا لعانين شتامين، ... و لكن لو وصفتم مساوى اعمالهم فقلتم من سيرتهم كذا و كذا و من اعمالهم كذا و كذا كان اصوب فى القول ». ناخوشايند است براى من كه شما را دشنامگر ببينم ولى اگر اعمال بد و سيره ناپسند آنها را بيان كنيدبهتر خواهد بود. آن دو گفتند: اى اميرمؤمنان، ما موعظه ات را به جان و دل پذيراييم و خود را با آدابى كه به ما مى آموزى مؤدب خواهيم ساخت.

به همين سبب بود كه امام صادق(ع) دوستى چندين ساله خويش را با فردى كه به غلام و خدمتگزارش فحش و ناسزا گفت، قطع نمود.

 

3. برخورد استدلالى و حكمت آميز

 

اساس دعوت پيامبران الهى را حكمت تشكيل مى دهد. آن بزرگواران به هنگام برخورد با كافران و ملحدان محكم ترين استدلالها را بيان مى كردند نمونه هايى از آن را قرآن كريم در داستان ابراهيم(ع) و برخورد آن حضرت با ستاره پرستان و معتقدان به الوهيت خورشيد و ماه بيان نموده است. و بر اين اساس است كه تعليم وآموزش حكمت يكى از فلسفه هاى بعثت پيامبر خاتم صلى الله عليه و آله به شمار آمده است چنانكه در سوره جمعه مى خوانيم: «هو الذى بعث فى الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة »: اوست خدايى كه ميان مردمان درس نياموخته پيغمبرى از خود آنها برانگيخت تا بر آنان آيات وحى خدا را تلاوت كند و آنها را پاكيزه سازد و به آنها كتاب و حكمت آموزش دهد. و در پى همين هدف است كه پيامبر گرامى اسلام(ص) از سوى خداوند ماموريت مى يابد كه: «ادع الى سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة »: مردم را به راه پروردگارت بر اساس حكمت و پندهاى نيك دعوت كن.

تاريخ زندگى آن حضرت تجسم صفحات زرينى از اين گونه رفتارهاست به طورى كه اين امر مورد اعتراف مخاطبان آن حضرت قرار مى گرفت و بر همين اساس به اسلام مى گرويدند. در يكى از نقلها آمده است هر موقع پيامبر اكرم متوجه مى شد كه شخصيتى از عرب وارد مكه شده است با او تماس مى گرفت و آيين خود را به وى عرضه مى داشت. روزى شنيد كه «سويد بن صامت » وارد مكه شده است. فورا با او ملاقات نمود و حقايق نورانى آيين خود را براى او تشريح كرد. وى فت شايد اين حقايق همان حكمت لقمان است كه البته من هم مى دانم. حضرت فرمود: گفته هاى لقمان نيكوست ولى آنچه خدا بر من نازل فرموده است بهتر و بالاتر است زيرا آن مشعل هدايت و نورافكن فروزانى است. سپس حضرت آياتى چند براى او خواند و وى نيز آيين اسلام را پذيرفت.

اصولا احتجاجات و استدلالهاى معصومين(عليهم اسلام) با مذاهب و مكاتب مختلف نمونه خوبى از برخوردهاى حكمت آميز مى باشد كه كتاب «احتجاج مرحوم طبرسى » و كتابهايى از اين قبيل، آيينه اى از اين نوع برخوردهاست. اينكه امام رضا(ع) به (عالم آل محمد«ص ») لقب يافته است همين احتجاجات و برخوردهاى استدلالى و كلامى آن حضرت يا اديان و مكاتب گوناگون بوده است زيرا اين زمينه براى آن بزرگوار بيش از معصومين ديگر فراهم بوده است.

در خاتمه به اعتراف يكى از منكران توحيد به نام ابن ابى العوجاء كه در باره برخوردهاى حكمت آميز امام صادق(ع) ذكر نموده است مى پردازيم. مفضل در مقدمه كتاب خود (توحيد) مى گويد در يكى از روزها در مسجد پيامبر(ص) به ابن ابى العوجاء برخوردم در حالى كه سخنان كفرآميزى بر زبان مى راند. از شدت خشم نتوانستم خوددارى كنم و گفتم اى دشمن خدا، ملحد شدى و پروردگارى كه تو را به نيكوترين تركيب آفريده و از حالات گوناگون گذرانده انكار كردى ...!

ابن ابى العوجاء گفت: اى مرد اگر تو از متكلمانى با تو به روش آنان سخن بگويم. و اگر از ياران جعفر بن محمد صادق هستى او خود با ما چنين سخن نمى گويد. او از سخنان ما بيش از آنچه تو شنيدى بارها شنيده ولى دشنام نداده است و در بحث بين ما و او از حد و ادب بيرون نرفته است. او بردبار و آرام و متين و خردمند است و هرگز خشم و سفاهت بر او چيره نمى شود. سخنان و دلايل ما را مى شنود تا آنكه هر چه در دل داريم به زبان مى آوريم. گمان مى كنيم بر او پيروز شده ايم آنگاه با كمترين سخن دلايل ما را باطل مى سازد و با كوتاهترين كلام حجت را بر ما تمام مى كند چنان كه نمى توانيم پاسخ دهيم. اينك اگر تو از پيروان او هستى چنانكه شايسته اوست با ما سخن بگو. و بر اين مبناست كه در زيارتنامه معصومين(عليهم السلام) مى خوانيم:

«و نصحتم له فى السر و العلانية و دعوتم الى سبيله بالحكمة و الموعظة الحسنة و بذلتم انفسكم فى مرضاته »: به خاطر خدا مردم را در پنهان و آشكار نصيحت كرديد و به راه حق يا برهان و حكمت و پند و موعظه نيكو دعوت كرديد و در راه خشنودى خدا از جان خود گذشتيد.

 

 

  نوشته شده توسط سيده رقيه عمادي |  
مقاله دوم _ آثار فردی امام حسین علیه السلام

آثار و بركات فردى سيدالشهداء (ع)

 

1- چراغ هدايت و كشتى نجات

من آن نورم كه در شبهاى تاريك

چراغ رهنماى كاروانم

در اين دريا منم آن ناخدايى

كه كشتى را به ساحل مى رسانم

روايت شده كه امام حسين (ع) فرمود: «خدمت رسول خدا (ص) شرفياب شدم در حاليكه ابى بن كعب هم آنجا بود. حضرت رسول اكرم (ص) فرمود: مرحبا به تو ، اى ابا عبدالله ، اى زينت آسمانها و زمين . ابى گفت : چگونه او زينت آسمانها و زمين است در صورتى كه كسى غير از تو چنين نيست؟ حضرت فرمود: اى ابى ، قسم به كسى كه مرا به حق به نبوت مبعوث كرد، حسين بن على در آسمان بزرگتر از روى زمين است، و همانا بر طرف راست عرش الهى نوشته شده است كه او چراغ هدايت و كشتى نجات است » . 1

يكى از بركات فردى حضرت سيدالشهدا (ع) اين است كه او «چراغ هدايت» و «كشتى نجات» است . اگر چه همه پيامبران و امامان (ع) چراغها و انوار هدايت و كشتيهاى نجات و رهايى اند، چنانكه پيامبر اسلام (ص) فرمود: «انما مثل اهل بيتى فيكم كمثل سفينة نوح من دخلها نجا، و من تخلف عنها هلك» .2

همانا خانداون و اهل بيت من در ميان شما مانند كتشى نوح است كه هر كس داخل آن شود نجات پيدا كرده و هركس كه از آن تخلف كند هلاك خواهد شد.

اما كشتى نجات حسين (ع) حركتش بر امواج توفنده و گسترده دريا، سريعتر و لنگر انداختن و پهلو گرفتن آن بر ساحلهاى نجات آسانتر بوده و دايره بهره ورى و استفاده از نور مشعل وجود حسين (ع) وسيعتر است .

در آن زمانى كه امواج بلند و سهمگين فساد و گناه بر پيكره نيمه جان جامعه اسلامى، و جان و دل مسلمانان، تازيانه مرگ مى زد و گرداب حوادث و توطئه ها و پليديها، خفتگان در بستر غفلت را بى رحمانه به قعر تاريكى و تباهى مى كشيد ، اين حسين بود كه با قيام و نهضت الهى خود و شهادت و اسارت اهل بيت خويش ، گرفتاران در اين اوضاع خطرناك را از درياى پر تلاطم ساخته شده به دست فتنه گر «بنى اميه» نجات بخشيد و با كشتى رهايى خود ، اين خفتگان و غافلان و گرفتاران را به ساحل نجات رهنمون نمود.

آرى ، حسين (ع) «مصباح الهدى » است تا در اين ظلمتكده خاك، دليل و راهنماى راه باشد؛ و «سفينة النجاة» است تا در اقيانوس متلاطم فتنه ها و ضلالتها، غرق شدگان را كه كشتى شكسته بودند فرياد رس باشد.


اى كه مصباح هدايت هستى و فلك نجات

از چه با اين اشكها ايجاد طوفان مى كنى؟

زنده در قبر دل ما بدن كشته تو است

جان مايى و ترا قبر حقيقت دل ماست

2- محبت مكنون

از جمله احاديث نبوى كه در واقع بيانگر تأثير پذيرى معنوى مردم از وجود مبارك سيدالشهداء (ع) مى باشد، حديثى است كه فرمود:

«ان للحسين محبة مكنونة فى قلوب المؤمنين ». 3

در كانون دلهاى مؤمنين ، محبتى نهفته و ويژه نسبت به حسين وجود دارد.

كيست كه نام حسين (ع) را بشنود و فردى از افراد بشر يا تنى از اولاد انسان باشد و حالت انقلاب و انكسار و دلباختگى براى او فراهم نشود؟ محبت حسين (ع) دلها را به التهاب در آورده و جگرها را گداخته و مذاب مى سازد، و شورش دل و آتش درون را به ريزش قطرات اشك از ديدگان ، آشكارا و عيان مى كند.

در كجاى دنيا ديده مى شود كه شيعه و دوستدار حسين در آنجا باشد و اقامه عزاى حسينى نكند . كيست كه پس از دادن عزيزترين محبوب و مطلوب خود به اندك فاصله و مختصر وقت و گذشتن كمتر زمانى، آن مصيبت را فراموش نكند؛ جز مصيبت حسين (ع) كه با اين همه طول زمان و گذشتن قرنها، روز به روز اين مصيبت تازه تر و شور و شراره اش بيشتر و بلندتر مى گردد. آيا نه اين، جذبه عشق و علاقه و تأثير محبت و فرط دلبستگى و دلباختگى علاقه مندان نسبت به آن امام محبوب است؟

و اى بسا ، نامحرمان در برابر عظمت و جلالت حسينى تسليم شده و به تواضع و تكريم در مقابل نام مبارك حسين و جلال و مقام او قد خويش به تعظيم و تسليم خم نموده و به دين و آيين حسينى گراييده و از اكسير محبت او مس خود را طلاى ناب و زر خالص مى گردانند.

براستى، سنت الهى چنين بوده كه محبت امامى كه مسير تاريخ را عوض كرده و دين الهى را نجات مى بخشد به گونه اى خاص در دل و جان مسلمين و مؤمنين قرار گيرد، حتى كسانى كه مقابل حسين (ع) قرار گرفتند به قول فرزدق : «دلهايشان با او بود، اگر چه بر اثر دنيا پرستى شمشيرهايشان بر روى او كشيده شد» . چه رسد به مؤمنينى كه عشق و محبت او با گل آنان سرشته شده است .

حتى محبت حسين (ع) در دل و جان رسول اكرم (ص) نيز ريشه دوانيده بود، به طورى كه مى فرمود: «هر گاه كه به فرزندم حسين مى نگرم ، گرسنگى و اندوه از وجودم رخت بر مى بندد» .4 و نيز مى فرمود: «بار خدايا ، من حسين را دوست دارم و آنان كه دوستدار او هستند نيز دوست دارم ». 5

راه حسين (ع) راه دل است، و هرگاه عاشقى به دل توجه كند او را پيدا مى كند . لذا در برخى روايات وارد است كه : «قبر او در دلهاى دوستداران اوست».


سلام از دور و از نزديك بهر او بود يكسان

بلى قبر شريف او دل اهل يقين باشد

آرى، دل مؤمن جايگاه تابش نور پر فروغ و احياگر حسين است . و هرگاه عشق و محبت فراتر از آفاق ظاهرى و مادى باشد ، رنگ ابديت به خود مى گيرد، زيرا پيوند اين محبت در حريم حب خدا بوده است و بقاى آن به بقاى فيض ذات سرمدى، جاودانه است ، كه گفته اند:

اين محبت راز محبتها جداست

حب محبوب خدا حب خداست.


شاهى كه نه سپهر از او برقرار شد

ماهى كه مهر و ماه از او كسب نور كرد


3- سيدالشهدا (ع) ، پدر امامان نه گانه

يكى ديگر از بركات فردى سيدالشهدا (ع) كه از ارزش معنوى بسيارى برخوردار است ، اين است كه نه امام معصوم (ع) بعد از او از فرزندان گرامى آن حضرت مى باشند ، و نسل امامان به بركت وجود او ادامه يافت . چنانكه از امام باقر و امام صادق (ع) روايت شده است كه فرمودند: «خداوند عوض قتل امام حسين (ع) چهار ويژگى به آن حضرت عطا فرموده است : اول - امامت را در ذريه او قرار داده است، دوم - شفا را در تربت آن جناب قرار داده، سوم - كنار و زير قبه او دعا مستجاب مى باشد، چهارم - ايام زيارت كنندگان او از عمرشان حساب نمى شود». 6

از طرفى در روايات بر اين امر تصريح شده كه على بن الحسين (ع) بعد از پدر به امامت رسيده است . چنانكه عبدالله بن عتبه روايت كرده: خدمت امام حسين (ع) بودم كه پسر كوچكترش «على» وارد شد. (يعنى حضرت سجاد (ع) كه از على اكبر كوچكتر بوده است . و اين واقعه قبل از تولد على اصغر مى باشد). تا آنجا كه مى گويد: عرض كردم : اگر آن امرى كه از آن به خدا پناه مى برم اتفاق افتاد ، به چه كسى رجوع كنيم؟ (يعنى امام بعد از شما كيست؟) فرمود: به اين پسرم : على ، او امام و پدر امامان است ...» 7.

روايت در اين زمينه زيادتر از آن است كه در اين مختصر بدانها پرداخته شود، ضمن اينكه ادامه امامت از ذريه امام حسين (ع) به خاطر مشهور بودن آن ، نيازى به استدلال روايى بيشتر از آنچه ذكر شده، ندارد.

بارى ، استمرار خط مستقيم و هدايتگر امامت به بركت وجود مقدس سيدالشهدا (ع) است، و اين از بزرگترين بركتهاى فردى و معنوى آن حضرت است .


او شفيع است اين جهان و آن جهان

اين جهان در دين و آنجا در جنان

4- شفاعت

يكى ديگر از آثار و بركات فردى سيد الشهداء (ع) كه در نزد شيعيان اهميت و جايگاهى خاص دارد شفاعت در آخرت است .

شفاعت از ماده «شفع» به معنى ضميمه كردن چيزى به همانند اوست، و از اينجا روشن مى شود كه بايد نوعى شباهت و همانندى در ميان آن دو بوده باشد، هر چند تفاوتهايى نيز در ميان آنها ديده شود . به همين دليل، شفاعت به مفهوم قرآنى آن بدين معنى است كه : انسان گنهكار به خاطر پاره اى از جنبه هاى مثبت (مانند ايمان يا انجام بعضى از اعمال شايسته) شباهتى با اولياى الهى پيدا كند و آنها با عنايت و كمك هاى خود ، او را به سوى كمال سوق دهند و از پيشگاه خدا تقاضاى عفو كند. و به تعبير ديگر حقيقت شفاعت، قرار گرفتن موجودى قويتر و برتر، در كنار موجودى ضعيفتر، و يارى رساندن به او براى پيمودن مراتب كمال است .

شفاعت در جوامع انسانى غالباً همان پارتى بازى و استفاده از رابطه است . اما شفاعت مورد نظر در قرآن كريم و روايات اسلامى، متوجه شايستگى هاى افراد است نه روابط شخصى بين شفاعت كننده و شفاعت شونده.

شفاعت اقسامى دارد كه برخى از آنها نادرست و ظالمانه است و در دستگاه الهى وجود ندارد، ولى برخى صحيح و عادلانه است و وجود دارد. شفاعت غلط بر هم زننده قانون و ضد آن است، ولى شفاعت صحيح حافظ و تأييد كننده قانون است . شفاعت غلط آن است كه كسى بخواهد از راه پارتى بازى جلوى اجراى قانون را بگيرد. برحسب چنين تصوراتى از شفاعت، مجرم بر خلاف خواست قانونگذار و بر خلاف هدف قوانين اقدام مى كند و از راه توسل به پارتى بر اراده قانونگذار و هدف قانون چيره مى گردد. اينگونه شفاعت، در دنيا ظلم است و در آخرت غير ممكن . ايرادهايى كه بر شفاعت مى شود بر همين قسم از شفاعت وارد است، و اين همان است كه قرآن كريم آن را نفى فرموده است .

شفاعت صحيح، نوعى ديگر از شفاعت است كه در آن نه استثنا و تبعيض وجود دارد و نه نقض قوانين و نه مستلزم غلبه بر اراده قانونگذار است . قرآن اين نوع شفاعت را صريحاً تأكيد كرده است كه اين نيز بر دو قسم

است :

1- شفاعت «رهبرى» يا شفاعت «عمل».

2- شفاعت «مغفرت» يا شفاعت «فضل».

نوع اول شامل نجات از عذاب و نيل به حسنات و حتى بالا رفتن درجات مى باشد، و نوع دوم شفاعتى است كه تأثير آن در از بين بردن عذاب و در مغفرت گناهان است، و حداكثر ممكن است سبب وصول به حسنات و ثوابها هم بشود ولى بالا برنده درجه شخص نخواهد بود.

با توجه به آنچه به طور اجمال در خصوص شفاعت گفته شد، لازم به ذكر است كه يكى از شفاعت كنندگان از اهل بيت ، حضرت سيدالشهدا (ع) است، ولى آن حضرت شفيع كسانى است كه از مكتب او هدايت يافته اند، نه شفيع كسانى كه مكتبش را وسيله گمراهى ساخته اند.

قرآن و مكتب حسينى ريسمانهايى هستند كه قدرت دارند بشر را از چاه نگون بختى به اوج سعادت بالا برند: يكى «حبل من الله» و دومى «حبل من الناس » است؛ ولى اگر كسى از اين دو حبل الهى سوء استفاده نمود، جرم از ريسمان نيست، علت اين است كه او در سر سوداى بالا رفتن نداشته است، و البته چنين مردمى به وسيله قرآن و مكتب حسينى به قعر دوزخ برده مى شوند. 8

شفاعت به معنى وسيع كلمه ، در هر سه عالم (دنيا ، برزخ و آخرت) صورت مى پذيرد ، هر چند محل اصلى شفاعت و آثار مهم آن در قيامت و براى نجات از عذاب دوزخ است ، از اين رو سيدالشهداء هم در دنيا ، هم در برخ و هم در آخرت شفيع دوستداران و شيعيان حقيقى اش بوده و خواهد بود.

چنانكه در روايتى از اميرالمؤمنين (ع) آمده است : «براى ما شفاعت است و براى دوستان ما نيز شفاعت است » .9 و در روايتى ديگر آمده است : «شافعان امامان هستند و دوستان مؤمنانند» 10.

و معلوم است كه امام حسين (ع) يكى از امامان معصوم بوده كه در قيامت و محشر كبرى از شيعيان و دوستانش شفاعت مى كند . بطورى كه يكى از روايان گويد: روايتى از قول ابى عبدالله الحسين (ع) به من رسيده بود كه آقا فرموده است : «هر كس پس از مرگ من مرا زيارت كند، پس از مرگش من هم او را زيارت مى نمايم» . اين روايت در ذهن من بود، تا اينكه شبى در عالم واقع ابى عبدالله الحسين (ع) را ديدم ، گفتم : آقا اين روايت درست است و از شماست ؟ «قال : نعم، و لو كان فى النار اخرجته منها» فرمود: آرى ، هر چند در آتش باشد او را بيرون مى آورم. عرض كردم: آيا از اين به بعد اين روايت را بدون واسطه از خود شما نقل نمايم؟ فرمود:آرى . 11

به محشر كه كسى نيست غمخوار كس

شفيع محبان ، حسين است و بس

ترا ز باب حسينى برند جانب جنت

ترا كه عاشق اويى ، ترا كه شيعه اويى*

5- دوستداران حسين و دوستان دوستداران او بهشتى اند

يكى ديگر از آثار و بركات فردى سيد الشهدا (ع) كه در سراى ديگر ظهور كرده و جلوه نمايى مى كند، بهشتى شدن دوستداران و حتى دوستان و دوستداران آن حضرت است. چنانكه حذيفة بن يمان گويد: رسول خدا (ص) را ديدم كه دست حسين بن على (ع) را در دست خودگرفته بود و مى فرمود:

«يا ايها الناس، هذا الحسين بن على فاعرفوه ، فو الذى بيده ، انه لفى الجنة ، و محبه فى الجنة ، و محبى محبيه فى الجنة»12.

اى مردم ، اين حسين بن على است ، او را بشناسيد؛ سوگند به آن خدايى كه جانم به دست اوست، براستى او در بهشت است، و دوستدار او نيز در بهشت است ، و دوستدار دوستدار او نيز در بهشت مى باشد.

و از امام موسى بن جعفر (ع) روايت شده كه فرمود:

«رسول خدا (ص) دست حسن و حسين (ع) را گرفت و فرمود:

«هر كس اين دو پسر و پدر و مادر آنان را دوست داشته باشد، روز قيامت در درجه من با من خواهد بود» 13.

و نيز رسول خدا (ص) فرمود: «آگاه باشيد، همانا حسين (ع) درى از درهاى بهشت است، هر كس با او دشمنى كند خدا بوى بهشت را بر او حرام مى كند» 14.

و معلوم است كه اين مقام عظيم تنها با محبت ظاهرى حاصل نمى شود، بلكه مقصود، محبت خاصى است كه مخصوص كسانى مى باشد كه در درجات بالاى ايمان هستند. اگر چه دوستى و محبت امامان معصوم و امام حسين (ع) ثمر بخش است ولى احراز مقام والاى معيت بارسول خدا (ص) در بهشت برين ، محبتى فراتر از ظاهر مى طلبد.

 

پى نوشتها:

1 فرائد السمطين , جوينى خراسانى , ج 2 ص 155
2 فرائد السمطين , جوينى خراسانى , ج 2 ص 246
3 حماسهء حسينى , استاد شهيد مطهرى , ج 3 ص 247
4 بحارالانوار , علامه مجلسى , ج 43, ص 309
5 بحارالانوار , علامه مجلسى , ج 43, ص 281
6 وسائل الشيعه , شيخ حر عاملى , ج 10 ص 329
7 اثبات الهداة , شيخ حر عاملى , ج 5 ص 215
8 اقتباس از كتاب عدل الهى , استاد شهيد مطهرى , ص 241تا 246
9 خصال , شيخ صدوق , ص 624
10 المحاسن , ابى جعفر برقى , ج 1 ص 293
11 نقل از كتاب قيام حسينى  آيت الله شهيد دستغيب , ص 105
(#) ـ بيتى از نگارنده .
12 بحارالانوار , علامهء مجلسى , ج 43, ص 262
13 منتخب كامل الزيارات , ابن قولويه , ص 32
14 سفينة البحار, محدث قمى , ج 1 ص 257

 

 

 

 

 

  نوشته شده توسط سيده رقيه عمادي |  
مقاله اول _ عزت حسینی در فرهنگ عاشوراء

عزت حسینی در فرهنگ عاشوراء

چكيدة مقاله

ما در اين مقاله ابتداء به مفهوم‌شناسي واژه عزّت در فرهنگ لغت پرداخته و آنگاه به جستجوي معاني اين واژه در فرهنگ قرآني پرداخته‌ايم؛ و كاربردها و موارد استعمال گوناگون عزّت را در آيات قرآني و نيز راههاي دستيابي به عزّت از ديدگاه قرآن را مورد بحث قرار داده‌ايم؛ و سپس وارد مبحث اصلي مقاله كه همان عزّت حسيني در فرهنگ عاشورا بود، شده‌ايم؛ و با استناد به خطبه‌ها، نامه‌ها و سروده‌هاي آن حضرت، جلوه‌هاي گوناگون عزّت در عاشورا و نيز پيامهاي تربيتي اين واژة مقدس را برشمرديم.

آنچه از اين مقاله استنتاج مي‌شود اين است كه هر مكتب تربيتي براي تربيت انسانها راه و رسمي را برمي‌گزيند و در مكتب حسين ابن علي (ع)، اساس تربيت انسانها عزّت مداري و زندگي همراه با عزت و شرافت انساني است. انساني كه در اين مكتب پرورش مي‌يابد، فلسفة مرگ و حيات را به زيباترين شكل آن دريافته و در هر شرايطي بر حفظ عزّت پافشاري نموده و مرگ باعزّت را بر زندگي همراه با ذلت و خواري ترجيح مي‌دهد؛ و هرگز حاضر نمي‌‌شود يك لحظه زير بار حرف زور و ذلّت‌بار برود. او قتيل العزّه ناميده شد تا درس سازش‌ناپذيري و روح عزتمندي را به پيروانش منتقل سازد . پایان چکیده مقاله

 

مفهوم عزت به گفتة راغب اصفهاني در كتاب وزين مفردات القرآن به معناي آن حالتي است كه انسان را مستحكم و شكست‌ناپذير مي‌سازد و نمي‌گذارد آدمي در پيچ و خم زندگي، مقهور عوامل دروني و بيروني شده و شكست بخورد. 1 به همين جهت، زمين صفت و سختي كه نفوذناپذير است «ارض عزاز» مي‌گويند و به چيزي كه وجودش كمياب باشد،  عزيزالوجود مي‌گويند. مثلاً به گوشت نايابي كه نمي‌توان به آن دست يافت  تعزّزاللّحم مي‌گويند، و نيز به كسي كه پرصلابت است و هرگز مقهور كسي نمي‌شود،  عزيز مي‌گويند. 2

در قرآن كريم نيز واژة عزّت هم در معناي فوق بكار رفته است. مانند: فان العزّه لله جميعاً (نساء / 139) يعني شكست‌ناپذيري و قاهريّت تنها از آن خداوند است. و هم به معناي صعوبت و سختي بكار رفته است. مانند عزيز عليه ما عنتم 3 سخت و گران است بر او رنج شما. و به علاوه معناي  غيرت و حمّيت نيز آمده است. مانند:‌ بل الذين كفروا في عزّه و شقاق 4  بلكه آنها كه كافر شدند گرفتا رغيرت هستند. و همچنين در معناي غلبه و سيطره  نيز بكار برده شد، مانند: و عزّني في الخطاب 5 يعني در سخن گفتن بر من غلبه كرد. 6

 

عزّت در قرآن

واژة عزت 92 بار در قرآن تكرار شده و يكي از اسماء حسني خداوند  عزيز است.
قرآن كريم تمام عزّت را تنها از آن خداوند مي‌داند ولله العزه جميعاً 7 و عزيز واقعي را فقط خدا مي‌نامد و بس؛ زيرا تنها موجود قاهر و شكت‌ناپذير اين عالم كه مقهور چيزي نمي‌شود، فقط خداوند است؛ وساير مخلوقات بخاطر فقر ذاتي و محدوديتشان قابل شكست مي‌باشند. و چون تمامي عزت از آن اوست، لذا همة مخلوقات مي‌بايست مقام عزت را تنها از او مطالبه نمايند تا سهمي از عزت نصيب آنان نمايد. (من كان يريد العزّه فلله العزه جميعاً) همان‌طوري كه همين كار را با ايمان‌آورندگان انجام داده و سهمي از عزّتش را به آنان عطا فرمود: و للّه العزه و لرسوله و للمؤ منين)) 8 عزت خاص خداوند و رسول او و مؤمنين است. اگر پيامبر و مؤمنين عزيزند، اين عزت را در پرتو عزت خداوند كسب نموده‌اند؛ زيرا بندگي و اطاعت از خداوند عزيز، عزّت‌آفرين است. لذا در حديثي از پيامبر اكرم نقل شده است كه فرمود: ان ربكم يقول كل يوم انا العزيز، فمن اراد عزّ الدارين فليطع العزيز 9 پروردگار شما همه روزه مي‌گويد: منم عزيز و هر كس عزت دو جهان خواهد، بايد اطاعت عزيز كند.

در آية ديگري نيز عزّت و ذلّت انسان را به دست خدا مي‌داند و مي‌فرمايد: الذين يتّخذون الكافرين اولياء من دون المؤمنين ايبتغون عندهم العزه فانّ العزّه للّه جميعا 10 آنان كه به جاي مؤمنين، كفار را وليّ و دوست خود برمي‌گزينند و عزت خود را در نزد آنها جستجو مي‌كنند، اين را بدانند كه عزّت تنها به دست اوست.

عزت حقيقي و جاودانه، عزت خداوند و پيامبر و مؤمنان است. و عزّتي كه كافران از آن بهره‌مندند، تعزّز است نه عزت؛ يعني در حقيقت ذلت و خواري است. چنانچه رسول اكرم (ص) فرمود: كلّ عزّ ليس باللّه فهو ذلّ 11  هر عزتي كه از خدا نيست ذلت است.

و در آية ديگر راه دستيابي به عزت و نيز راه ذلّت و زبوني را بيان فرمود: من كان يريد العزّه فللّه العزه جميعا اليه يصعد الكلم الطيّب و العمل الصالح يرفعه 12 راه عزت تنها ايمان و عمل صالح است و غير از اين راه، ذلّت و خواري است: ان الذين اتخذوا العجل سينالهم غضب من ربّهم و ذلّه في الحيوه الدنيا 13 لذا بني‌اسرائيل را كه از راه ايمان و عمل صالح فاصله گرفته‌اند، به عنوان افرادي كه ذليل شده‌اند نام مي‌برد: ضربت عليهم الذّله و المسكنه 14

پس هر كس كه از راه عبوديت و بندگي خدا عزت را جستجو نمايد، قطعاً به عزت حقيقي دست خواهديافت. فانّه قد تكفّل با عزاز من اعزّه 15 خداوند عزت بخشيدن هر كه او را عزيز دارد بر عهده گرفته است.

اساساً فرهنگ قرآني انسان مسلمان را از پذيرفتن هر نوع ذلّت و خواري، تسليم فرومايگان شدن، اطاعت از كافران و فاجران نهي مي‌كند؛ تا آنجا كه حتّي در فقه ما، يكي از موارد جواز تيمّم با وجود آب، آنجاست كه اگر انسان بخواهد از كسي آب بگيرد، همراه با منّت، ذلت و خواري باشد، در اينجا نمازگزار مي‌تواند بجاي وضو تيمّم نمايد تا ذلّت طلب آب از ديگري را تحمل نكند. 16

اگر در قرآن كريم، تمسخر و تحقير ديگران، فحش و ناسزاگويي، منّت گذاشتن و امثال آن ممنوع اعلام شده است، همه براي آن است كه عزّت و كرامت انسانها در هم نشكند. و اين كه بر اساس آداب اسلامي انسان مسلمان حق ندارد نقاط ضعف، عيوب و گناهان خود را نزد كسي افشا و اظهار نمايد، بخاطر حفظ عزّت نفس است.

اگر قرآن مي‌فرمايد عزّت خواستن از غير خدا ممنوع است (ايبتغون عندهم العزّه) و نيز تعريف و تمجيد ستمگران از گناهان كبيره شمرده شده است، بخاطر اين است كه افراد ناشايست عزيز نشوند و افراد شايسته ذليل نگردند.

در بينش اسلامي ريشة همة زشتي‌ها، ستمگري‌ها، تبهكاري‌ها و گناهان ذلّت نفس معرفي شده و بهترين راه اصلاح اين امور نيز عزت بخشي به جامعه اسلامي و عزت‌آفريني در افراد جامعه است. امام علي (ع) مي‌فرمايد: من هانت عليه نفسه فلاترج خيره 17 كسي كه گرفتار پستي و ذلت نفس باشد، به خيرش اميدي نداشته‌باش. و امام صادق (ع) در روايتي فرمود: ان اللّه تبارك و تعالي فوّض الي المؤمن كلّ شيي الّا اذلال نفسه 18 خداوند همة امور را به خود مؤمن واگذار نمود جز آنكه خود را به ذلت و خواري بكشاند.

لازم به ذكر است كه در فرهنگ قرآن عزّت بر دو گونه است:

الف- عزت ممدوح و شايسته، چنانكه ذات پاك خدا را به عزيز توصيف مي‌كنيم.

ب- عزت مذموم و آن نفوذناپذيري در مقابل حق و تكبّر از پذيرش واقعيات مي‌باشد، و اين عزّت در حقيقت ذلّت است!

و اذا قيل لهم اتق الله اخذته العزه بالاثم فحسبهم جهنم و لبئس المهاد. (بقره / 206)

قرآن براي بيدار ساختن اين مغروران غافل، از تاريخ و سرنوشت اقوام متكبر مثال مي‌آورد (و كم اهلكنا من قبلهم من قرن). 19

 

 عزّت در فرهنگ عاشورا

عزّت به عنوان يك خصلت متعالي نفساني و به معناي نفوذناپذير بودن، صلابت نفس، شكست‌ناپذيري، مقهور عوامل بيروني نشدن، كرامت و والايي روح انساني، در مقابل واژة ذلّت قرار دارد كه به معناي تن به پستي و دنانت دادن، ستم‌پذيري، زير بار منّت رفتن و تحمّل سلطة باطل است.

از زيباترين خصلت‌ها و روحيّاتي كه در عاشورا تجلّي نمود، جلوه‌هاي گوناگون
  عزّت بود. دودمان بني‌اميّه مي‌خواستند ذلت بيعت با خويش را بر حسين ابن علي (ع) تحميل نمايند، ولي روح بلند حسين (ع) و يارانش اين ذلّت و فرومايگي را تحمّل ننمود و فرياد برآورد كه : لا اعطيكم بيدي اعطاء الذليل 20 هيچگاه همانند انسانهاي پست و ذليل، دست بيعت با شما نخواهم داد.

امام (ع) در يكي از شور انگيزترين سخنانش در كربلا فرمود: الدّعي و ابن الدّعي قدر كزني بين اثنتين، بين السلّه و الذله، هيهات منا الذله 21 يزيدبن معاويه مرا ميان كشته‌شدن و ذلت مخيّر نمود، ولي من هرگز جانب ذلت و خواري را نمي‌گيرم. بعد در ادامه فرمود: اين را خدا و رسول و دامان پاك عترت و نفوس باعزّت نمي‌پذيرند. من هرگز اطاعت از ستمگران را بر شهادت عزّت‌بخش ترجيح نخواهم داد. به خدا قسم آنچه را از من مي‌خواهند، نخواهم پذيرفت (ذلت و خواري را) تا اينكه خدا را آغشته به خون خويش، ديدار نمايم.

اين سخن بلند و حيات‌بخش اوست كه در رجز‌خواني‌هاي روز عاشورايش مي‌فرمود: الموت اولي من ركوب العار 22 مرگ نزد من از ننگ و خواري برتر است. و باز مي‌فرمود: موت في عزّ خير من حياه في ذلّ 23 مرگ با عزت از زندگي همراه با ذلت برتر و بالاتر است. و در دعاهاي بلندشان به ما آموختند كه چگونه طلب عزت نماييم: اللهم و في صدور الكافرين فعظّمني و في اعين المؤمنين فجلّلني و في نفسي و اهل بيتي فذللّني 24 خداوندا مرا در نزد بيگانگان عظيم و عزّتمند و در نزد مؤمنين بزرگوار و در نزد خودم حقير و بدور از تكبّر گردان.

در دعاي روز عرفه، از فرزندش امام سجاد (ع) مي‌خوانيم:  ذللّني بين يديك و اعزّني عند خلقك، وارفعني بين عبادك… 25

خدايا مرا نزد خودم حقير گردان؛ و نزد مردم عزيز گردان؛ و بين بندگان خود رفعت بخش.

در فرهنگ عاشورا آموختيم كه اگردستيابي به عزّت راهي جز مرگ و كشته شدن نداشته باشد، بايد اين راه را پيمود تا به ساحل شرافت و عزّت برسيم. لذا امام (ع) پس از برخورد با سپاه حرّ فرمود: من از مرگ، باكي ندارم، مرگ راحت‌ترين راه براي رسيدن به عزت است. مرگ با عزت، حيات ابدي است؛ و زندگي ذلت‌بار، مرگ واقعي است. آيا مرا از مرگ مي‌ترسانيد؟ چه خيال باطلي، هرگز از ترس مرگ، ظلم و ذلت را تحمل نمي‌كنم. درود بر مرگ در راه خدا. شما با كشتن من نمي‌توانيد شكوه و عزت و شرافت مرا از بين ببريد. هيچ هراسي از مردن ندارم. 26  

امام حسين (ع) اين روحيّة زيباي عزتمند را به اصحاب و ياران و فرزندانش نيز منتقل نمود. لذا مي‌بينيم قاسم ابن الحسن در آن بيان زيبايش مي‌گويد: وقتي زمامداران نظام ما افراد فاسدي همچون يزيد و ابن زياد باشند، در اين صورت مرگ براي من از عسل شيرين‌تر و زندگي با ستمگران مايه ننگ و خواري خواهد‌بود. 27 و برادرش عباس ابن علي پذيرفتن امان‌نامة ابن زياد را ننگ و ذلّت ابدي تلقي نموده و به شدّت ردّ مي‌نمايد. در صورتي كه اگر مي‌پذيرفت جان سالم بدر مي‌برد، فرياد برآورد: مرگت باد اي شمر! نفرين خدا بر تو و امام تو باد. از من مي‌خواهي كه زير بار ستم و ذلت تو بروم و از ياري امامم دست بردارم؟ 28

امام (ع) در آخرين لحظات وداع نيز خطاب به كودكان خردسالش فرمود: پس از من دشمن شما را اسير مي‌كند، ولي هرگز ذليل نمي‌شويد. او شما را به اسارت مي‌برد ولي نمي‌تواند به ذلّت بكشاند؛ شما خاندان عزت، كرامت و شرافت هستيد 29 و فرزندش امام سجاد (ع) در خطبة آتشين شام خطاب به رژيم بني‌اميه فرمود: اي يزيد! خيال كرده‌اي با اسير گرفتن ما و به اين سو و آن سو كشيدنمان، ما خوار و ذليل شده‌ايم و تو عزيز و شريف گشته‌اي؟! به خدا قسم نه ياد ما محو مي‌شود؛ و نه وحي ما مي‌ميرد؛ و نه ننگ اين حادثه از دامان تو پاك مي‌گردد . 30  

يكي از درسهاي حياتبخش عاشورايي اين است كه: هم فرد مسلمان بايد عزيز زندگي كند و هم جامعه اسلامي بايد با عزت و سربلندي به پيش برود. عزّت فردي را خود فرد بايد پاسداري نمايد و عزّت اجتماعي را در درجة نخست حاكمان و زمامداران جامعه بايد حفظ نمايند. در تفكّر عاشورايي، نه فرد حق دارد عزت و آقايي خود را بفروشد و زير بار حقارت و ذلّت برود و نه جامعه. فلسفة جهاد در اسلام همانا حفظ عزّت جامعة اسلامي است. (جعل الله الجهاد عزّاً للاسلام) 31 و يكي از فلسفه‌هاي دعا و نيايش نيز براي حراست از عزّت و آبروست، تا از غير خدا طلب نكينم و همة حوائج و نيازهايمان را تنها از خداوند مطالبه نماييم. (اطلبوا الحوائج بعزّه الانفس). 32

جمعي از اصحاب خدمت رسول گرامي اسلام عرض نمودند: بهشت را براي ما ضمانت نما، فرمود: ان لا تسأل الناس شيئاً 33 به شرط اينكه هيچگاه دست نياز به سوي مردم دراز نكنيد و عزت و كرامت نفس خود را از دست ندهيد.

رسول اكرم (ص) هنگامي كه سوار بر مركب بود، هرگز اجازه نمي‌داد كسي پياده پشت سرش حركت نمايد و اينرا نوعي تحقير نفس بحساب مي‌آورد.

در تفكر اسلامي هر چيزي كه زمينه‌ساز ذلت مي‌شود مورد نهي قرار گرفته است. امام سجاد (ع) مي‌فرمايد: ما احب انّ لي بذلّ نفسي حمر النّعم 34 دوست ندارم داراي شتران سرخ مو (ثروت كلان) باشم ولي در برابر تحصيل آن لحظه‌اي تن به ذلت بدهم.

در تفكر حسيني، شكستي كه براي دست‌يابي به عزّت باشد، شكست نيست، بلكه پيروزي واقعي است. لذا در روز عاشورا مي‌فرمايد:… و ان نغلب فغير مغلبينا 35 اگر شكست بخوريم و كشته شويم، هرگز شكست نخورده‌ايم، در اين راه ما را شكستي نيست.

آن آموزگار بزرگ عزّت و افتخار در اولين خطبه‌اي كه هنگام ورود به كربلا ايراد نمود، چنين فرمود:  فانّي لا اري الموت الّا سعاده و الحيوه مع الظالمين الّا برما 36 من مرگ را جز سعادت و خوشبختي نمي‌دانم و زندگي با ستمكاران را جز ملامت و نكبت و بدبختي نمي‌بينم. او مرگ با عزّت را زندگي واقعي مي‌ديد و زندگي با ذلت را مرگ و نابودي مي‌دانست. 37

ابن ابي الحديد معتزلي مي‌گويد: حسين (ع) چون نمي‌خواست تن به ذلت بدهد و مي‌دانست كه ابن زياد اگر هم او را نكشد، به خواري و ذلّتش خواهد كشاند، شهادت را بر چنين زندگي برگزيد. او شخصيّتي بود كه ستم‌پذيري را ننگ و عار مي‌دانست. 38

حديث عزّتمندي و شرافت مداري حسين ابن علي (ع) از آغاز نهضت كربلا تا پايانش اين بود كه مي‌فرمود: و انّه لا اعطي الدنيّه من نفسي ابداً  39 من هرگز تن به ذلت نخواهم داد و زير بار پستي نخواهم رفت.

از اشعار حماسه‌‌آفريني كه همواره زمزمة زير لب آن برترين نمونه عزّت و شرف تاريخ بشريّت بود. اين سرودة بلند بود كه مي‌فرمود:

و ان تكن الا بدان للموت انشئت
فقتل امرئي بالسيف في الله افضل

اقـــّدم نفسي لا اريـد بقــاء هـا
لتقلي خميساً في الهيــاج عرمرها 40


اگر بدنهاي انسانها براي مرگ و مردن آفريده شد، پس كشته شدن انسان با شمشير در راه خدا برتر و شرافت‌مندانه‌تر است. من جان خود را فدا مي‌كنم و ماندن را نمي‌خواهم و بزودي در نبردي سخت با خصمي بزرگ به مقابله خواهم پرداخت.

اين جملات و اشعار، اوج عزتمندي پيشواي بزرگ شيعه را مي‌رساند كه با كشته شدنش به شيعيانش آموخت كه فلسفة زندگي و حيات چيست و پيروزي نهايي از آن كيست؟

شيعة حسين ابن علي (ع) بايد معناي مرگ و زندگي را از مولايش بياموزد كه، چگونه وقتي لشكر ابن زياد راه را بر كاروان آنحضرت بست، و او را به مرگ تهديد نمود فرمود: ما اهون الموت علي سبيل نيل العزّ و احياء الحق، ليس الموت في سبيل العزّ الّا حياه خالد. و ليست الحياه مع الذل الّا الموت الذي لاحياه معه 41

چگونه مرگ و مردني كه براي دستيابي به عزت و شرف و احياء دين باشد، راحت و سبكي است. مرگ در راه شرافت و عزت جز زندگي ابدي و جاويد نيست و زندگي همراه با خواري و ذلّت جز مرگ و فنا نيست.

 

نتيجه‌گيري

آنچه از اين مقاله استنتاج مي‌شود اين است كه هر مكتب تربيتي براي تربيت انسانها، اصول و راه ورسمي را پيشنهاد مي‌نمايد و در مكتب حسين ابن علي (ع)، اساس تربيت انسانها عزّت مداري و زندگي همراه با عزّت و شرافت انساني است. انساني كه در اين مكتب پرورش مي‌يابد، فلسفة مرگ و زندگي را بخوبي دريافته و در هر شرايطي بر حفظ عزت پافشاري نموده و هرگز حاضر نمي‌شود حيات با ذلت و خواري را بر مرگ باعزت و شرافت ترجيح دهد. او قتيل العزّه ناميده شد تا درس سازش‌ناپذيري و روح عزّتمندي را به پيروانش منتقل سازد.

او به انسانها آموخت كه نقش عزّت در تربيت، نقش اساسي است به طوري كه اگر عزت نباشد انسان به هر زشتي و پستي تن مي‌دهد و به هر گناهي آلوده مي‌گردد. ذلت نفس منشأ همة بدي‌ها و فسادها است. لذا بهترين راه براي اصلاح فرد و اجتماع، انتقال روح عزّت‌ مندي به آنان است. روح عزّت است كه انسانها را در برابر خداوند خاضع و فروتن مي‌سازد و در برابر غير خدا تسليم‌ناپذير و سربلند مي‌نمايد.

حسين ابن علي (ع) با قيام و نهضتي كه در تاريخ برپا نمود و با مكتبي كه به عنوان مظهر عزّت و كرامت انساني آفريد، انسانها را به عزت حقيقي كه همان ذلت در برابر ربّ و سازش‌ناپذيري در برابر غير ربّ بود، رهنمون ساخت.

 

منابع

1- قرآن كريم.
2-
نهج‌البلاغه
3-
ابوقاسم الحسين بن محمد الراغب الاصفهاني المفردات في غريب القرآن ،، دارالمعرفه، بيروت.
4- 
الكافي  ابوجعفرمحمدبن يعقوب الكليني،دارالكتب الاسلاميّه، طهران، 1388 ق.
5-
السيد محمد حسين الطباطبايي الميزان في التفسير القران ،، دارالكتاب الاسلامي، قم، 1293 ق.
6-
امام خميني ره تحريرالوسيله ، انتشارات دارالعلم، قم.
7-
ابن شهر المناقب ، آشوب،مكتبه بني هاشم، تبريز.
8- 
اسد حيدر، مؤسسه كلمات الامام الحسين (ع) ، دارالتعارف للمطبوعات،بيروت، 1398 ق.
9-
ابوجعفر محمد بن جرير طبري، تاريخ طبري ، دارالمعارف، قاهره.
10-
المجلسي، بحار الانوار ، محمد باقر، چاپ دوم، دار احياء التراث العربي، بيروت، 1403 ق.
11-
الآمين الآملي،  اعيان الشيعه ، السيد محسن، دارالتعارف، بيروت.
12-
الخوارزمي، مقتل الحسين ، مكتبه المفيد، قم.
13-
الشهرستاني، حياه الامام الحسين بن علي (ع) ، دارالكتاب العربي، بيروت.
14-
القاضي نورالله تستوي احقاق الحق و ازهاق الباطل ، مكتبه المرعشي النجفي، قم.
15-
الصحفيه السّجاديه.
16-
 ميزان الحكمه ، محمد ري شهري، مؤسسه دارالحديث، قم، 1416 ه.ق.
17-
 غررالحكم و دررالحكم ، عبدالواحد التميمي الآمدي، مؤسسه الاعلمي للمطبوعات، بيروت، 1407 ق.
18-
 مستدرك الوسايل دار احياء التراث العربي، بيروت، 1403 ق.
19-
شيخ مفيد الارشاد ، انتشارات اسلامي وابسته به جامعه مدرسين حوزه علمية قم.
20-
رضي‌الدين ابولقاسم علي بن موسي ابن طاووس، اللهوف علي قتلي الطفوف ، ترجمة سيد احمد قهري زنجاني، انتشارات جهان، تهران.
21-
شرح ابن ابي الحديد.
22-
فخرالدين بن محمد الطريحي المنتخب في جمع المراثي و الخطب ، مؤسسه الاعلمي للمطبوعات، بيروت.
23-
نهج‌البلاغه، صبحي صالح، دارالكتاب البناني.

 

 

 

  نوشته شده توسط سيده رقيه عمادي |  
فهرست اصلي
آرشيو موضوعي
آرشيو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنيد!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن اين وبلاگ به علاقه منديها!   لينک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by binolharamain.Blogfa.com